آیا افراد معتاد افسرده هستند؟

اعتیاد و افسردگی
آیا افرادی که معتاد هستند افسردگی را بعنوان بخشی از زندگی خود تجربه میکنند؟
۳۱ مه ۲۰۲۲ هیو اسمیت .  در پایین صفحه نظر بدهید

بارها می شنوم  فردی که در انجمن افسردگان گمنام شرکت می کند، نه تنها در حال شرکت در انجمن دوازده قدمی دیگر است، بلکه اکنون باور دارد که افسردگی او، بخشی از اعتیاد او و  یا علت، همان افسردگی به تنهایی است.

آیا افراد معتاد افسردگی را تجربه میکنند
آنها چه به یک ماده (الکل) و چه به یک رفتار (تفکرافسرده کننده) معتاد باشند، متوجه می شوند که افسردگی بخشی از زندگی روزمره ی آنهاست. با توجه به اینکه افسردگی بخشی از اعتیاد است، نتیجه این است که این احساسات نیرومند درماندگی و ناامیدی باید مورد توجه قرار گیرند.

چند ابتلایی( Co-morbidity) اصطلاحی است که در درمان اعتیاد به کار می‌رود، زیرا در مورد الکلی‌هایی که افسردگی دارند، به‌عنوان یک عامل مهم در چگونگی تأثیر اعتیاد به الکل، بر اعتیاد بخصوص  آنها وجود دارد. هم‌وابستگی همچنین به‌عنوان زمینه‌ای مناسب برای ایجاد افسردگی عمل می‌کند، زیرا بر خلق‌وخو، تفکر و رفتار فرد تأثیر می‌گذارد. هم افراد افسرده و هم الکلی، خود را از کنترل خارج می کنند و نمی توانند زندگی عاری از اعتیاد خود را داشته باشند. یکی از دیگری تغذیه می کند. به همین دلیل است که فرد، انجمن افسرده گمنام را شریکی ضروری و شفابخش در شفای خود خواهد یافت.

بنابراین، آیا می توان گفت، نه تنها یک الکلی باید با اعتیاد خود به الکل مقابله کند، بلکه باید به احساسات افسردگی خود نیز توجه کند.یکی بر دیگری تأثیر منفی می گذارد. در صورت جستجو و کمک گرفتن برای اعتیاد به الکل، و هوشیار ماندن، هم AA و هم DA اثرات مثبت بلندمدتی بر احساس انزوا و افسردگی فرد دارند. هرچه بیشتر از ابزار الکلی‌های گمنام و افسرده‌های گمنام استفاده کنیم، امید و آرامشی را که از نیرو و شفای هر دو برنامه روحانی بهبودی ناشی می‌شود، بیشتر می‌کنیم.

بسیاری از اوقات افرادی که در برنامه ۱۲ قدم افسرده های گمنام ما ، به ما ملحق می‌شوند، متوجه می‌شوند که مشارکت ما به یک جزء منطقی و ضروری  برنامه بهبودی فردی آنها تبدیل می‌شود.
اگر فردی در تلاش خود برای رهایی از زندان افسردگی احساس گم شدن میکند، و همزمان در تلاش است تا هوشیار بماند و احتمالاً افکار منفی و به هم ریخته خود را انکار میکند ، باعث می شود که به سمت پایین و به گودالی بیفتد که نمی تواند از آن بیرون بیاید.

چه تعداد از افراد افسرده به یک جلسه افسرده های گمنام می آیند و متوجه می شوند که برای آنها نیز امید وجود دارد. آن‌ها با دل و جان درک میکنند و بخشی از زندگی‌شان را می‌سازند. آنها نیرویی را در کار کرد ۱۲ قدم  در زندگی‌شان دریافت می‌کنند. اگر از قبل عضوی از انجمنهای ۱۲ قدمی هستید و برای افسردگی خود به دنبال کمک می باشید. انجمن افسردگان گمنام اینجا برای شماست.

هیو اس.

افسردگی و اعتیاد

کپی رایت(C) افسرده ناشناس، ویرایش سوم، ۲۰۱۱٫ انتشارات افسردگان گمنام. لوزویل، کی.

کتاب افسردگان گمنام( به زبان انگلیسی )  را می توان به صورت آنلاین از وب سایت Depressed Anonymous به آدرس Depressedanon.com سفارش داد.  سایر نشریات  دوازده قدمی از این کتابفروشی در دسترس است.

