زندگی یک سمفونی است

زندگی زیباست

زندگی یک سمفونی است

۱۴ فوریه ۲۰۲۲ آنا .تی

 

گاهی اوقات، من در افکاری مانند ” که چه شود؟” یا «به هر حال این چه چیزی را تغییر خواهد داد؟» که باعث می‌شود هیچ کاری انجام ندهم و فقط در غم خودم غوطه‌ور باشم ، غرق میشوم. من یکی از آن روزهایی را داشتم که خیلی با آن آشنا هستم، آشنا؛ فقط برای اینکه احساس امنیت کنم. اما به خاطر این برنامه، من تصمیم گرفتم کاری انجام دهم که باعث خوشحالی‌ام می شود. نواختن فلوت.

 

نواختن، لذت حضور در یک سمفونی را به من یادآوری می کرد. میتوانستم بخشی از یک کل باشم، حتی از طریق نواختن ملودی‌های ثانویه و استراحت‌ها(سکوتها)ی زیاد، زمانی که سازهای دیگر در عظمت خود منفجر می‌شوند و از بین میروند. وقتی با دیگری هماهنگ می‌شوم یا در سکوت منتظر ورود ساز خودم می‌نشینم …

 

قبل از بهبودی، رهبر ارکستر سمفونی زندگی ام بودم. این شامل مجموعه‌ای از تک‌نوازی‌ها بود که من به دنبال رفع سریع (نت)بعدی بودم که موسیقی را فقط یک ثانیه دیگر ادامه دهد. اکنون که در دوران بهبودی به سر می برم، از نقشم کناره گیری کردم و اجازه دادم نیروی برترم کارم را انجام دهد. خدای درک من می داند و قادر است تمام بخش های زندگی من را رهبری کند و هرگز از شاهکار موسیقی من دست بر نمی دارد. ۱۲ قدم جهش ایمانی من بود تا به خدا بسپارم و حالا نمی‌پرسم چرا باید این صدای نامفهوم را بزنم، چون دیگر مسئول نیستم.

 

شادی من یک ملودی زیباست  و از نغمه‌ها و صداهای بسیار ریز تشکیل شده است. دیگر لازم نیست درک کنم تا در آن شرکت کنم. من فقط باید کاری را که باید انجام دهم، هر بارش را در یک روز، یک ساعت، یک ثانیه انجام دهم، و از اینکه بخشی از یک کل اتفاق بیفتد، خوشحال باشم.

 

من پس از چندین بار کمک(خدمت) به این برنامه دیگر متواضع هستم و هنوز هم هر روز چیزهای جدیدی از دوستانم یاد می‌گیرم. من سرشار از قدردانی از این مسئله هستم که بخشی از این سمفونی DA هستم، با تمام نقاط قوت و ضعفمان، دور هم جمع شده و با آرامش‌ترین موسیقی  که تا به حال شنیده ام را اجرا می کنیم.

برای شما در بهبودی

آنا تی

می‌توانم در انتهای این تونل، نور ببینم

به یاد می‌آورم وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۸۴ به یک دوست روان­شناس که رئیس دانشکده روان­شناسی بود، پیشنهاد دادم که ما باید افسردگان را در یک­جا گرد هم بیاوریم، طوری به من نگاه می­کرد که گویی عقلم را از دست داده ­ام؛ زیرا افسرده ­ای که انگیزه کافی برای بیرون آمدن از تخت­خوابش را ندارد، مطمئناً انگیزه کم­تری برای رفتن به انجمن و دیدن انسان­های اندوهگین و افسرده دیگر را خواهد داشت.

برخلاف میل رئیس دانشکده، ما گروهی آزمایشی را در آن محل ترتیب دادیم. به دلیل موفقیتی که افراد شرکت­ کننده در آن داشتند، برای ما انگیزه ­ای شد تا اولین گروه افسردگان گمنام را….

ادامه مطلب

زندگی مدرن و افسردگی

زندگی مدرن و افسردگی

روانپزشک دکتر دومینیک مِگِل( Psychiatrist Dr. Dominique Meggle)در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. … اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این یک فرم ازافسردگی است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه ” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.

