می‌توانم در انتهای این تونل نور ببینم

می‌توانم در انتهای این تونل نور ببینم

باور دارم که با کار کردن ۱۲ قدم افسردگان گمنام، نیروی برتر، آرامشی که در جستجویش هستم را بیشتر می‌تواند به من ببخشد. مادامی که از این امید دست برندارم در انتهای این تونل نورخواهم دید.

باور شماره چهاردهم:

باورهای افسردگان گمنام
نویسنده : دکتر هیو اسمیت

این چهاردهمین باور از پانزده باوری است که شرح آن در کتاب: «ببین و باور کن(۱۵راه برای ترک زندان افسردگی)» آمده است.

مادامی که این باور را داشته باشم که بالأخره به طریقی و در جایی شروع به پیدا کردن احساسی متفاوت خواهم کرد و از این امید دست برندارم، در انتهای این تونل نورخواهم دید.

دلیل به وجود آمدن افسردگان گمنام، در وهله اول جمع ­آوری کسانی که از افسردگی رنج می‌برند در کنار یک­دیگر بود، بدین ترتیب اختیار فرد برای گرفتن حمایتی که هر یک از اعضا برای رفتن به بیرون از چاه افسردگی به آن احتیاج داشتند، بیشتر می‌شد.

باور چهاردهم، صلح و سلامتی و آرامشی را ب­وجود می‌آورد که من باور کنم در با هم بودن و ارتباط برقرار کردن است که پیروز می‌شوم و بر افسردگی­ام غلبه می‌کنم. من دیگر تنها نیستم.

نیروی برتر یا خدایی که خودمان به او پی‌ می‌بریم، محوریت پیروزی‌مان بر افسردگی می‌باشد. صریحاً در این­جا اشاره شده است که درواقع این باور من است که روز مرا رقم می‌زند. عیب­جویی روزانه، لحظات و دقایق را از ما می‌گیرند.

من باید به جلسات بروم، کتاب بزرگ افسردگان گمنام را بخوانم، با دیگر اعضای انجمن گفت­وگو کنم و در زندگی­ام هر روز زمانی را به دعا و مراقبه اختصاص دهم. هم­چنین باید ورزش کنم و تغذیه سالم داشته باشم، باید به خودم یادآوری کنم که انگیره در پی عمل می آید؛ یعنی اگر حرکت کنم، ذهن من نیز در پی‌اش حرکت خواهد کرد.

من همیشه به نیروی برتر و تأثیر و نفوذ گروه­ها باور داشته ­ام، چه در مواردی که عاقبت خوب داشته و چه عاقبت ویران­گرانه، ولی برای گروه خودمان – که به آن افسردگان گمنام می‌گوییم – باید بگویم که نیرو و توان هر کسی که با آن در تماس است را افزایش می‌دهد. آن­هایی که در گروه تأثیر و تأثرات متقابل در ارتباط­های­شان دارند، سرانجام از چاه افسردگی خود بیرون آمده و شروع به احساسی متفاوت می‌کنند. این برای افرادی که قدم­ها را کار می‌کنند و در زندگی روزانه به عمل در می‌آورند، در هر لحظه اتفاق می‌افتد.

(بخشی از داستان­های انتهای کتاب بزرگ افسردگان گمنام)

به یاد می‌آورم وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۸۴ به یک دوست روان­شناس که رئیس دانشکده روان­شناسی بود، پیشنهاد دادم که ما باید افسردگان را در یک­جا گرد هم بیاوریم، طوری به من نگاه می­کرد که گویی عقلم را از دست داده ­ام؛ زیرا افسرده ­ای که انگیزه کافی برای بیرون آمدن از تخت­خوابش را ندارد، مطمئناً انگیزه کم­تری برای رفتن به انجمن و دیدن انسان­های اندوهگین و افسرده دیگر را خواهد داشت.

برخلاف میل رئیس دانشکده، ما گروهی آزمایشی را در آن محل ترتیب دادیم. به دلیل موفقیتی که افراد شرکت­ کننده در آن داشتند، برای ما انگیزه ­ای شد تا اولین گروه افسردگان گمنام را راه ­اندازی کنیم. گروه­های آن اکنون در سرتاسر دنیا تشکیل شده ­اند.