PDF کتاب افسردگان گمنام( به زبان فارسی)  دارای مجوز چاپ و ترجمه از دفتر خدمات جهانی و انتشارات افسردگان گمنام  را میتوانید از این سایت دانلود نمایید. و یا نسخه چاپی آنرا از طریق این لینک  واتساپ تهیه نمایید.

قدمهای دوازده گانه

قدمهای دوازده گانه
رشته ها در مقابل  قدمهای دوازده گانه
۴ آگوست ۲۰۲۰ بیل- آر   در پایین صفحه نظر بدهید.

 

خوب همه ما استعاره قدمهای دوازده گانه را می شناسیم. آنها صعودی روزافزون و به سوی هوشیاری هستند. اما آیا این تنها استعاره ای است که می توانیم برای بهبودی استفاده کنیم؟
من فکر نمی کنم. من یک طرفدار بزرگ چیزهای بی اهمیت هستم و  نسبت به آنهاعطش باطنی دارم.

یکی از تصاویری که در مورد بهبودی به ذهن من می رسد عمل طناب سازی است. برای ساختن نخ، رشته ها به هم بافته می شود. سپس نخ ها را به هم می بافند تا ریسمان درست کنند. ریسمان برای ساختن طناب به هم بافته می شود. همانطور که رشته ها به هم می رسند، نتیجه قوی تر و قوی تر می شود.

ما با قدم اول شروع می کنیم، که اولین رشته بهبودی ماست. این آغاز بهبودی  و بخش ضروری آن است. اظهار به ناتوانی کار دشواری است. فکر می کنم نیرو دارم: من ارباب قلمرو خودم هستم. هیچ چیز دور از حقیقت نیست. ما می توانیم در مورد اینکه آیا ناتوانی  به معنی ۶۰ درصد از توان است یا ۱% توان یا برخی دیگر از درصدهای تک رقمی توان می باشد بحث کنیم. نکته اصلی این است که ما نیروی بسیار کمی در زندگی خود داریم. اظهار به ناتوانی نقطه عطفی در بهبودی است. چیزی، جایی، نیرویی وجود دارد، اما قطعاً در درون ما نیست.

ناتوانی با درماندگی یا ناامیدی یکی نیست. این یعنی ما موجوداتی خطاپذیر و ناقص هستیم. این محکومیت وضعیت وجودی ما نیست،  بلکه فقط بیان حقیقتی است که ما خطاپذیر هستیم و به کمک نیاز داریم.

سپس قدم دوم با قدم اول بافته می شود. قدم اول هنوز وجود دارد، اما ما اکنون حکمت (بینش)یک اصل روحانی دیگر را اضافه می کنیم. زیباترین عبارات در زبان انگلیسی این است: «به این باور رسیدم». می بینیم که راهی برای خروج از چاله افسردگی ما وجود دارد. این نیرو ،این نیروی برتر می تواند ما را به سلامتی روان بازگرداند.  سلامتی روان یعنی چه؟ خوب بیایید نگاه کنیم:

سلامتی روان– کیفیت یا حالت سلامتی روان – نتیجه شده از یک ذهن سالم منبع – https://www.merriam-webster.com

آیا می توانیم بگوییم که قرار گرفتن در حالت افسردگی «برآمده از یک ذهن سالم» است؟ من که میگویم ، نه.

قدمهای دوازده گانه
قدم سوم سپس با دو رشته دیگر بافته می شود. سپردن  خواست و اراده و زندگی خود به مراقبت خدای  درک مان. ایده بسیار سختی است که ذهن مان را به اطراف خود متمرکز کنیم. ضرب المثلی در بهبودی وجود دارد: “تسلیم برای پیروزی”. تسلیم به معنای تسلیم شدن نیست . این در مورد پذیرش کامل واقعیت فعلی است. شما به کمک نیاز دارید و اگر بخواهید، نیروی برتر شما می تواند کمک کند. به یاد داشته باشید که این خواست خداست نه شما. شما این حق را دارید که چیزهایی بخواهید، اما این به خدا  بستگی دارد که تصمیم بگیرد چه چیزی به نتیجه می رسد.

