سیاری از ما که دارای افسردگی هستیم به راحتی میتوانیم راه منفیگرایی را طی کنیم. رفتار و شیوه گفتار پیشفرض ما تمایل دارد با مردم به روشی نادرست اصطحکاک پیدا کند. راه حل این است که زندگی خود را هدفمندانه زندگی کنیم. قبل از صحبت کردن فکر کنیم. قبل از صحبت کردن این پنج سوال را از خود بپرسیم:
ادامه مطلبافسردگی با ناخوشی فرق دارد
در مجموع معمولا انسانها ناخوشی را با افسردگی اشتباه میگیرند. معمولا افراد در صحبتهایشان میگویند: من افسردگی گرفتم یا افسرده شدم. در واقع شخص این عبارت را در مواقعی که میخواهد بگوید ناخوش است به کار میبرد . در واقع تا زمانی که فرد افسردگی را تجربه نکرده است متوجه نمیشود که بین افسردگی و ناخوشی تفاوت بزرگی وجود دارد.
. وقتی که ناشادیم(ناخوشیم)باوجود اینکه معیارمان براي مصیبت زدگی کم یا زیاد است، همچنان با واقعیت در تماس هستیم. وقتی دیگران به ما عشق ،تسلی و دلداري دهند ما همچنان میتوانیم به دلیل ملایمت و حمایتشان از آنهاسپاسگذار باشیم. ولی وقتی افسرده ایم احساس میکنیم که از باقی دنیا محروم و جدا شده ایم. آسایش و عشقی که توسط دیگران به ما ارائه میشود نمیتواند از این سد عبور کند واحساس دوست داشته شدن و دلداري گرفتن نیزبه ما دست نمیدهد.تجربه افسردگی واقعی یعنی احساس محروم شدگی، به مصیبت افتادگی در یک قهقرا ،چاه و یا احساس خفگی با تشدید یک امر و یا مدفون شدن در یک دالان و کانال تاریک است. کسی که افسردگی دارد از کسی و چیزي خوشش نمیآید و هیچ امیدي احساس نمیکند.
ادامه مطلبرهاکردن خوب و بد
رهاکردن خوب و بد
۹ آگوست ۲۰۲۱ بیل. آر
لطفا در پایین صفحه دیدگاهتان را بنویسید
رها کردن خوب و بد
چرا میخواهم خوب و بد را رها کنم؟ آیا وقتی از آنها برای توصیف خود استفاده می کنید، این کلمات کمکی می کند؟
میدانم که وقتی به خودم برچسب بد میزنم، قبل از هر امیدی به رهایی و شفا، خودم را از اساس بد طبقهبندی کرده ام! وقتی به خودم برچسب خوب میزنم، یا فکر میکنم بدون عیب هستم، یا چیزی را باور نمیکنم.
در مورد استفاده از آنها برای توصیف دیگران چطور؟ خوب، وقتی به کسی برچسب خوب میزنید، آیا او را روی یک پایه قرار نمیدهید؟ وقتی می گویید کسی بد است، آیا ارزش او را کم نمی کنید تا از شما پایین تر باشد؟
آیا این قضاوت ها ارزش انجام دادن دارند؟ آیا آنها ما را آسوده خاطر و آرام میکنند؟ یا ما را در یک حالت تاریک منفی قرار می دهند؟ من دومی را می گویم.
خوب پس چگونه می توانم گفتارم را طوری تغییر دهم که در آن دام نیفتم؟ اگر مجبور شوم از این کلمات استفاده کنم، چیزی در این راستا خواهم گفت: «رفتارشان بد بود.» مسلما در این جمله قضاوت و گیرکمتری وجود دارد!
وقتی می خواهم آن کلمات را در مورد خودم به کار ببرم چطور؟ من عبارات مفید و غیر مفید را برای خودم ترجیح می دهم استفاده کنم . در آنها قضاوت بسیار کمتری وجود دارد.