بسیاری از ما که افسرده بودیم به آن­جا آمدیم تا سعی کنیم از شرایط و مقتضیاتی صحبت کنیم که دست به دست هم داده ­اند تا شخصاً نابودمان کنند. من در گروه دریافتم که با گوش دادن به داستان­های دیگران و مشارکت کردن داستان خودم، زندگی­ ام امید و معنی پیدا می­کند.

اگر دریافته باشید که با رفتن به یکی از جلسات افسردگان گمنام، هم امید و هم راهی عملی و امکان­پذیر برای رهایی از زندان افسردگی‌خود پیدا می‌کنید، به غیر از ترس از نامعلومی و ناشناختگی دیگر هیچ چیزی مانع­ مان نخواهد شد.

نیروی برتر من با زمان، کار و ابزارهای برنامه­ ی بهبودی‌مان، مرا از افسردگی­ ام رها ساخته است. بیش از ۳۰ سال است که این بهبودی در زندگی­ ام ادامه دارد. من اکنون سعی می‌کنم که این پیام امید را به آنانی که هنوز آسیب دیده و در رنج هستند، برسانم. شما بیش از این مجبور نیستید رنج بکشید. اگر به دنبال کمک هستید، شاید آن را با ما بیابید. ما امیدواریم که به ما ملحق شوید!

«دکتر هیو. اسمیت»

رهاکردن خوب و بد

رها کردن خوب و بد

چرا می‌خواهم خوب و بد را رها کنم؟ آیا وقتی از آنها برای توصیف خود استفاده می کنید، این کلمات کمکی می کند؟

می‌دانم که وقتی به خودم برچسب بد می‌زنم، قبل از هر امیدی به رهایی و شفا، خودم را از اساس بد طبقه‌بندی کرده ام! وقتی به خودم برچسب خوب می‌زنم، یا فکر می‌کنم بدون عیب هستم، یا چیزی را باور نمی‌کنم.

در مورد استفاده از آنها برای توصیف دیگران چطور؟ خوب، وقتی به کسی برچسب خوب می‌زنید، آیا او را روی یک پایه قرار نمی‌دهید؟ وقتی می گویید کسی بد است، آیا ارزش او را کم نمی کنید تا از شما پایین تر باشد؟

آیا این قضاوت ها ارزش انجام دادن دارند؟ آیا آنها ما را آسوده خاطر و آرام میکنند؟ یا ما را در یک حالت تاریک منفی قرار می دهند؟ من دومی را می گویم.

خوب پس چگونه می توانم گفتارم را طوری تغییر دهم که در آن دام نیفتم؟ اگر مجبور شوم از این کلمات استفاده کنم، چیزی در این راستا خواهم گفت: «رفتارشان بد بود.» مسلما در این جمله قضاوت و گیرکمتری وجود دارد!

وقتی می خواهم آن کلمات را در مورد خودم به کار ببرم چطور؟ من عبارات مفید و غیر مفید را برای خودم ترجیح می دهم استفاده کنم . در آنها قضاوت بسیار کمتری وجود دارد.

مفید ، یعنی چیزهایی که فکر می‌کنم، می‌گویم یا انجام می‌دهم که باعث کاهش رنج من یا دیگران می‌شود

غیر مفید – چیزهایی که فکر می‌کنم، می‌گویم یا انجام می‌دهم که باعث افزایش رنج در خودم یا دیگران می‌شود

مترادف اینها می تواند مهارانه و غیر ماهرانه باشد.

قضاوت را رها کن، آن قلمرو متعلق به خداست. انسان ها می توانند قضاوت کنند، اما ممکن است این مفیدترین کاری نباشد که ما می توانیم انجام دهیم.

رها کردن خوب و بد

 

نشریات افسردگان گمنام⬇️

https://depressedanon.com/author/hsmit

📚https://t.me/nashriatDA

کتاب پایه انجمن افسردگان گمنام

دکتر دورتی رو(PhD )  کمک می کند یاد بگیریم که چطور به خودمان کمک کنیم.

دکتر دورتی رو(PhD )  کمک می کند یاد بگیریم که چطور به خودمان کمک کنیم.