در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام داده ایم ،اکنون با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

زندگی مدرن و افسردگی

از کتاب: هر وقت حس اش را داشتم انجام میدهم

نویسنده : دکتر هیو اسمیت

نشریات منطقه ایران

چاپ و ترجمه  مورد تایید دفترخدمات جهانی

افسردگان گمنام شورای منطقه ایران

دفتر مرکزی تهران

دکتر دوروتی رو کمک می کند یاد بگیریم که چطور به خودمان کمک کنیم.

دکتر دورتی رو

دکتر دورتی رو(PhD )  کمک می کند یاد بگیریم که چطور به خودمان کمک کنیم.

من و دکتر دورتی رو در سال ۱۹۸۴ زمانی که برای اولین بار به راه اندازی برنامه ای برای افراد افسرده علاقه مند شدم، از طریق یکی از دوستانم آشنا شدیم. ما در آن زمان واقعاً ملاقاتی رودررو نداشتیم، اما یکی از اعضای گروه کمک‌های متقابل «افسردگان گمنام» تازه تأسیس ما، اثر برنده جایزه دوروتی با عنوان «افسردگی: راه خروج از زندان توست» را به من داد. من قبلاً عناصری از افکار آرون بِک در مورد شناخت (درمان شناختی) را در ساختار گروه کمک متقابل خود وارد کرده بودم و کاملاً با نظر او آشنا بودم که این رویداد نیست که باعث ایجاد مشکل می شود، بلکه نحوه درک فرد از یک رویداد است. به عنوان یک مثال ساده، اگر خانواده‌ای درحال لذت بردن از یک پیک نیک دریک روز تعطیل در پارک باشند و باران ببارد و پیک نیک شان خراب شود، احساس ناامیدی به وجود می‌آید. و اگر کشاورز در خشکسالی برای محصول اش به دنبال باران باشد، از این واقعیت که باران محصولاتش را قادر می‌سازد تا زنده بمانند دلش قوی میشود. یک رویداد ( در اینجا باران ) که توسط افراد مختلف متفاوت دیده می شود، بستگی به این دارد که حتی چگونه بر زندگی آنها تأثیر می گذارد.

 

دکتر افسردگی
دوروتی رو و باورهایش، به‌علاوه تجربیات او به‌عنوان یک درمانگر، در این کتاب به من رسید (که بعداً آثار بسیار دیگری هم درباره افسردگی از او منتشر شد). مثل این ضرب المثل بود: «وقتی دانش‌آموز آماده است، معلم ظاهر می‌شود». واقعاً یک اتفاق پرنعمت و غیر مترقبه افتاده بود! بله این کتابهای او بود – کتابهایی که افکار من را در مورد اینکه چگونه ما انسان‌ها دنیای تجربیات فردی خود از افسردگی را می‌سازیم، تقویت کرد. همچنین بینشی واضح‌تر و عمیق‌تر درباره اینکه ” کلمات چطور واقعیتها را میسازند” به من داد. همچنین، از دورتی آموختم که نحوه صحبت ما با خودمان (زبان و معنای آن) است که بینش هایی در مورد زندگی احساسی و فکری مان به ما می دهد. از این مطلب به این نتیجه رسیدم که چگونه افکار من احساسات را ایجاد می کنند، احساسات خلقیات را ایجاد می‌کنند و خلق و خوی من رفتارهایی را ایجاد می کنند.