مفید ، یعنی چیزهایی که فکر میکنم، میگویم یا انجام میدهم که باعث کاهش رنج من یا دیگران میشود
غیر مفید – چیزهایی که فکر میکنم، میگویم یا انجام میدهم که باعث افزایش رنج در خودم یا دیگران میشود
مترادف اینها می تواند مهارانه و غیر ماهرانه باشد.
قضاوت را رها کن، آن قلمرو متعلق به خداست. انسان ها می توانند قضاوت کنند، اما ممکن است این مفیدترین کاری نباشد که ما می توانیم انجام دهیم.
رها کردن خوب و بد
نشریات افسردگان گمنام⬇️
https://depressedanon.com/author/hsmit
📚https://t.me/nashriatDA
کتاب پایه انجمن افسردگان گمنام
سنت دوم – وجدان گروه چیست؟
با توجه به لطفی که در دعا میتوانستم دریافت کنم، فهمیدم که باید تمام اراده و اقدام را برای قطع وابستگی معیوب به مردم و به AA و در واقع به هر مجموعه شرایطی به کار ببرم… واضح است که نمیتوانستم از نعمت خدا استفاده کنم.تا زمانی که توانستم عشق را با دوست داشتن دیگران آنطور که او من را دوست دارد، به او بازگردانم. و تا زمانی که قربانی وابستگی های کاذب شده بودم، نمی توانستم این کار را انجام دهم. زیرا وابستگی من به معنای تقاضای من برای در اختیار داشتن و کنترل مردم و شرایط اطرافم بود.
– از AA Grapevine، ژانویه، ۱۹۵۸، Bill W.
چگونه رها از افسردگی زندگی کنیم
چگونه رها از افسردگی زندگی کنیم
رهایی از افسردگی
چگونه بیرون از اتاقک زندگی میکنیم؟ اتاقک خود ساخته افسردگی!
اگر واقعا می خواهید بیرون ازاتاقک زندگی کنید،توصیف اینکه این اتاقک در دیدگاه من چگونه است میتواند مفید باشد. قبل از هر چیزی اتاقک یک شکل قابل تشخیص دارد. مثل یک جعبه ای که حاوی محتوای آن هر چیزی میتواند باشد و وقتی ما در مورد افسردگی صحبت میکنیم از اتاقک افسردگی صحبت میکنیم که درون آن هستیم. اتاقکی که اینجا ودر این متن استفهام میشود استعاره ی احساس گیرافتادگی ویا دردام افتادگی یا بودن دریک زندان است.
این یعنی ما در بیرون از این اتاقک باید خلاقانه زندگیکنیم . یعنی باید بیاموزیم که بیرون از اتاقک چگونه میتوان زندگی کرد. اگر درک این حرف برایتان سخت است با من همراه شوید تا برایتان توضیح دهم دیدگاه من چیست.
انجمن رهایی از افسردگی
من تجربه افسردگی خودم را به طور خلاصه مطرح میکنم. اول از همه وقتی من افسرده بودم فکر میکردم که عقلم را دارم از دست می دهم. اتاقکی که من خودم را در آن جا داده بودم در طول روزمحدود تر میشد و زندگیام را به جهنم تبدیل میکرد. راهی به بیرون نمیدیدم. منگیر کرده بودم. به خودم میگفتم چه کاری از من ساختهست؟
هرچه بیشترسعیمیکردم کمتر میتوانستم این احساسات وافکار ترسناک را از خود دور کنم.( چگونه باید زندگی و خانهام را تمیز میکردم .چون چهار دیوار بود و فرق نمیکرد ازکدام جهت جارو و تمیز میکردم، زیرا از هرطرف به دیوارو بنبست میخورد.)در حالی که نمیدانستم چگونه سرم را بالا نگه دارم و نفس بکشم. بدنم آرام آرام در باتلاق ناامیدی فرو میرفت.
آن فکر به ذهنم رسید . مانند بارقه ای ضعیف بود. نوری کم از جایی بود ، بله نوری بود شبیه یک فانوس دریایی که با روشنایی شدیدش دریانوردان را از صخره ها دور نگه میدارد و وقتی در حال نزدیک شدن به صخرهها هستند به آنها هشدار میدهد.