من و دکتر دورتی رو در سال ۱۹۸۴ زمانی که برای اولین بار به راه اندازی برنامه ای برای افراد افسرده علاقه مند شدم، از طریق یکی از دوستانم آشنا شدیم. ما در آن زمان واقعاً ملاقاتی رودررو نداشتیم، اما یکی از اعضای گروه کمک‌های متقابل «افسردگان گمنام» تازه تأسیس ما، اثر برنده جایزه دوروتی با عنوان «افسردگی: راه خروج از زندان توست» را به من داد. من قبلاً عناصری از افکار آرون بِک در مورد شناخت (درمان شناختی) را در ساختار گروه کمک متقابل خود وارد کرده بودم و کاملاً با نظر او آشنا بودم که این رویداد نیست که باعث ایجاد مشکل می شود، بلکه نحوه درک فرد از یک رویداد است. به عنوان یک مثال ساده، اگر خانواده‌ای درحال لذت بردن از یک پیک نیک دریک روز تعطیل در پارک باشند و باران ببارد و پیک نیک شان خراب شود، احساس ناامیدی به وجود می‌آید. و اگر کشاورز در خشکسالی برای محصول اش به دنبال باران باشد، از این واقعیت که باران محصولاتش را قادر می‌سازد تا زنده بمانند دلش قوی میشود. یک رویداد ( در اینجا باران ) که توسط افراد مختلف متفاوت دیده می شود، بستگی به این دارد که حتی چگونه بر زندگی آنها تأثیر می گذارد.

 

دکتر افسردگی
دوروتی رو و باورهایش، به‌علاوه تجربیات او به‌عنوان یک درمانگر، در این کتاب به من رسید (که بعداً آثار بسیار دیگری هم درباره افسردگی از او منتشر شد). مثل این ضرب المثل بود: «وقتی دانش‌آموز آماده است، معلم ظاهر می‌شود». واقعاً یک اتفاق پرنعمت و غیر مترقبه افتاده بود! بله این کتابهای او بود – کتابهایی که افکار من را در مورد اینکه چگونه ما انسان‌ها دنیای تجربیات فردی خود از افسردگی را می‌سازیم، تقویت کرد. همچنین بینشی واضح‌تر و عمیق‌تر درباره اینکه ” کلمات چطور واقعیتها را میسازند” به من داد. همچنین، از دورتی آموختم که نحوه صحبت ما با خودمان (زبان و معنای آن) است که بینش هایی در مورد زندگی احساسی و فکری مان به ما می دهد. از این مطلب به این نتیجه رسیدم که چگونه افکار من احساسات را ایجاد می کنند، احساسات خلقیات را ایجاد می‌کنند و خلق و خوی من رفتارهایی را ایجاد می کنند.

دکتر افسردگی

در پیش‌گفتارکتاب افسردگان گمنام(ویرایش ۱۹۹۸، ۲۰۰۸، ۲۰۱۱) دورتی رو به ما می‌گوید که چگونه حقیقتی را درباره نحوه برخورد افراد مؤثرتر با تجارب افسردگی خود کشف کرد. اساساً، این تاثیر،در به اشتراک گذاشتن داستان آنها با کسی است که به او اهمیت می دهد و گوش شنوای محبت آمیزی دارد. بیایید ببینیم او چه می گوید:
زمانی که من برای اولین بار به افسردگی مبتلا شدم، در سال ۱۹۶۸، تنها درمانی که افراد افسرده از روانپزشکان دریافت کردند، قرص، ECT و جراحی عصبی بود که در آن برش هایی در لوب فرونتال مغز آنها ایجاد می شد. لازمه تحقیقات من این بود که باید با مراجعین افسرده صحبت می‌کردم و می‌دانید، بسیاری از مراجعین بهتر شدند. این به دلیل این نبود که من چند درمان جادویی داشتم، بلکه به این خاطر بود که برای اولین بار، مردم توانستند داستان خود را برای کسی که نگران و علاقه مند است تعریف کنند. آنها با گفتن داستان خود، متوجه شدند که زندگی آنها اهمیت پیدا کرده است، و با توضیح چرایی ها و چگونگی ها برای کسی، تا او را بهتر درک کند. انتخاب های بهتری برای خود کردند و به زندگی شان ادامه دادند. “

بنابراین، در مقدمه کتاب آیا افسرده هستید؟ در اینجا یک راه خروج است! که در سال ۱۹۹۱ توسط فونت پیپر بکس منتشر شد که بخشی از گروه انتشارات هارپر کالینز، واقع در لندن انگلستان است ؛ دورتی رو به این نکته اشاره می‌کند که چگونه کسانی از ما با مشارکت دادن افراد افسرده در گفتگو و متعهد نمودن آنها به انجام حداقل کاری که می‌خواهند انجام دهند تااز انزوای خود در بیایند، تجربیاتشان را با دیگران به مشارکت می‌گذارند و در زندگی دیگران مشارکت پیدا میکنند.