سپس قدم چهارم  با رشته های قبلی بافته می شود. تهیه یک دستنوشته معنوی بی باکانه و جستجوگرانه از خود، کاری دشوار، اما ضروری است. ما باید کارهایی را که انجام داده ایم، چه درست و چه نادرست، روی کاغذ بیاوریم. این فقط شامل بدهی های شما نمیشود، بلکه دارایی های شما را نیز شامل می گردد. نه تو بد بودی و نه حالت خوب است. شهامت نوشتن را داشته باشید همه چیز به پایان رسیده است. به خاطرش نمیمیری.
«اظهار نمودن به خدا  ، خود و انسان دیگر…» نیز لازم است. قدم پنجم درباره فروتنی و به اشتراک گذاشتن عمیق خودمان با دیگری است. برخی می گویند: من نمی خواهمد اشتباهاتم را به دیگری اظهار کنم. اعظهار کردن به این معنا نیست که برای فرار از لعنت، از خودت تقاضای بخشش کنی. اصل کلمه اظهار« شهادت به حق » است. به طور واضح و مختصر بگویید چه چیزی شما را به حالت افسردگی رسانده است.

قدمهای دوازده گانه
اکنون که موجودی خود را جمع آوری کرده ایم، می توانیم دستورالعمل های قدم ششم را دنبال کرده و لیستی از تمام نقصهای خود تهیه کنیم. ما می‌توانیم اینها را به خدای  درک خود تسلیم کنیم و کاملاً آماده باشیم که او آنها را حذف کند. این در مورد کتک زدن خود نیست، بلکه در مورد داشتن تواضع است که بپذیرید کجا کوتاهی کرده اید.

که ما را به قدم هفتم می‌رساند: «با فروتنی از او خواستیم تا کمبودهای ما را برطرف کند.» ما می‌توانیم بخواهیم عیوب هویتی مان برطرف شود، اما این به او  بستگی دارد که تصمیم بگیرد کدام نقص هویتی برطرف شود. هنگامی که درخواست رفع کاستی های خود را دارید، درخواست خود را با این جمله پایان دهید: «اراده تو انجام شود، نه اراده من». اینکه کدام یک حذف خواهند شد به شما بستگی ندارد، به او بستگی دارد  .