در اینجا ذهنم به کار افتاد و شروع به گشتن در اینور و آنور برای یافتن راهی برای رهایی از این اتاقک کرد و بعد موفق شد مرا هم حرکت دهد، جسمم حرکت کرد، مشغول شدم.کلید رهایی از این زندان از قبل در دستان خودم بود(خودم میتوانستم خودم را از افسردگی بیرون بیاورم). حالا بعضی از ما که در برنامه بهبودی از افسردگی هستیم و ایده و فکری برای خارج شدن از اتاقک داریم که در زندگی روزانه مان کار میکند ، میخواهیم آنرا و آنچه که میدانیم را با شما در میان بگذاریم. اگر شما برای بهبودیتان واقعا از آنها استفاده کنید، نهایتا باعث رهایی شما خواهند شد. این قولی است که من امروز به شما میدهم.
فعالیتهایی که در زیر فهرست شدهاند برخی از ابزارهایی است که اگر در استفاده ازآنها جدی و پیگیر باشید شما را از اتاقک بیرون میبرند.
رهایی از افسردگی
یک نگاه شخصی و دقیق به ابزارهای زیر نه تنها کمکتان میکند که چطور از زندان بیرون بروید بلکه میتوانید در طول مسیر بهبودی روزانهی خود هم از آنها استفاده کنید.
۱-اگر افسردهاید ، ورزش یک ابزار عالی است.
۲-رفتن به داخل طبیعت کمکتان میکند که ذهنتان را بر زیبایی اطرافتان متمرکز کنید.
۳- همان لحظه ای که یاد میگیرید چگونه بیرون از زندان زندگی کنید ترس تان برطرف میشود. ترسهای اول و دوم (اصلی و غیر اصلی) خود را بشناسید. به نظر می رسد , وقتی که افسردهایم ترس محوریت اصلی زندگیمان را تشکیل میدهد.
۴- دعای آرامش را هر وقت که به آن نیاز دارید بخوانید.
۵- همه چیز در لحظهی حال است.
۶-در پناه خدا قرار بگیرید . این تمرینی است که به شما کمک میکند اصل رها کردن را بیاموزید.
۷- احساسات نیاز به کار برد و ابراز شدن دارند. ما به اینکه چرا بیان احساسات (به جای محبوس و خفه کردن آنها که باعث انواع مشکلات جسمی و عاطفی در ما شده اند ) تا این اندازه مهم است نگاه خواهیم انداخت.
۸- افکار منفی را از کاربیاندازید. یاد بگیرید وقتی که آنها در ذهن تان بالا آمدند چطور گردش آن را درذهنتان کوتاه تر کنید.
۹- نشریات افسردگان گمنام را مطالعه کنید و همینطور هرگونه مطلب که در مورد افسردگی باشد را نیز بخوانید.
۱۰-بدانید که همه ما انتخابهایی میکنیم. آیا تصمیم هایی میگیریم که ما را به رهایی نزدیکتر میکند یا باعث ادامهی زندانی بودن و منزوی بودنمان میگردد.
۱۱- حسب الحال نویسی یا ثبت شخصی وقایع ، یک ابزار عالی برای روی کاغذ آوردن تجربهی ما در آن روز است.کمک میکند که افکارمان را صاف و روشن کنیم و مسائل را در چشم اندازمان قرار دهیم.
آدرس جلسات افسردگان گمنام ایران
اینستاگرام انجمن افسردگان گمنام
مهربان باش
مهربان باش
به هر حال مهربان باش…
۱۰ آوریل ۲۰۲۲ هیو اسمیت
ویرایش: شهرام. د
مردم اغلب نامعقول، غیرمنطقی و خود محور هستند.
به هر حال آنها را ببخش.
اگر مهربان باشی، ممکن است مردم شما را به انگیزه های پنهانی خودخواهانه متهم کنند.
به هر حال مهربان باش
اگر موفق باشی، چند دوست دروغی و چند دوست واقعی پیدا خواهید کرد.
به هر حال موفق شو
اگر صادق و صمیمی و رک باشی، ممکن است مردم تو را فریب دهند و دست بیاندازند.