ویرایش سوم کتاب افسردگان گمنام. (۱۹۹۸، ۲۰۰۸، ۲۰۱۱) انتشارات افسردگان گمنام. لوئیزویل.

دکتر افسردگی

یادداشت پایانی: دکتر رو و بیل دبلیو، تأثیر زیادی بر تفکر من داشتند که کمک کرد تا افراد افسردگان گمنام به آنچه امروز هستند تبدیل شوند.
ممنون دورتی

در سال ۱۹۹۵ دورتی به ایالات متحده آمد و سخنرانی بزرگ و ماندگارش را در جشن دهمین سالگرد افسردگان گمنام انجام داد.

۶ باور افسرده کننده چیست؟

دوروتی رو – در کتاب خود با عنوان افسردگی: راهی است برای رهایی از زندان تو (که برنده جایزه بین المللی هم شده است.) شرح می‌دهد که چگونه مردم دیوارهای زندان افسردگی‌ خود را با  این شش باور که در زیر می آید می سازند، آنها طوری به آنها باور دارند که گویی برای آنها حکم واقعیت، قطعیت و حقایقی تغییر ناپذیر دارد.

  1. مهم نیست چه اندازه خوب به نظر میرسم، من در واقع بد، نحس، بی ارزش و غیرقابل قبول برای خودم و دیگران هستم..
  2. مردم موجوداتی هستند که باید از آنها بترسم، بیزار باشم و به آنها حسادت کنم.
  3. زندگی سخت و بد است و مرگ از آن هم سخت‌تر وبدتر است.
  4. چیزهای بد در گذشته ام اتفاق افتاده، و در آینده  هم تکرار میشود.
  5. خشم بد است.
  6. من هرگز نباید هیچ کسی را ببخشم بخصوص خودم  .

طرح کلی که دکتر رو در این کتاب آورده است شش جزء اصلی تشکیل دهنده افسردگی را ترسیم می‌کند. این باورها دیوارهای زندان افسردگی را محکم سر جای شان نگه می دارند. رهایی از زندان افسردگی تنها زمانی میسر می شود که شخص افسرده تصمیم بگیرد این حصارها را بردارد.

آیا من افسرده ام؟

دوروتی رو -روانشناس بالینی انگلیسی- ۹ کتاب را به رشته تحریر درآورده است. موضوعات کتاب ها در مورد این است که ما انسان ها به عنوان موجوداتی خلاق چگونه معنای زندگی مان را خودمان خلق می کنیم. نظر به اینکه وی درمورد تجربه ای انسانی که ما نام آن را افسردگی گذاشته ایم تحقیقات شایانی به عمل آورده، توانسته شهرت و احترامی جهانی را از سوی حرفه ای ها و همینطور غیرحرفه ای ها  جلب کند. وی مدعی است که افسردگی نوعی بیماری و یا مریضی نیست، بلکه تجربه های بشری و انسانی است که ماهیتشان با درد و انزوا میباشد.

او توضیح می دهد، باور این که افسردگی یک بیماری جسمانی است معنایی مثبت و خوب دارد و آن این است که بله ما نباید خود را به دلیل افسردگی مان سرزنش کنیم. اما معنی بد آن این است که احتمال می رود که هرآن دوباره افسرده شویم. مانند سرماخوردگی. روانپزشکانی که باور دارند افسردگی نوعی بیماری است و منشاء جسمی دارد، هیچ گاه درباره ی علل پیدایش افسردگی نظر واضحی نمی دهند و فقط درباره کنترل کردن آن صحبت می کنند.

مفهوم بدی که از مدل روانشناسانه‌ی افسردگی برداشت می‌شود این است که ما افسردگی را خودمان با روش فکر کردنمان بوجود می آوریم. یعنی با شش حقیقت تغییرناپذیری(باور قدرتمند) که با آن ها زندگی می کنیم و به دنیا منعکس شان می کنیم، باعث افسردگی  خود شده ایم.