قدمهای دوازده گانه

کلیه شبکه های اجتماعی و لینک گروههای آنلاین افسردگان گمنام

یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

با آمدن به DA یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

۲۶ ژانویه ۲۰۲۴ Doreen K نظر بدهید

وقتی حدود دوازده ساله بودم، برای اولین بار اصطلاح افسردگی شیدایی  را شنیدم. تعریفی که به من داده شد را متوجه نشدم اما می دانستم که به من ربطی دارد. پس از آن بود که روند پنهان کردن غم و احساسات منفی  ام را شروع کردم زیرا پیام اطرافیانم این بود که غمگین بودن و ترسیدن غیرقابل قبول است. چند بار در مدرسه معلمان با من تماس گرفتند تا در مورد چیزهایی که در زندگی من اتفاق می افتد که باعث میشود من در زمین بازی منزوی شوم بپرسند. نمی‌دانستم به آنها چه بگویم چون خودم را نمی‌فهمیدم، اما این آغازی بود برای تسلیم و رها کردن خود.
در تمام دوران نوجوانی ام، دوره های انزوا و بیش فعالی اجتماعی ادامه داشت. من یک درونگرا شدم اما خودم را در قالب یک برونگرا پنهان کردم. برای پنهان کردن اضطراب و ترس اجتماعی خود درگیر نمایش های مدرسه، باشگاه ها و مربیگری شدم. شروع کردم به تقسیم شخصیتم بین پسری که خانواده و دوستانش را می خنداند و پسری که خودش را در اتاق خوابش پنهان کرده بود. فرار کردن بخش بزرگی از افکار و خواسته های من شد. در دانشگاه حتی بیشتر افسرده شدم و بیشتر احساس انزوا کردم. من عادت داشتم کلاس را قطع کنم و روزها را با “فلسفه کردن” از هم جدا می کردم. من به وضوح در جستجوی اهمیت شخصی و ارتباط با خدای درک خودم بودم. با آگاهی روزافزون از تفاوت بزرگ بین دنیایی که از آن آمده بودم و دنیایی که در دانشگاه با آن روبرو بودم، احساس تنهایی می کردم.
در دوران تحصیلات تکمیلی، درگیر در بخش مربیگری در مدرسه بودم. من یک زندگی اجتماعی قوی را پرورش دادم که در نهایت پذیرفته شدم و از نظر اجتماعی، فرهنگی و فکری برانگیختم. برای اولین بار در زندگی ام در میان گروهی فهمیده از اساتید و همکارانم پذیرفته شدم که مرا همان طور که بودم پرورش دادند. من در یک محیط امن چیزهای زیادی یاد گرفتم، محیطی که هرگز نمی دانستم وجود دارد، و از نظر فکری به نحوی که هرگز فکرش را نمی کردم عالی بودم. به خودم ثابت کردم که شایسته و توانمند برای حضور در دانشگاه هستم. با این حال، اغلب برای خوابیدن گریه می کردم که ای کاش مرده بودم و دلیلش را نمی فهمیدم. من پس از ۱۱ سپتامبر دچار PTSD (اضطراب پس از سانحه) شدم و از آنجایی که افسردگی غیرقابل کنترل شد، تقریباً  خیابان خواب شدم.
پس از کشف DA، متوجه شدم که تنها نیستم، بلکه افراد دیگر نیز همان چیزهایی را که من داشتم یا بدتر از آن را پشت سر گذاشته‌اند. گروهی از مردم را یافتم که فهمیدند افسرده بودن چیست و داستان مرا بدون قضاوت یا انگ اضافه پذیرفتند. DA مرا از ننگ آسیب دیدگی غیرقابل ترمیم که تمام زندگی ام را آزار می داد، رها کرد. آمدن به DA باعث شد متوجه شوم که من تنها کسی نیستم که بار افسردگی را به دوش می‌کشم. من دیگر به طور مزمن تنها نبودم.  من در ناامیدی افسردگی منزوی نشدم.
از طریق DA و شنیدن اشتراک‌گذاری‌های دیگران، متوجه شدم که تجربیاتم منبع معتبری از یاس، ناامیدی و افسردگی بود که در تمام عمرم احساس می‌کردم. من همچنین یاد گرفتم که زنده ماندن از آن تجربیات می تواند منبع نیرویی باشد که بر استقامت من در برابر آنها گواهی می دهد. این خودآگاهی همچنین به من امید تازه ای داده است که در نگرش من به زندگی و آینده ام گم شده بود. شنیدن تجربیات دیگران و همچنین انجام قدمها به من امید داده است: این امید که، بله، می توانم افسردگی را مدیریت کنم و زندگی کامل تری داشته باشم. مهم‌تر از همه، یادگیری مفهوم غمگین کردن خود باعث رهایی من از غم و اندوه بیشتر شده است. اکنون می دانم که ذهن و عواطف من برای بازسازی غم گذشته ام که توسط دیگران و جامعه به من القا شده بود شرطی شده است. اکنون می توانم نحوه ناراحتی خود را تشخیص دهم و برای متوقف کردن آن و (سپس)معکوس کردن آن قدم بردارم.
ژانویه ۲۰۲۴، لوئیس، نیویورک
.
..

ذهن من، ‌ذهن دیگری برای خودش  دارد

هن دنیا
ذهن من ‌یک ذهن دیگر ، برای خودش  دارد.
۲۸ نوامبر ۲۰۲۳ هیو اسمیت

در زیر برگه نظر بدهید

یکی از مناطق مورد علاقه خانواده ما برای کمپینگ، یک پارک کوچک است که تجربیات مثبت زیادی را برای کسانی که دوستدار فضای باز هستند فراهم می سازد. در واقع، فقط نام پارک، روزهای گذشته را به یاد می آورد. نام پارک، بوفالو ردیس است. ما میدانیم که هزاران گاومیش سال‌ها پیش در این منطقه پرسه می‌زدند و مسیری را دنبال می‌کردند که به دشت‌های باز داکوتا منتهی می‌شد. حتی امروزه نیز ردی فیزیکی از مسیری وجود دارد که روزگاری شاهد حضور این حیوانات بزرگ و باشکوه بوده که قاره آمریکا را در مینوردیدند.