در هر حال صادق و صمیمی و رک باش.
چیزی را که سالها صرف ساختن آن می کنی، یک نفر می تواند یک شبه ویران کند.
به هر حال بساز
اگر آرام و خوشحال شوی، ممکن است به تو حسادت کنند..
به هر حال خوشحال باش
کارهای خوبی که امروز انجام می دهی، فردا مردم فراموش خواهند کرد.
به هر حال خوبی کن
بهترین چیزی را که داری به دنیا بده، و شاید هرگز هم کافی نباشد.
به هر حال بهترین چیزی که داری را به دنیا بده.
خواهی دید، در تحلیل نهایی این بین تو و خداست.
و به هر حال هرگز بین تو و آنها نبوده است.
👤مادر ترزا/ کلکته
دیدگاه خود را در زیر بنویسید.
یک زندگی کامل
آیا وقتی انسان به نیمه های عمر خود برسد، زندگیاش هم نصفه و نیمه میشود؟
۲۴ فروردین ۱۴۰۱
دومین باور افسردگان گمنام میگوید :من میپذیرم که خدا-همان خدایی که خودم به او پی میبرم-عاشق و بخشاینده است. انجمن ۱۲ قدمی و خداوند، پایه های اصلی نیرو و شفای ما هستند.
اولین مسئله در افسردگی این است که باید وظیفه زندگی مان را به عهده بگیریم و یک حرکت خوشایند برنامه ریزی شده و هدفمند را در زندگی روزانه خود بیاوریم. اگر من این کار را نکنم در تردید تنهایی خود خواهم ماند و نصفه نیمه زندگی خواهم کرد. هیچ چیز به جز توانمندی من نمیتواند رنج انزوا و احساس بیارزشیام را در خود ذوب کند. این مخصوصا برای بسیاری از ما که درنیمه های عمرمان هستیم و به رویاهایی می اندیشیم که زمانی به امکان تحقق یافتن آنها فکر میکردیم واکنون شاهد عقیم ماندن آنها میباشیم صدق میکند. به نظر میرسد ما زمانی که باید کار مثبتی برای زندگیمان میکردیم را از دست دادهایم. احساس میکنیم دیر کردیم و دیگر گیر افتادیم. من میخواهم با انسانهایی ارتباط برقرار کنم که با شعوری از هدفمندی درحال یادگیری روش جدیدی از زندگی هستند. ما میخواهیم زندگی رابا امید زندگی کنیم. قدم دوم افسردگان گمنام بیان میکند که این باور را پیدا کردیم که نیرویی برتر از ما میتواند به ما سلامتی روان را بازگرداند. “ما زندگی مان را رها میکنیم و به دستان خدا میسپاریم”.
زندگی کامل
بخشی از کتاب باورکن و ببین(believing is seeing)که در آن ۱۵ روش برای ترک زندان افسردگی ارائه شده است.
……………………………………………………..
دیدگاه هیو .اس:
من امروز صبح در حال فکرکردنم و سعی میکنم بعضی از افکارم را در مورد داشتن هدف در زندگی ام صاف و روشن کنم. به خاطر میآورم که در حدود نیمه های عمرم در چهل و پنج سالگی بود که زندگی ام رفته رفته متوقف شد.این زمانی بود که زندگی ام نصفه نیمه شده بود.زندگی من به جای اینکه برایم امید و هدف به ارمغان آورد منابع خودم را هم از بین برد تا آنجا که تنها رویایی که سعی کردم جامه عمل بپوشانم این شد که بتوانم صبح ها از رختخوابم بیرون بیایم. بله توجه من متمرکز شده بود، اما فقط بر روی رنجهایم. اگر بخواهیم از استعاره دیگری استفاده کنیم مانند ماشینی بودم که بنزینش خالی شده باشد.