دکتر افسردگی

در پیش‌گفتارکتاب افسردگان گمنام(ویرایش ۱۹۹۸، ۲۰۰۸، ۲۰۱۱) دورتی رو به ما می‌گوید که چگونه حقیقتی را درباره نحوه برخورد افراد مؤثرتر با تجارب افسردگی خود کشف کرد. اساساً، این تاثیر،در به اشتراک گذاشتن داستان آنها با کسی است که به او اهمیت می دهد و گوش شنوای محبت آمیزی دارد. بیایید ببینیم او چه می گوید:
زمانی که من برای اولین بار به افسردگی مبتلا شدم، در سال ۱۹۶۸، تنها درمانی که افراد افسرده از روانپزشکان دریافت کردند، قرص، ECT و جراحی عصبی بود که در آن برش هایی در لوب فرونتال مغز آنها ایجاد می شد. لازمه تحقیقات من این بود که باید با مراجعین افسرده صحبت می‌کردم و می‌دانید، بسیاری از مراجعین بهتر شدند. این به دلیل این نبود که من چند درمان جادویی داشتم، بلکه به این خاطر بود که برای اولین بار، مردم توانستند داستان خود را برای کسی که نگران و علاقه مند است تعریف کنند. آنها با گفتن داستان خود، متوجه شدند که زندگی آنها اهمیت پیدا کرده است، و با توضیح چرایی ها و چگونگی ها برای کسی، تا او را بهتر درک کند. انتخاب های بهتری برای خود کردند و به زندگی شان ادامه دادند. “

بنابراین، در مقدمه کتاب آیا افسرده هستید؟ در اینجا یک راه خروج است! که در سال ۱۹۹۱ توسط فونت پیپر بکس منتشر شد که بخشی از گروه انتشارات هارپر کالینز، واقع در لندن انگلستان است ؛ دورتی رو به این نکته اشاره می‌کند که چگونه کسانی از ما با مشارکت دادن افراد افسرده در گفتگو و متعهد نمودن آنها به انجام حداقل کاری که می‌خواهند انجام دهند تااز انزوای خود در بیایند، تجربیاتشان را با دیگران به مشارکت می‌گذارند و در زندگی دیگران مشارکت پیدا میکنند.

ویرایش سوم کتاب افسردگان گمنام. (۱۹۹۸، ۲۰۰۸، ۲۰۱۱) انتشارات افسردگان گمنام. لوئیزویل.

دکتر افسردگی

یادداشت پایانی: دکتر رو و بیل دبلیو، تأثیر زیادی بر تفکر من داشتند که کمک کرد تا افراد افسردگان گمنام به آنچه امروز هستند تبدیل شوند.
ممنون دورتی

در سال ۱۹۹۵ دورتی به ایالات متحده آمد و سخنرانی بزرگ و ماندگارش را در جشن دهمین سالگرد افسردگان گمنام انجام داد.

 

آیا من، خودم زندان افسردگی‌ام را ساختم؟

آیا زندان افسردگی را خودم ساختم

آیا آیا من، خودم زندان افسردگی‌ام را ساختم؟

۱۴ مارس ۲۰۱۹ هیو اسمیت
چطور ممکن است چنین باشد؟ زندان افسردگی خودم را بسازم؟ غیر ممکن است.صبر کن اگر به دوران کودکی خود برگردم و در مورد برخی از چیزهایی که در دوران رشد برایم اتفاق افتاده است فکر کنم، شاید این امکان وجود داشته باشد.
 
موارد زیر برخی از نمونه‌هایی است که دیگران (مراجعین من) میتوانند تجربه کرده باشند و به‌طور ناخودآگاه یا آگاهانه بر تفکر، احساسات و رفتار آنها در نوجوانی و بزرگسالی تأثیر گذاشته باشند.
مثال ها
 
*والدین من همیشه با هم دعوا کردند و باعث ترس من شدند. (آنها   چند   آجر به ساختار زندان شما اضافه کردند). من می رفتم تو اتاقم و توی کمد پنهان می شدم. (بنیاد زندان ما در حال ساخته شدن است).
افسردگی
*از آنجایی که پدرم دائم الخمر بود، یک دفعه در مدرسه من ظاهر می شد و دلقک بازی می کرد… در این مواقع احساس خشم و شرم و خجالت  می‌کردم. (چند آجر دیگر روی آن فونداسیون قرار دهید.).
 