 

درست مانند رد فیزیکی بسیاری از بوفالوها که در طول سفرهای سالانه خود حرکت می کنند، مغز انسانی ما نیز مسیرهای ذهنی آشنا را ایجاد می کند. همه موجودات زنده موجودات عادت هستند.
به عنوان مثال، به دلیل یک انحراف در ساخت و ساز، من مجبور شدم مسیر دیگری را از محل کار به خانه بروم. حدس بزنید چه اتفاقی می افتد؟ GPS ذهن من گیج میشود، همه چیز متفاوت به نظر می رسد. نقشه ذهنی ما تغییر کرده است. این مسیر جدید ، اکنون به یک هزارتو  برای بازگشت به خانه تبدیل شده است.
بله .. داشتن یک راه آشنا برای بازگشت به خانه، اکنون به یک مشکل اساسی تبدیل شده است.

 

من دوست دارم ذهن خود را مجری وظایف مختلف ذهنی، عاطفی و جسمی ام بدانم . این به من انگیزه می دهد تا نیاز مورد نظر را برآورده کنم. اما، اگر ذهن انسان همچنان ما را با آن افکار منفی بمباران کند که به ما می گوید چقدر بی ارزش و ناامید هستیم، با گذشت زمان، ایجاد تغییر به یک غیرممکن واقعی تبدیل می شود. ادامه پیدا کردن تفکر منفی ما، الگویی از تفکر درباره خودمان  را ایجاد کرده است که امیدی به تغییر را در خود ندارد. مثل این است که ذهن ما یک مسیر عصبی ایجاد کرده است، جایی که ذهن چاره ای جز ادامه آن مسیر را ندارد. یعنی در رکود ماندن، در افسردگی ماندن، چون هیچ راهی برای خروج وجود ندارد.

 

برای هر یک از ما، حتی فکر کردن به تغییر ذهن و رفتارمان ، به خودی خود می تواند ترسناک باشد. دیگر انگیزه و انرژی مورد نیاز برای تغییر، در دسترس نیست. تغییر تفکر ناامیدانه ما باعث شده است که احساس کنیم یک ربات هستیم و استقلال خود و همه واقعیات معنادار سابق را از دست می دهیم. این باور نادرست در ذهن ما ایجاد شده است که هیچ راهی نیست. ما شروع به حرکت مارپیچی به سمت پایین به سمت آن ورطه تاریکی و نابودی می کنیم.

 

آنچه ما در اینجا توصیف می کنیم استعاره ای است برای همه اعتیادها، چه مواد مخدری که ذهن را تغییر می دهد یا یک اعتیاد فرآیندی که در آن ذهن از الگوی فکری پیروی می کند، که ذهن مان را پر از افکار دردناکی می کند،که  (در آن) ما ناامید هستیم، برای خودمان و دیگران قابل قبول نیستیم. ما در ابتدا غافلیم که این شکل اعتیادآور منفی و خودسرانه ی تفکر و احساس، به طور بالقوه یک تله تهدید کننده زندگی است. این ذهن خودمان که حالا همسفر گمراه ما شده است به ما می گوید امیدی نیست و ناتوانیم! ما این را به عنوان یک حقیقت در نظر می گیریم. اکنون احساس می کنیم که مانند سوراخی که  در دونات میباشد هستیم. خالی، تنها و در زندان ذهن خودمان  زندگی میکنیم.

 

بنابراین، ذهن ما ، یک ذهن دیگر برای خودش دارد و وقتی از مسیر سلامت روان، صداقت و تمایل به تغییر منحرف ‌شود، متأسفانه متوجه  این می‌شویم که به جایی هدایت شده‌ایم که شکوفایی ، یک گزینه و امری شخصی نیست. خبر خوب برای ما این است که ذهن من می تواند جاده ای را انتخاب کند که در آن آزادی و بهبودی را فراهم میکند. با گذشت زمان، و با کمک، به حقیقت مطلق رسیدم که ذهن ما یک ذهن دیگر ، برای خودش دارد. سپاسگزارم که انتخاب درستی انجام دادم – انتخابی که می‌گوید: «به این باور رسیدم که نیرویی (ذهن ابدی) بزرگ‌تر از خودمان، می‌تواند سلامتی روان را به ما بازگرداند.»

 

“امید اکسیژن روح است.”