وقتی گروهی را پیدا کردم که همانند خودم هستند اتفاق زندگی من در برنامه دوازده قدمی بهبودی آغاز شد. تجربهی من در افسردگی و تجربه ای که از زندگی روزانه ام در روند بهبودی پیدا کردم برایم زندگی بسیار پر برکتی را درون یک زندگی هدفمند و معنیدار به ارمغان آورد. زندگی نصفه و نیمه من عمیقا سرشار شد و این سرشاری ازآنجا بود که من در هرروز با خوشحالی کامل میتوانستم با افراد افسردهی محل کار خود یا در اقصی نقاط دنیا ارتباط برقرار کنم.حال میخواهد به توسط ایمیل باشد یا اسکایپ و یا ملاقات رودر رو با اعضایی که تجربه خود را به مشارکت می گذارند و میل یافتن راهی برای رهایی از افسردگی را دارند.
من از تجربه شخصی ام این را میدانم که فرد در نیمه های عمرش و یا در هر قسمتی احتمالا نیازی برای نوآزمایی پیدا میکند تا دریابد که موضوع و معنی زندگیاش در چیست و امکان سمت و سوی هدفمندانه ای ایجاد کند . مهم نیست که در حال حاضر زندگی من بر چه اساس وچگونه است. ما همواره آماده حرکتیم تا آنرا مملو از معنی و هدفمندی کنیم. یک زندگی سرشار آن است که پر از امید باشد و هنگامی که در ارتباط با انسانهایی همانند خودمان هستیم مملو از خدمت به آنها باشیم . امروز برای من اینگونه است که میدانم گروهی که با آن ارتباط برقرار میکنم افسردگان گمنام است.
منبع : سایت افسردگان گمنام
برگرفته از کتاب:
مقاله های بهبودی از افسردگی
زندگی کامل
نور در انتهای تونل افسردگی
من میتوانم شروع به دیدن نور در انتهای تونل کنم
۲۵ فروردین ۱۴۰۱
باور شماره چهاردهم
باور دارم که با کارکردن ۱۲ قدم افسردگان گمنام، نیروی برتر میتواند آرامشی که به دنبال آن هستم در من آزاد کند. مادامی که امیدم را از دست ندهم – میتوانم شروع به دیدن نور در انتهای این تونل کنم.
این چهاردهمین باور از پانزده باوری است که شرح آن در کتاب :باور کن و ببین (۱۵راه برای ترک زندان افسردگی) آمده است.
مادامی که این باور را داشته باشم که بلاخره به طریقی و در جایی شروع به پیدا کردن احساسی متفاوت خواهم کرد و از این امید دست برندارم، در انتهای این تونل نورخواهم دید.
دلیل به وجود آمدن افسردگان گمنام در وهله اول جمع آوری کسانی که از افسردگی رنج میبرند در کنار یکدیگر بود تا بدین طریق اختیار فردی برای گرفتن حمایتی که هریک از اعضا برای بیرون رفتن از چاه افسردگی به آن احتیاج داشتند بیشتر میشد..
باور چهاردهم ، صلح و آرامشی را بوجود میآورد که من باور کنم در باهم بودن و ارتباط برقرار کردن است که پیروز خواهم شد و بر افسردگی ام غلبه خواهم کرد. من دیگر تنها نیستم.
نیروی برتر یا خدایی که خودمان به او پیمیبریم محوریت پیروزیما بر افسردگی است. صریحا در اینجا اشاره شده است که درواقع این باور من است که روزم را رقم میزند. عیبجویی های روزانه لحظه ها را از ما میگیرند.
من باید به جلسات برم ، کتاب بزرگ افسردگان گمنام را بخوانم، با اعضای دیگر انجمن گفتگو کنم و در زندگی ام هر روز زمانی را به دعا و مراقبه اختصاص دهم . همچنین باید ورزش کنم و تغذیه سالم داشته باشم.. باید به خودم یادآوری کنم که انگیره در پی عمل می آید- یعنی اگر حرکت کنم، ذهنم نیز در پیاش حرکت خواهد کرد.