* در مدرسه مورد آزار و اذیت و قلدری  قرارگرفتم و فقط می‌خواستم بمیرم. احساس بی ارزشی کردم. احساس کردم هیچکس من را دوست ندارد… (قلدرها آجرهای بیشتری به زندان من اضافه کردند. دیوارها بالاتر میروند و بلندتر می‌شوند).
 
*به من گفتند نباید خشمگین شوم یا قهر کنم. اجازه نداشتم گریه کنم. من اجازه نداشتم به پدر و مادرم بگویم که چقدر از نوشیدن آنها متنفرم. هیچ ابراز احساساتی در خانواده من مجاز نبود. نمی‌توانستم به احساساتم اعتماد کنم.
 
*پیام دیگری که همیشه دریافت می‌کردم این بود: «تو هیچوقت به جایی (یا به چیزی) نمی‌رسی» یا «هرگز مثل برادر بزرگترت نخواهی بود». (زمانی که معلم کلاس سوم در حضور کل کلاس این را به شما می‌گوید و وقتی به این رویداد شرم‌آور و خجالت آور  فکر می‌کنید، صورتتان همیشه زرشکی می‌شود، ردیف بزرگی از آجر در اینجا گذاشته می‌شود).
 
*این پیام به من داده شد که دنیای خارج از خانواده خطرناک و تهدیدکننده است. ”
 
*در این مرحله بود که سالهای نوجوانی من پشت دیوارهای ساختمان   یک زندان تقریباً کامل  شده، سپری شد. من زندانی شده بودم و راهی برای خروج از زندان وجود نداشت. کسی کلیدی به من نداد.
افسردگی
*تمام این آجرهایی که برای من زندان شده بود، با روابط اولیه زندگی من همراه بودند. پیام هایی که از بزرگ شدنم دریافت کردم به تدریج و به طور موثری مرا در خود حبس کرد. من بدون امید بزرگ می شدم. همه پیام‌ها مانند آجرهای ساختمانی بودند که به زندانی شدن بیشتر من کمک کردند.
 افسردگی
اکنون که بالغ شده‌ام، شروع به برداشتن یک به یک آجرها کرده‌ام و ساختمان زندان در حال برچیدن است، هر بار یک آجر. و چگونه این اتفاق افتاد؟
 
این همه زمانی اتفاق افتاد که من مریض شدم و از تحمل کردنش دیگر حالم به هم خورد. نیاز به کمک کسی داشتم، به چیزی غیر از الکل و مواد افیونی که سوء استفاده می‌کردم نیاز داشتم تا زندگی‌ام را تغییر دهد.
بله، من زندانم را ساختم و حتی نمی‌دانستم هر آجری که به بنای من اضافه می‌شود، مرا زندانی می‌کند. وقتی بزرگ شدم ، بسیاری از روابط سمی من، ، همه با آجرهای دیگری آمدند تا در زندانم بگذارند.
 
پایین آوردن  آجر به آجر این دیوار احتیاج به برنامه دارد. ما باید راه هایی پیدا کنیم تا آجرها را برداریم و خود را از آن احساسات مرگبارِ بی ارزشی شخصی و احساساتی که  در آن برای خود و دیگران غیرقابل قبول هستیم، رها کنیم. اکنون می‌دانم که به خاطر حضور در زندان مقصر نبودم و نمی‌دانستم که تمام آن پیام‌هایی که وقتی بزرگ شدم به من داده شد، این‌قدر مستقیم روی زندگی من تأثیر گذاشت، همه آنها فقط نظرات دیگران درباره من بود. این نظرات آینده من را رقم زد. آنها مسئول ساختن  زندان من بودند. هیچ کودک یا جوانی نمی خواهد زندگی خود را در زندان بگذراند – به خصوص که ساخته خودش نباشد. نکته غم انگیز اینجاست که زندانی شدن آنها تقصیر آنها نیست. برای برخی از جوانان و حتی بزرگسالان، تراژدی این است که آنها آنچه را که به آنها گفته شد باور کردند، به شکلی که درد آن آنقدر زیاد شد که نتوانستند زندگی خود را داشته باشند. آنها می‌خواستند آزاد و خوشحال باشند و افرادی که دوستشان دارند اطراف آنها باشند و از هر طریق ممکن از آنها حمایت کنند. مشکل واقعی اینجاست که ما هیچ  انتخابی در مورد والدین، معلمها و بستگانمان نداشتیم.
 