اما مفهوم خوبی هم که از مدل روانشناسانه‌ی افسردگی برآورد می‌توان کرد این است که ما اگر  خودمان  افسردگی را بوجود می آوریم پس خود ما  میتوانیم از آن دربیاییم. این دیدگاه متعلق به دوروتی رو میباشد. به همین دلیل است که وی افسردگی را یک مسئله روحانی می‌داند- ما لازم است  وظیفه کامل روش فکر ، احساس و رفتار مان را به عهده بگیريم.

پایه رشد و بهبودی در افسردگان گمنام بر این اساس است که شخص افسرده اظهار کند که از کنترل و اختیار خود خارج شده-حتی مواقعی که برای کشتن خود سعی و تلاش کرده است. سپس این باور را پیدا می‌کند که نیرویی برتر از خودش می تواند سلامتي روان را به وی بازگرداند و در این هنگام این تصمیم را بگیرد که ذهنش را به مراقبت خدایی که خود درک کرده است بسپارد.

اهمیت این موضِع بر سر این  نیست که  افسردگی را یک بیماری به حساب بیاوریم و یا یک اختلال روانی ، بلکه ما میخواهیم مردم در برابر خود و احساس‌شان وظیفه و مسئولیت  قبول کنند.

آیا افراد معتاد افسرده هستند؟

آیا افرادی که معتاد هستند افسردگی را بعنوان بخشی از زندگی خود تجربه میکنند؟

بارها می شنوم فردی که در انجمن افسردگان گمنام شرکت می کند، نه تنها در حال شرکت در انجمن دوازده قدمی دیگر است، بلکه اکنون باور دارد که افسردگی او، بخشی از اعتیاد او و یا علت، همان افسردگی به تنهایی است.

آیا افراد معتاد افسردگی را تجربه میکنند
آنها چه به یک ماده (الکل) و چه به یک رفتار (تفکرافسرده کننده) معتاد باشند، متوجه می شوند که افسردگی بخشی از زندگی روزمره ی آنهاست. با توجه به اینکه افسردگی بخشی از اعتیاد است، نتیجه این است که این احساسات نیرومند درماندگی و ناامیدی باید مورد توجه قرار گیرند.

چند ابتلایی( Co-morbidity) اصطلاحی است که در درمان اعتیاد به کار می‌رود، زیرا در مورد الکلی‌هایی که افسردگی دارند، به‌عنوان یک عامل مهم در چگونگی تأثیر اعتیاد به الکل، بر اعتیاد بخصوص آنها وجود دارد. هم‌وابستگی همچنین به‌عنوان زمینه‌ای مناسب برای ایجاد افسردگی عمل می‌کند، زیرا بر خلق‌وخو، تفکر و رفتار فرد تأثیر می‌گذارد. هم افراد افسرده و هم الکلی، خود را از کنترل خارج می کنند و نمی توانند زندگی عاری از اعتیاد خود را داشته باشند. یکی از دیگری تغذیه می کند. به همین دلیل است که فرد، انجمن افسرده گمنام را شریکی ضروری و شفابخش در شفای خود خواهد یافت.

بنابراین، آیا می توان گفت، نه تنها یک الکلی باید با اعتیاد خود به الکل مقابله کند، بلکه باید به احساسات افسردگی خود نیز توجه کند.یکی بر دیگری تأثیر منفی می گذارد. در صورت جستجو و کمک گرفتن برای اعتیاد به الکل، و هوشیار ماندن، هم AA و هم DA اثرات مثبت بلندمدتی بر احساس انزوا و افسردگی فرد دارند. هرچه بیشتر از ابزار الکلی‌های گمنام و افسرده‌های گمنام استفاده کنیم، امید و آرامشی را که از نیرو و شفای هر دو برنامه روحانی بهبودی ناشی می‌شود، بیشتر می‌کنیم.

بسیاری از اوقات افرادی که در برنامه ۱۲ قدم افسرده های گمنام ما ، به ما ملحق می‌شوند، متوجه می‌شوند که مشارکت ما به یک جزء منطقی و ضروری برنامه بهبودی فردی آنها تبدیل می‌شود.
اگر فردی در تلاش خود برای رهایی از زندان افسردگی احساس گم شدن میکند، و همزمان در تلاش است تا هوشیار بماند و احتمالاً افکار منفی و به هم ریخته خود را انکار میکند ، باعث می شود که به سمت پایین و به گودالی بیفتد که نمی تواند از آن بیرون بیاید.