 

Hugh .S for the fellowship
هیو . اس برای انجمن

گروه تلگرامی افسردگان گمنام ایران

کتاب مقاله های بهبودی ۱

پذیرش چیست؟

بپذیر

پذیرش چیست؟

… باران خیلی شدیدی  می‌بارید. ابتدا شروع به دویدن کردم. بعد از دویدن دست کشیدم و این واقعیت را پذیرفتم که قرار است خیس شوم. من شروع به رقصیدن کردم و صحنه ای از” آواز در باران “را بازسازی کردم. درست است که من خواننده خوبی نیستم، اما خوشحال بودم.
بپذیر
بپذیر
در هر نوع طوفان بارانی که هستید، بپذیرید، لازم نیست آن را دوست داشته باشید، اما باید بپذیرید که باران، واقعی است. شما یک انتخاب دارید. بپذیرید و آرامش داشته باشید یا مقاومت کنید و رنج بکشید. خردورزانه انتخاب کنید.
آب و هوای بد وجود ندارد، فقط لباس بد (نامناسب) وجود دارد.
-ضرب المثل کانادایی-
 بیل آر،در حال بهبودی

پذیرش چیست

اینستاگرام افسردگان گمنام منطقه ایران

دیگر نگویید “من از افسردگی رنج می برم”!

نیروی موجود در کلمات
دیگر نگویید “من از افسردگی رنج می برم”!
۱۷ آگوست ۲۰۲۰ بیل آر نظر بدهید
کلمات قدرت شگفت انگیزی دارند. حدس بزنید وقتی می گویم “از افسردگی رنج می برم” چه اتفاقی دارد می افتد؟ بله ، درست حدس زدید – من رنج می برم.-از جانب.-افسردگی. خود عمل گفتن اینکه من از افسردگی دارم رنج می برم ، رنج بیشتری را ایجاد می کند.
نگویید “من افسرده هستم” زیرا در این جمله احساس قطعیت و بیهودگی وجود دارد. با گفتن “من افسرده هستم” به نظر می رسد که شما با افسردگی خود دارید تعیین می کنید که چه کسی و چه چیزی هستید. شما برتر از افسردگی هستید. افسردگی فقط یک بخش کوچک از وجود شماست. زبان تأکیدی دیگری را انتخاب کنید. شما سر پوشی بر موجودیت افسردگی خود نمی گذارید، شما فقط از کلمات مختلف دیگری برای توصیف آن استفاده می کنید.

 

من پیشنهاد می کنم نحوه بیان خود را عوض کنید اولین پیشنهاد من این است که در عوض بگویید “در حال بهبودی از افسردگی هستم”. شما در سفری برای سلامتی هستید. شما ممکن است در آغاز یا پایان سفرتان باشید ، اما به هرحال در حال سفر هستید. شما در وضعیت ناامید کننده ای که از افسردگی رنج می برید گیر نکرده اید. شما به دنبال صلح و آرامش میگردید. شما تسلیم نشده اید و تصمیم گرفته اید که در افسردگی خود غرق نشوید.
خوب ، اگر شما حتی نتوانید بگویید “در حال بهبودی از افسردگی هستم ” ، من یک جمله خنثی تر دیگر برای شما دارم که می توانید آن را امتحان کنید: “من افسردگی دارم”. این چیزی است که شما دارید ، این جمله به طور کامل شما را تعریف نمی کند. با گفتن این که افسردگی دارید این احتمال را باز گذاشته اید که در آینده ممکن است افسردگی نداشته باشید.
خوب ، اگر شما آن را دوست ندارید میتوانید”احساس افسردگی می کنم” را انتخاب کنید. احساسات ممکن است مدت زیادی دوام بیاورند ، ولی در نهایت از بین می روند. تنها چیز پایدار در زندگی ، ناپایداری است. یعنی “این نیز بگذرد”.
– تکه کلام A.A –
افسردگیِ تاریک و عمیق سرانجام از بین خواهد رفت. اگر در حال حاضر احساس خوبی دارید ، این نیز خواهد گذشت. ولی من نمی گویم “وای بر من” ، بلکه متوجه حقیقت جهانی ناپایداری خواهم شد. این ابر تیره که زیر آن هستید ممکن است عظیم باشد اما در نهایت خواهد گذشت و خورشید بیرون خواهد آمد.

 

لطفاً کلام خود را خردمندانه انتخاب کنید. کلامی که استفاده می کنید بر افکار شما تأثیر می گذارد. افکار شما بر احساسات شما تأثیر می گذارند. احساسات شما بر اعمال شما تأثیر می گذارند. شما می خواهید در مسیری متفاوت قرار بگیرید ، خوب اولین قدم (برای برای رفع ایهام) این است که از عبارات متفاوتی برای توصیف وضعیت فعلی خودتان استفاده کنید.