من همیشه به نیروی برتر و تاثیر و نفوذ گروهها باور داشته ام چه در مواردی که عاقبت خوب داشته و چه عاقبت ویرانگرانه. ولی برای گروه خودمان که به آن افسردگان گمنام میگوییم باید بگویم که نیرو و توان هر کسی که با آن در تماس است را افزایش میدهد. آنهایی که درگروه تاثیر و تاثرات متقابل در ارتباطهایشان دارند سرانجام از چاه افسردگی خود بیرون آمده و شروع به احساسی متفاوت میکنند. این برای افرادی که قدمها را کار میکنند ودر زندگی روزانه به عمل در میآورند، در هر لحظه اتفاق میافتد.. .
(داستانهای شخصی از کتاب بزرگ افسردگان گمنام)
به یاد میآورم وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۸۴ به یک دوست روانشناس و همچنین رئیس دانشکده روانشناسی پیشنهاد دادم که ما باید افسرده ها را در یک جا گرد هم بیاوریم طوری به من نگاه کردند که گویی عقلم را از دست داده ام. زیرا افسرده ای که انگیزه کافی برای بیرون آمدن از تختخوابش را ندارد مطمئنا انگیزه کمتری برای رفتن به انجمن و دیدن انسانهای اندوهگین و افسرده دیگر خواهد داشت. برخلاف میل رئیس دانشکده ما گروهی آزمایشی را در آن محل ترتیب دادیم. به دلیل موفقیتی که افراد شرکت کننده در آن داشتند برای ما انگیزه ای شد تا اولین گروه افسردگان گمنام را راه اندازی کنیم . گروههای آن اکنون در سرتاسر دنیا تشکیل شده اند.
بسیاری از ما که افسرده بودیم به آنجا آمدیم تا سعی کنیم از شرایط و مقتضیاتی صحبت کنیم که دست به دست هم داده اند تا شخصا نابودمان کنند. من در گروه دریافتم که با گوش کردن به داستانهای دیگران و مشارکت کردن داستان خودم ، زندگیم امید و معنی پیدا خواهد کرد .
اگر دریافته باشید که با رفتن به یکی از جلسات افسردگان گمنام، هم امید و هم راهی عملی و امکان پذیر برای رهایی از زندان افسردگیخود پیدا میکنید. به غیر از ترس ازنامعلومی که در شماست، دیگر هیچ چیزی مانعتان نخواهد شد.
نیروی برترمن با زمان ، کار و ابزارهای برنامه بهبودیمان ، مرا از افسردگی ام رها ساخته است. بیش از ۳۰ سال است که این بهبودی در زندگیم ادامه دارد. من اکنون سعی میکنم که این پیام امید را به آنانی که هنوز در رنج و آسیب دیده هستند برسانم. شما بیش از این مجبور نیستید در رنج باشید. اگر به دنبال کمک هستید، شاید با ما آنرا پیدا کنید. ما امیدواریم که به ما ملحق شوید!
-هیو-
بخشی از کتاب مقاله های بهبودی از افسردگی
شکل انزوا
دنیایی با آینههایی سلفی دنیای انزوا و عدم ارتباط است.
ما در تشریح مداوم محیطزیست افسردگی ونیز با نگاهی بر عوامل زیستی، هویتی و محیطی که هرکدام یک وجه از کل قضیه را نشان میدهند، میتوانیم مشاهدهایی دقیقتر به انسان و واقعیتهای تهدید آمیز زندگی او داشته باشیم.
از نظر محیطی ما شاهد جوامع فوق صنعتی بوده ایم. لااقل اینجا در آمریکا تبدیل به گروهها و خانواده های کوچک تر شده ایم واز هر چهارآمریکایی یک نفر تنها زندگی میکند. در اینجا خانواده ها کمتر و کوچکتر شده اند و افرادی هم در محیط هایی جدا و منفصل زندگی میکنند. به نظر میآید که در حال فاصله گرفتن از شادمانی اجتماعی به سمت استقلال گرایی فردی و فرد بینی هستیم. اجتماع ماها به تدریج به سمت نسل جدید اجماع من ها سوق پیدا میکند. دیوید کارپ:در کتابش با عنوان صحبت از غم و اندوه، بیان میدارد که به طور متوسط بین ۱۱ تا ۱۵ میلیون از مردم (در آمریکا) از افسردگی رنج میبرند و تعداد آنهایی که از اختلال اضطراب رنج میبرند حتی چند میلیون بیشتر از افسرده هاست . اینها قربانیان جامعه ای هستند که چشمش را نسبت به آنچه من امروز به آن مشارکت اجتماعی و روحانی میگویم بسته اند. آن پیام این است که سلامت عاطفه فردی ما از سلامت اجتماع جدایی ناپذیر است.