من فکر می‌کنم بیل دبلیو، یکی از بنیان‌گذاران الکلی‌های گمنام، این موضوع را به بهترین حالت بیان میکند و به ما امیدواری می‌دهد:
 
“ما هرگز نباید توسط این فلسفه بیهوده کور شویم که ما فقط قربانی بیچاره میراثمان، تجربیات زندگی و محیط اطرافمان هستیم ( به طوری) که اینها نیروهایی هستند که برای ما تصمیم می گیرند. این راه آزادی نیست. ما باید باور کنیم که واقعاً می‌توانیم انتخاب کنیم”.[۱]
 
اکنون طرحی که برای بسیاری از ما کار می کند این است که کشف کنیم  وقتی در راه حل زندگی میکنیم، برروی راه حلهایی برای حذف آن آجرها از دیوارهای (زندان)افسردگی خود تمرکز می کنیم است که این دیگر کار ما نخواهد بود- بله زندان ساخته شد و ما ساختن دیوار را انتخاب نکردیم. به هر حال چه کسی زندگی در زندان را انتخاب می‌کند؟ وقتی جوان بودیم نمی‌دانستیم که این پیام‌ها هرگز درست نیستند، اما آنها را باور می‌کردیم. ما امروز به خاطر افسردگی و احساس بی ارزشی و غیرقابل قبول بودن، خود را سرزنش نمی کنیم. ما می دانیم که سرزنش دیگران نیز هیچ سودی برای ما ندارد.
 
آنچه برای ما کار می‌کند یک برنامه بدرستی فکر شده برای بهبودی است. می‌توانیم یاد بگیریم که چگونه  از اینکه بفهمیم واقعا چه کسی هستیم و چه فردی می‌خواهیم بشویم را به خودمان جایزه بدهیم و جشن بگیریم. ۱۲ قدم شما را به آنجا می رساند! شما ابزارهایی برای بازسازی خواهید داشت و نتایج را خواهید دید. این یک وعده است. (صفحه ۲۱۵ و ۲۱۶ از کتاب افسردگان گمنام، جایی که وعده‌های قدمها را برای کسانی که انتخاب می‌کنند از آنها استفاده کنند را بیان می‌کند).
 
با استفاده از اصول روحانی ۱۲ قدم ، ما شروع به حذف همه پیام‌های منفی و مضر دیگران کرده‌ایم که هرگز از پایه و بنیاد درست نبودند.

اگر می‌خواهید داستان خود را بنویسید که چگونه ۱۲ قدم به شما کمک کرد تا آجرها را از دیوارهای زندان خود حذف کنید، لطفاً با نوشتن به info@dairan.org به ما اطلاع دهید، زیرا مایلیم از شما بشنویم.
 
همچنین، لطفاً داستان‌های شخصی کسانی را که تصمیم گرفته‌اند خود را از زندان افسردگی خود رها کنند در کتاب بزرگ ما بخوانید:
 
کتاب افسردگان گمنام. انتشارات افسردگان گمنام.
۲۰۱۱Louisville.Ky.
 
در وب‌سایت ما  www.dairan.org ، بر روی «نشریات» کلیک کنید. خرید نشریات آنلاین در دسترس است.
[۱]  کتاب: از دیدگاه بیل. A.A©  خدمات جهانی NY. 1967

۱۹۶۷

هنگامیکه بیشتر آشکار میشود

رهایی از افسردگی
هنگامی که بیشتر آشکار می شود.