چه تعداد از افراد افسرده به یک جلسه افسرده های گمنام می آیند و متوجه می شوند که برای آنها نیز امید وجود دارد. آن‌ها با دل و جان درک میکنند و بخشی از زندگی‌شان را می‌سازند. آنها نیرویی را در کار کرد ۱۲ قدم در زندگی‌شان دریافت می‌کنند. اگر از قبل عضوی از انجمنهای ۱۲ قدمی هستید و برای افسردگی خود به دنبال کمک می باشید. انجمن افسردگان گمنام اینجا برای شماست.

هیو اس.

کپی رایت(C) افسرده ناشناس، ویرایش سوم، ۲۰۱۱٫ انتشارات افسردگان گمنام. لوزویل، کی.

 

قدمهای دوازده گانه

رشته ها در مقابل قدمهای دوازده گانه
خوب همه ما استعاره قدمهای دوازده گانه را می شناسیم. آنها صعودی روزافزون و به سوی هوشیاری هستند. اما آیا این تنها استعاره ای است که می توانیم برای بهبودی استفاده کنیم؟
من فکر نمی کنم. من یک طرفدار بزرگ چیزهای بی اهمیت هستم و نسبت به آنهاعطش باطنی دارم.

یکی از تصاویری که در مورد بهبودی به ذهن من می رسد عمل طناب سازی است. برای ساختن نخ، رشته ها به هم بافته می شود. سپس نخ ها را به هم می بافند تا ریسمان درست کنند. ریسمان برای ساختن طناب به هم بافته می شود. همانطور که رشته ها به هم می رسند، نتیجه قوی تر و قوی تر می شود.

ما با قدم اول شروع می کنیم، که اولین رشته بهبودی ماست. این آغاز بهبودی و بخش ضروری آن است. اظهار به ناتوانی کار دشواری است. فکر می کنم نیرو دارم: من ارباب قلمرو خودم هستم. هیچ چیز دور از حقیقت نیست. ما می توانیم در مورد اینکه آیا ناتوانی به معنی ۶۰ درصد از توان است یا ۱% توان یا برخی دیگر از درصدهای تک رقمی توان می باشد بحث کنیم. نکته اصلی این است که ما نیروی بسیار کمی در زندگی خود داریم. اظهار به ناتوانی نقطه عطفی در بهبودی است. چیزی، جایی، نیرویی وجود دارد، اما قطعاً در درون ما نیست.

ناتوانی با درماندگی یا ناامیدی یکی نیست. این یعنی ما موجوداتی خطاپذیر و ناقص هستیم. این محکومیت وضعیت وجودی ما نیست، بلکه فقط بیان حقیقتی است که ما خطاپذیر هستیم و به کمک نیاز داریم.

سپس قدم دوم با قدم اول بافته می شود. قدم اول هنوز وجود دارد، اما ما اکنون حکمت (بینش)یک اصل روحانی دیگر را اضافه می کنیم. زیباترین عبارات در زبان انگلیسی این است: «به این باور رسیدم». می بینیم که راهی برای خروج از چاله افسردگی ما وجود دارد. این نیرو ،این نیروی برتر می تواند ما را به سلامتی روان بازگرداند. سلامتی روان یعنی چه؟ خوب بیایید نگاه کنیم:

سلامتی روان– کیفیت یا حالت سلامتی روان – نتیجه شده از یک ذهن سالم منبع – https://www.merriam-webster.com

آیا می توانیم بگوییم که قرار گرفتن در حالت افسردگی «برآمده از یک ذهن سالم» است؟ من که میگویم ، نه.

قدم سوم سپس با دو رشته دیگر بافته می شود. سپردن خواست و اراده و زندگی خود به مراقبت خدای درک مان. ایده بسیار سختی است که ذهن مان را به اطراف خود متمرکز کنیم. ضرب المثلی در بهبودی وجود دارد: “تسلیم برای پیروزی”. تسلیم به معنای تسلیم شدن نیست . این در مورد پذیرش کامل واقعیت فعلی است. شما به کمک نیاز دارید و اگر بخواهید، نیروی برتر شما می تواند کمک کند. به یاد داشته باشید که این خواست خداست نه شما. شما این حق را دارید که چیزهایی بخواهید، اما این به خدا بستگی دارد که تصمیم بگیرد چه چیزی به نتیجه می رسد.