اگر ما اجتماع را با درک وظایف فردیمان در قبال آن تغذیه نکنیم بهای آنرا با بیماری های فردی پرداخت خواهیم کرد. به این ترتیب آن میلیونها نفری که از اختلالات عاطفی رنج میبرند بخشی از یک پروسهی ارتباطی و منطقی میشوند که این به نوبه خود میزان تحمل رنج جمعی را در جامعه افزایش خواهد داد ودر انتها انگیزه ای را برای تغییر ساختار جامعه ای بوجود خواهد آورد که باعث بیمار شدن بسیاری از ما شده است. در لحظه حاضر، در این نارضایتی فرهنگی و مدنی احتمالا بهتر میتوانیم قدردان این پیام روحانی که همه ما به یکدیگر متصلیم و نسبت به هم وظیفه داریم باشیم. اگر چه ما نمیتوانیم به جوامع کوچک و صمیمی قرن نوزدهم میلادی برگردیم. اما داشتن چنین بینش اجتماعی نقطه آغاز لازم برای تلاش در پیوند مجدد اجتماعی است و از این راه اجتماعی که عموما خوشحالتر هسند را بوجود آوریم.
کارپ در جای دیگر با این مسئله که ممکن است در یک وضعیت بحرانی باشیم مخالفت میکند، وی عقیده دارد که ما ممکن است در مقطعی قرار داشته باشیم که به عنوان یک فرهنگ آماده باشیم تا خرد و بینش را در این ایده روحانی دریافت کنیم که “بهورزی(رفاه) فردی ما از یکپارچگی رشته های ارتباطی ما جدایی ناپذیر است”.
در ارتباطات داخل جلسه ای انجمن افسردگان گمنام این مسئله به وضوح آشکار است که چطور در هر نوبت “ما ” از “من ” پیشی میگیرد و چگونه از ارتباطها یک “ما” بوجود می آید. این امر نه تنها بهبودی روحانی از جدایی و انزوا را موجب می شود بلکه باعث بوجود آمدن ابزارهایی نیز برای جامعه ای می شود که مردم در آن به یکدیگر توجه دارندو مراقب یکدیگر هستند.
آیا خواهان این هستید که به جامعه ای بپیوندید که دل به دریا میزند؟ به سایت انجمن افسردگان گمنام بیایید تا ببینید که آیا در نزدیکی محل شما جلسات افسردگان گمنامی وجود دارد؟شما همچنین در این سایت می توانید داستان افرادی را بخوانید که زندگی “ما” گونه را به جدایی و انزوای زندگی “من” گونه ترجیح داده اند.
هیو . اس
ترجمه و ویرایش: شهرام .د
ترس
الگوی ترس
ما وقتی بترسیم احساسی ناخوشایند در حفرهی شکمی به ما دست میدهد. این مسئله ناراحت کننده ترین قسمت ترس است. به هر حال تصویر کاملی از ترس ، شامل همه نشانههایی است که با محرک آدرنالین در بدن ایجاد و تهییج میشوند، مانند: عرقکردن دستها. احساس تلاطم درشکم، تندی ضربان قلب، تنگی در قفسه سینه وهمچنین اسپاسم و گرفتگی حاصل از ترس در قسمت میانی بدن .
ما به طور معمول کارکرد بدن خود را احساس نمیکنیم. زیرا اعصاب پاراسمپاتیک، اعصاب سمپاتیکرا تحتاختیارخود میگیرند. اگرسمپاتیک بر پاراسمپاتیک چیره شود آنگاه ما از عملکرد اندام خودمان آگاه میشویم.یک بدن سالم و بدون فشار و استرس ، بدنی است که آرامش دارد.