 

۲۵ فوریه ۲۰۲۳ هیو اسمیت نظر بدهید

 

این وبلاگ توسط جانت .ام (Janet M) ارسال شده است.
یک بیانیه عمیق و جذاب وجود دارد که می‌گوید «بیشتر فاش خواهد شد». من باور دارم  که هر یک از ما تجربه‌ای شخصی با این فراخوان شیفته وار انرژِی داریم. احساس می‌کردم به یک تحقیق دعوت شده‌ام و بدون هیچ کمکی از ذهنم و یا فعالیت‌های بیرونی، نتایج آن بدون هیچ زحمتی ظاهر خواهند شد. به عبارت دیگر، یک چیز که فراتر از یک  واقعیت مادی  ،جسمی و ذهنی باشد ظاهر خواهد شد.
و  نیروی  برتر بدون هیچ کنترلی از جانب من، ارباب این سرنوشت خواهد بود. چقدر هیجان انگیز! فقط باید باور می کردم.  آگاهی ذهن بیچاره من  با اعتیاد   بسیار محدود شده بود.
اما همان فیلم غمگین همچنان پخش می شد. افسردگان گمنام ابزارهای مفیدی را با قانون سه تایی و لکه های خورشیدی، برای پایان دادن و یک شروع فراهم کرد. دروازه ای برای صلح و رهایی بود که من به آن نیاز داشتم. فکر می‌کنم  زمانهای طولانی بود که  آرزوی یک صلح ذهنی را داشتم، اما آنچه آشکار شد این بود که این صلح متعلق به ذهن نیست، بلکه به  طبیعت واقعی من تعلق دارد.
با شناسایی نادرست خودم به عنوان تجربیات احساس شده گذشته ام، که همراه با احساس  قربانی/شکست خوردن و غیره بود  -یا همانطور که اکهارت توله آنرا بدن دردناک  نامیده است-. در بن بست گیر افتاده بودم. همانطور که روپرت اسپیرا اشاره می کند، اگر به فیلم خیره شوید، نمی توانید صفحه نمایش را ببینید.

 

با محبت/ جانت ام.، عضو انجمن  دوازده  قدمی افسردگان گمنام

تمایل به برداشتن قدمهای کودکانه  

قدمهای کودکانه
تمایل به برداشتن قدمهای کودکانه            
سوال متداول در انجمنهای ۱۲ قدمی دیگر این است: “آیا حاضرید برای بهبودی تان هر کاری که از دستتان بر می‌آید انجام دهید؟” وقتی به تمایل و افسردگی خودم فکر می کنم ، نمی دانم که این چقدر در مورد من صدق می‌کرد. منظورم این است که اگر من در عمیق ترین و تاریک ترین حالت افسردگی خود، تمایل داشتم که تمام تلاشم را بکنم ، یعنی رقص کنان از رختخواب بیرون بیایم، آن روز را در آغوش بگیرم و ۵ کیلومتر بدوم! اما برای من اینطور نیست و کار نمیکند!
قدمهای کودکانه
وقتی در اعماق افسردگی خود بودم ، تمایل من از در خارج شده بود. “به هر حال هدف چه بود؟” من فکر کردم فکر نمی‌کنم بتوانم بهتر شوم. اما افسردگان گمنام به من نشان داد که امید وجود دارد، راهی وجود دارد. برای من ، این مسیر بهبودی یک سری قدمهای کودکانه بوده است. پس از آمدن به جلسات ، افرادی را دیدم که شبیه من بودند. افرادی که واقعاً از افسردگی رنج می بردند ؛ و من دیدم که آنها در حال بهبودی هستند. وقتی فهمیدم که امید وجود دارد ، باید از خودم سوالی می‌پرسیدم. “فقط برای امروز ، آیا حاضر هستم برای کمک به خودم، در جهت بهبودی از افسردگی ، قدمی بردارم؟” این چیزی بود که می توانستم درک کنم و فکر می کردم امکان پذیر است. بله ، من می توانم یک قدم کودکانه بردارم و از رختخواب بلند شوم. بله ، من می توانم یک قدم کودکانه بردارم و با فردی در انجمن تماس بگیرم. بله ، من می توانم یک قدم کودکانه بردارم و نشریات را تهیه کنم، سپس یک قدم کودکانه دیگر بردارم و یک صفحه از نشریات را بخوانم. من امروز می توانم به یک سوال در کتاب کارکرد ۱۲ قدم افسردگان گمنام پاسخ دهم. بله ، من امروز می توانم یک کار کوچک برای کمک به خودم انجام دهم !! بهبودی من اینگونه آغاز شد. به این ترتیب من از چاه ۸۰ متری افسردگی بیرون رفتم- با هر بار برداشتن یک قدم کودکانه. و نکته زیبا این است که مجبور نیستم این کار را به تنهایی انجام دهم! راستش ، من فکر نمی کنم به تنهایی بتوانم این کار را انجام دهم. من در گذشته سالها تلاش کردم ، و اگرچه گاه و بی گاه به موفقیتهایی هم رسیدم ، اما ناچار دوباره به آن گودال افسردگی سقوط کردم. امروز من انجمن DA را در اطراف خود دارم. من نیروی برتری دارم. من یک حامی(راهنما) و دوستانی را در انجمن دارم که در مسیرمن به من کمک می کنند. من همچنین اینجا هستم تا به دیگران در مسیر بهبودی شان کمک کنم. امروز ، من از آمادگی برای برداشتن قدمهای کودکانه سپاسگزارم.