 

موفق باشید.
، بیل آر ، درحال بهبودی

 

لینکهای جلسات آنلاین افسردگان گمنام
اینستاگرام انجمن افسردگان گمنام ایران

هرچه که بودیم- جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم

انجمن رهایی از افسردگی
رهایی از افسردگی

هر چه که بودیم – جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم.

اینجاست که باید با این همه زباله‌هایی که مال ما بودند و سال‌ها آن را همه جا با خود حمل می‌کردیم روبرو می‌شدیم – باید فهرستی از جایی را که خراب کرده بودیم تهیه میکردیم. این دردناک است که باید در آینه نگاه کرد و آن شخص را دید که (فارغ از سرزنش دیگران) زندگی ما را به این تیره بختی کرده است.همانطور که پوگو، شخصیت کمیک به ما می‌گوید، «ما به دنبال دشمن گشتیم و این، خود ما بودیم». بله؟ لازم نیست خیلی دور نگاه کنید. همچنین ممکن است در آینه نگاه کنیم و بپرسیم: “آینه، چه کسی از همه ما دیوانه تر است؟” فکر کنم متوجه شدی بدون شک اگر بخواهیم سر بلند بایستیم و با امیدواری با زندگی گذشته و حال روبرو شویم. و احساس صلح و آرامش داشته باشیم ، بی برو برگرد . احساس درد زیادی را خواهیم داشت . اما بگذارید به شما بگویم، احساس آرامش و رهایی زیادی هم وجود دارد که ما دیگر مجبور نیستیم در سایه تاریک زندگی مان، زندگی کنیم، بلکه اکنون در نور و رضایت کافی از رهایی زندگی میکنیم. غل و زنجیر اسارت از بین رفته است. من فردی هستم که اکنون رها هستم و می‌توانم داستان خودم را در یک جلسه انجمن تعریف کنم، درست مانند زمانی که از درهای انجمن ۱۲ قدمی وارد شدم و آنچه که واقعاً به دنبالش بودم  را یافتم: رهایی از درد افسردگی و اعتیادهایم.
به دنبال یک گروه رهایی در منطقه خود باشید.

رهایی از افسردگی

لینک  جلسات آنلاین انحمن افسردگان گمنام

کانال تلگرام نشریات افسردگان گمنام

زندگی مدرن و افسردگی

زندگی مدرن و افسردگی
                                                 زندگی مدرن و افسردگی
روانپزشک  دکتر دومینیک مِگِل در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. …  اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود  و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این  یک فرم ازافسردگی  است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه[۱]” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد  جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن  می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.
در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان  ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام  داده ایم ،اکنون  با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

[۱] neogenesis neurosis of existential depression

نشریات افسردگان گمنام

اینستاگرام انجمن افسردگان گمنام

افسردگی مدرن

برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است

رنگ و روی دنیا
برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است

 

وقتی  افسرده ­اید، می‌دانید که در اطراف­تان تغییری  رخ نداده ولی دنیای­تان رنگ و رو ندارد و موانعی نامرئی و غیرقابل درک شما را از باقی دنیا جدا کرده ­اند.
تجربه‌ی افسردگی حس و درک تنهایی در زندان است. فردی که افسرده است نمیگوید: «احساس می­کنم که گویی در زندان هستم.»، بلکه می­گوید: «حقیقتاً در زندان هستم.»
اگر می‌خواهید بفهمید که آیا فردی افسرده است یا نه،از او بپرسید: «اگر می‌توانستی یک نقاشی از احساسی که می­کنی بکشی، چه می‌کشیدی؟»
هر فرد از افسردگی خودش یک تصویر متفاوت به شما ارائه می‌دهد. این­ها چند تصویرند که تا به حال به من ارائه شده ­اند:
l من در یک گرداب هستم و به مرور به پایین کشیده می‌شوم.
l من در تاریکی  مطلق و بی­انتها هستم.
l مانند یک گلِ پژمرده ­ای هستم که  در کاغذ پیچیده شده است.
l در گوشه­ ی تاریکی از اتاق، کودکی رو به دیوار ایستاده است.
l من در یک جاده‌ی خالی می‌روم  که به هیچ جا ختم نمی‌شود.
l در اسکله­ ای هستم که  آخرین قایقش هم در حال دور شدن است، من ساحل را هم نمی‌توانم ترک کنم.
 l در یک اتاقک هستم که نه در دارد و نه پنجره.
l در یک بیابان خالی و برهوت هستم که تا  بی­نهایت ادامه دارد و من نمی‌توانم حرکت کنم.
 همه این تصویرها یک معنی را می‌دهند؛ شخص در یک زندان تنهاست.
 اگر این سؤال را از کسی که فقط غمگین است بپرسید، او چشم ­انداز تاریک و تیره ای  را  توصیف می‌کند، بدون این­که حسی از این زندان و تنهایی را از خود نشان بدهد.
این همان حس و درک انزواست  که افسردگی را این­قدر بد و وحشتناک کرده است. همه زندانبانان و شکنجه­ گرها می‌دانندکه «منزوی کردن کامل یک فرد برای مدت نامحدود، سرسخت­ ترین افراد را هم  از پا در می آورد.»
چون تجربه‌ی افسردگی به شدت دردآور است، بسیاری آن را بیماری می‌نامند و سعی می‌کنند ازآن فرار کنند.
اگر تا به حال به فردی که افسرده است کمک کرده ­اید، خوب می‌دانید او در حالی که کمک می‌خواهد، از کمکی که می­خواهید به او بکنید خود را عقب می­کشد.