درمان تمام نشانه ها به انجام تعدادکمی از قوانین ساده بستگی دارد. وقتی این قوانین را میخوانید ممکن است به این فکر کنید که : خیلی ساده است ، من برای درمانم به چیز موثرتری احتیاج دارم . برای اینکه به شما ثابت شود ،لازم است به شما نشان دهیم که این درمان ساده را به چه صورتی انجام دهیم و ممکن است به کرات مجبور شوید که دستور العمل را دوباره بخوانید. اصول درمانی که طرح آنرا دکتر کلِیر ویکس[۱] داده است را در ذیل میخوانیم:
- – مواجه شویم
- – بپذیریم
- – در حرکت و آزاد باشیم
- – وبه زمان اجازه دهیم که بگذرد
هیچ موضوع اسرارآمیز و مبهمی در این درمان نیست. تا به حال برای ما روشن شده است که چه تعداد از مردم با کاملا برعکس انجام دادن آن در بیماری خودشان عمیق تر فرو میروند.
در ابتدا بدون دلیل با یک نشانه روبرو میشویم ، هر کدام ازاین نشانهها که ظاهر شد موارد بالا را باآن تمرین کنید. گوش فرا دهید ببینید آیا ترسی را دریافت میکنید. باید سعی کنید خودتان را از احساسات ناخوشایندی که ناخواسته میآیند آزاد کنید. سعی کنید آنها را پس بزنید و از خودتان دورکنید. ما به دنبال تلاطم، آشفتگی و بیقراری میگردیم برای اینکه چیزی یادمان نیاید . به بیان دیگر مدام میجنگیم و میگریزیم.
سردرگمی فَرد یکشبه شفا نمییابد. او هنوز با نگرانی به گذشتهاش مینگردزیرا که اوقات بسیار زیادی از زندگی اش رفته است و او هنوز شفا پیدا نکرده است. گویا این بیماری روحی و شیطانی است که او یا پزشکش چیزی در مورد آن نمیدانند تا از آن رها شود. او نسبت به زمان ناشکیباست.
- زمان خود را با بطالت میگذراند
- فرار میکند که مواجه نشود
- جنگ میکند که نپذیرد
- گوش میدهد در حالیکه از گذشته بیرون نمیآید
- نسبت به زمان ناشکیباست و اجازه گذر زمان را نمیدهد.
در اینجا میخواهم از دکتر کلیر ویکس ،روان درمانگر استرالیایی ، به خاطر اندیشه های نافذی که در اینجا و آثار دیگرش در مورد چگونگی بدست آوردن آرامش، سلامتی، امید و کمک در مورد اعصاب و روان ارائه داده است قدر دانی کنم.
از کتابِ : برای اعصاب خود امید و کمک دریافت کنید.
دیدگاه هیو:
من شخصا افکار او را در مورد اضطراب(anxiety) و ترس(panic) در احساسات خودم تجربه کردم و آنها را بسیار صحیح و دقیق یافتم.در واقع مسئله ای که به وضوح به یاد میآورم این بود که به ترس اولیهی خودم اجازه دادم بر من غلبه کند. این باعث شد تا همیشه وحشتزده بمانم. شدتی که آن ترس اولیه داشت باعث شد که من تقلا کنم ، سعی در فرار داشته باشم ، با احساساتم روبه رو نشوم،با آنها بجنگم و با ترس گوش فرادهم و نگذارم با گذشت زمان افکار و احساساتم آرام و آسوده شوند. من بر اساس تجربه آموختم که هر وقت آن ترس اولیه را به شدت خودش حس کردم، اگر بتوانم به خودم به آرامی بگویم: احساس ناراحت کنندهای ست ،اما کشنده نیست و این را همچون یک ذِکر تکرار کنم، ضربان قلبم به مرور کاهش پیدا میکند و دستهایم دیگر عرق نمیکنند و در نهایت به تعادل عاطفی خواهم رسید.
برگرفته از سایت خدمات جهانی
بیانیه سنتهای افسردگان گمنام
خرید نشریات مصوب دفتر خدمات جهانی افسردگان گمنام