 

استیسی. اس

کلیه گروههای آنلاین افسردگان گمنام

رادیو افسردگان گمنام (در تلگرام)

قدمهای کودکانه

منشاء بی اعتمادی

دلیل بی اعتمادی

دکتر فیتزجرالد ، روانپزشک ، گفت: بستر اصلی بذر بی‌اعتمادی در کودکی شکل میگیرد. بسیاری از اوقات ممکن است این بی‌اعتمادی به دیگران و به خود و دنیای اطراف آنها با از دست دادن پدر و مادر ، برادر ، خواهر یا دوست صمیمی آغاز شده باشد. بسیاری از اوقات به دلیل داشتن والدین الکلی(یا معتاد) بی‌اعتمادی ایجاد می شود به طوری که کودک هرگز نمی داند عزیز الکلی اش هوشیار است یا مست و خشمگین و گنگ و گیج . خشم و به حال خود رها شدن (طرد شدن) از طرف سرپرست و یا همسن و سالان هم می تواند در توانایی اعتماد کردن تأثیر بگذارد. جدایی والدین هم می تواند در کودک اثر

ادامه مطلب

آیا من به قدر کافی خوب هستم؟

آیا من به قدر کافی خوب هستم؟

 

آیا به اندازه کافی خوب هستم؟

 

اساس زندان افسردگی ما این باور است که من، هرچقدر هم که خوب به نظر برسم ، بد هستم ، من  برای خودم و دیگران بد( نحس) و غیر قابل قبول و پذیرش هستم.

 

ما می توانیم زندگی را بسیار خوب بگذرانیم و بنابراین احساس بد بودن یا خوب نبودن مان را به خوبی از خود مخفی نگه داریم. اما خوب بودن به معنای کار بسیار سخت است و با افزایش سن ، تاب آوری و قدرت جوانی‌مان را از دست می دهیم .. خسته می شویم. ما کار زیادی انجام نخواهیم داد. لیست اشتباهاتمان بیشتر و مسیرهای اشتباه مان طولانی تر می شود.

وقتی اتفاقی می افتد که اعتماد به نفس ما را از بین می برد ، دیگر نمی توانیم به توانایی خود برای خوب بودن اعتماد کنیم. ما دیگر نمی توانیم احساس بد بودن و غیرقابل قبول بودن خود را نادیده بگیریم.