دنیا رنگ و رو ندارد

 منبع: کتاب “راهنمای زندگی”
نویسنده : دکتر دوروتی رو

 نشریات افسردگان گمنام

زندگی یک سمفونی است

زندگی زیباست

زندگی یک سمفونی است

۱۴ فوریه ۲۰۲۲ آنا .تی

 
گاهی اوقات، من در افکاری مانند “ که چه شود؟” یا «به هر حال این چه چیزی را تغییر خواهد داد؟» که باعث می‌شود هیچ کاری انجام ندهم و فقط در غم خودم غوطه‌ور باشم ، غرق میشوم. من یکی از آن روزهایی را داشتم که خیلی با آن آشنا هستم، آشنا؛ فقط برای اینکه احساس امنیت کنم. اما به خاطر این برنامه، من تصمیم گرفتم کاری انجام دهم که باعث خوشحالی‌ام می شود. نواختن فلوت.
 
نواختن، لذت حضور در یک سمفونی را به من یادآوری می کرد. میتوانستم بخشی از یک کل باشم، حتی از طریق نواختن ملودی‌های ثانویه و استراحت‌ها(سکوتها)ی زیاد، زمانی که سازهای دیگر در عظمت خود منفجر می‌شوند و از بین میروند. وقتی با دیگری هماهنگ می‌شوم یا در سکوت منتظر ورود ساز خودم می‌نشینم
 
قبل از بهبودی، رهبر ارکستر سمفونی زندگی ام بودم. این شامل مجموعه‌ای از تک‌نوازی‌ها بود که من به دنبال رفع سریع (نت)بعدی بودم که موسیقی را فقط یک ثانیه دیگر ادامه دهد. اکنون که در دوران بهبودی به سر می برم، از نقشم کناره گیری کردم و اجازه دادم نیروی برترم کارم را انجام دهد. خدای درک من می داند و قادر است تمام بخش های زندگی من را رهبری کند و هرگز از شاهکار موسیقی من دست بر نمی دارد. ۱۲ قدم جهش ایمانی من بود تا به خدا بسپارم و حالا نمی‌پرسم چرا باید این صدای نامفهوم را بزنم، چون دیگر مسئول نیستم.
 
شادی من یک ملودی زیباست  و از نغمه‌ها و صداهای بسیار ریز تشکیل شده است. دیگر لازم نیست درک کنم تا در آن شرکت کنم. من فقط باید کاری را که باید انجام دهم، هر بارش را در یک روز، یک ساعت، یک ثانیه انجام دهم، و از اینکه بخشی از یک کل اتفاق بیفتد، خوشحال باشم.
 
من پس از چندین بار کمک(خدمت) به این برنامه دیگر متواضع هستم و هنوز هم هر روز چیزهای جدیدی از دوستانم یاد می‌گیرم. من سرشار از قدردانی از این مسئله هستم که بخشی از این سمفونی DA هستم، با تمام نقاط قوت و ضعفمان، دور هم جمع شده و با آرامش‌ترین موسیقی  که تا به حال شنیده ام را اجرا می کنیم.
برای شما در بهبودی
آنا تی