 

دلیل اینکه ما در کودکی به این راحتی آموزش والدین خود را می پذیریم که ما بد هستیم و مجبوریم برای خوب بودن خیلی سعی کنیم . دلیل ما  این بود که هرچند این آموزش سخت بود ، اما حاوی یک وعده بود. اگر خیلی خوب باشید هیچ اتفاق بدی برای تان نمی‌افتد. ما باور کرده بودیم وقتی اتفاقات بد برای ما رخ می دهد ، خودمان را مقصر بدانیم. ما به اندازه کافی خوب نبوده ایم ، بنابراین بیشتر تلاش کردیم ، تلاش کردیم تا به چیزهای بیشتری برسیم ، کارهایمان را بهتر انجام دهیم  و نیازهای دیگران را بر نیازهای خود مقدم بداریم. این باور به طور مخفیانه به ما حس قدرت می داد. با تلاش خودمان می توانیم سیستم پاداش و مجازات حاکم بر جهان را کنترل کنیم. به جای احساس درماندگی ، احساس گناه کردیم. ما به جای گفتن اینکه “با توجه به اطلاعات و تجربه ای که داشتم هیچ کار دیگری نمی توانستم در آن موقعیت انجام دهم” ، میگفتیم “باید بهتر عمل می کردم” و خودمان را متقاعد میکردیم که قوی تر ، عاقل تر و مطلع تر از آنچه که واقعاً بودیم هستیم. بوسیله احساس گناه می توانستیم احساس کنیم که هم فضیلت داریم و هم درمانده نیستیم.

آیا خوب هستم

بنابراین ما در دنیایی از توهم ساخت خودمان زندگی می کردیم. سپس یک روز فاجعه ای وحشتناک  سر ما آمد و ما فریاد زدیم: “من که در تمام زندگی ام خوب بوده ام. پس چرا این اتفاق برایم افتاده است؟

 

ما یا خود را در فکر فرو بردیم یا سعی کردیم از آن فرار کنیم ، والدینمان حقیقتی را از ما پنهان کرده بودند. “

 

منابع:

خود موفق.

آزادسازی نقاط قوت درونی مان دورتی رو صفحه ۱۹۹.

 

پاسخ به سوالات تداول در انجمن افسردگان گمنام

لینک نشریات  منطقه ایران ⇓

https://wa.me/message/I6JWGRB47MW6A1

مسیر و گودالها

مسیر و گودالها
در مسیری قدم می زدم که با یک گودال ۱۵ متری مواجه شدم. افتادم داخل گودال .بسیار عمیق، تاریک، کثیف و دلگیر بود. من کاملا تنها بودم. نگاهی به اطراف انداختم و راهی ندیدم. بنابراین من آنجا ماندم. از خاک یک تخت درست کردم و در چاله به دنبال راحتی بودم. و من بیشتر آنجا ماندم. بعد از مدت ها نجات پیدا کردم. در نهایت بیرون آمدم و مسیر را ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک گودال۱۰ متری مواجه شدم. افتادم داخل.  گودال عمیق، تاریک و دلگیر بود. من کاملا تنها بودم. هیچ راهی ندیدم من آنجا ماندم. در نهایت نجات یافتم و به مسیر ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و یک کوله پشتی با برچسب “DA” پیدا کردم. کوله پشتی را برداشتم و پوشیدم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک سوراخ ۷ متری مواجه شدم. به داخل زمین افتادم. ایک زیر زمین عمیق، تاریک و دلگیر بود. یک کوله پشتی همراهم بود. ابزارها را باز کردم و نمی دانستم چگونه از آنها استفاده کنم. من تلاش کردم و در نهایت از سوراخ خارج شدم. مسیر را ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک گودال ۵ متری مواجه شدم. افتادم داخل.  گودال متوسط، کم نور و دلگیر بود. یک کوله پشتی همراهم بود. من ابزارها را باز کردم و ایده ای داشتم که چگونه از آنها استفاده کنم. من بالا رفتم. مسیر را ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک گودال۲ متری مواجه شدم. افتادم داخل.  حفره خیلی عمیق نبود، اما دلگیر بود. یک کوله پشتی همراهم بود. وسایلم را باز کردم و از وسایل مورد علاقه ام استفاده کردم. من بالا رفتم. مسیر را ادامه دادم.
امروز در امتداد مسیر قدم می‌زنم و با گودالهای کم عمقی مواجه می‌شوم که در آن می‌افتم. من از ابزارها استفاده می کنم و بالا می روم.
و مسیر را ادامه می دهم.

استیسی. اس