سپس قدم چهارم با رشته های قبلی بافته می شود. تهیه یک دستنوشته معنوی بی باکانه و جستجوگرانه از خود، کاری دشوار، اما ضروری است. ما باید کارهایی را که انجام داده ایم، چه درست و چه نادرست، روی کاغذ بیاوریم. این فقط شامل بدهی های شما نمیشود، بلکه دارایی های شما را نیز شامل می گردد. نه تو بد بودی و نه حالت خوب است. شهامت نوشتن را داشته باشید همه چیز به پایان رسیده است. به خاطرش نمیمیری.
«اظهار نمودن به خدا ، خود و انسان دیگر…» نیز لازم است. قدم پنجم درباره فروتنی و به اشتراک گذاشتن عمیق خودمان با دیگری است. برخی می گویند: من نمی خواهمد اشتباهاتم را به دیگری اظهار کنم. اعظهار کردن به این معنا نیست که برای فرار از لعنت، از خودت تقاضای بخشش کنی. اصل کلمه اظهار« شهادت به حق » است. به طور واضح و مختصر بگویید چه چیزی شما را به حالت افسردگی رسانده است.

اکنون که موجودی خود را جمع آوری کرده ایم، می توانیم دستورالعمل های قدم ششم را دنبال کرده و لیستی از تمام نقصهای خود تهیه کنیم. ما می‌توانیم اینها را به خدای درک خود تسلیم کنیم و کاملاً آماده باشیم که او آنها را حذف کند. این در مورد کتک زدن خود نیست، بلکه در مورد داشتن تواضع است که بپذیرید کجا کوتاهی کرده اید.

که ما را به قدم هفتم می‌رساند: «با فروتنی از او خواستیم تا کمبودهای ما را برطرف کند.» ما می‌توانیم بخواهیم عیوب هویتی مان برطرف شود، اما این به او بستگی دارد که تصمیم بگیرد کدام نقص هویتی برطرف شود. هنگامی که درخواست رفع کاستی های خود را دارید، درخواست خود را با این جمله پایان دهید: «اراده تو انجام شود، نه اراده من». اینکه کدام یک حذف خواهند شد به شما بستگی ندارد، به او بستگی دارد .

یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

با آمدن به DA یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

وقتی حدود دوازده ساله بودم، برای اولین بار اصطلاح افسردگی شیدایی  را شنیدم. تعریفی که به من داده شد را متوجه نشدم اما می دانستم که به من ربطی دارد. پس از آن بود که روند پنهان کردن غم و احساسات منفی  ام را شروع کردم زیرا پیام اطرافیانم این بود که غمگین بودن و ترسیدن غیرقابل قبول است. چند بار در مدرسه معلمان با من تماس گرفتند تا در مورد چیزهایی که در زندگی من اتفاق می افتد که باعث میشود من در زمین بازی منزوی شوم بپرسند. نمی‌دانستم به آنها چه بگویم چون خودم را نمی‌فهمیدم، اما این آغازی بود برای تسلیم و رها کردن خود.

در تمام دوران نوجوانی ام، دوره های انزوا و بیش فعالی اجتماعی ادامه داشت. من یک درونگرا شدم اما خودم را در قالب یک برونگرا پنهان کردم. برای پنهان کردن اضطراب و ترس اجتماعی خود درگیر نمایش های مدرسه، باشگاه ها و مربیگری شدم. شروع کردم به تقسیم شخصیتم بین پسری که خانواده و دوستانش را می خنداند و پسری که خودش را در اتاق خوابش پنهان کرده بود. فرار کردن بخش بزرگی از افکار و خواسته های من شد. در دانشگاه حتی بیشتر افسرده شدم و بیشتر احساس انزوا کردم. من عادت داشتم کلاس را قطع کنم و روزها را با “فلسفه کردن” از هم جدا می کردم. من به وضوح در جستجوی اهمیت شخصی و ارتباط با خدای درک خودم بودم. با آگاهی روزافزون از تفاوت بزرگ بین دنیایی که از آن آمده بودم و دنیایی که در دانشگاه با آن روبرو بودم، احساس تنهایی می کردم.

در دوران تحصیلات تکمیلی، درگیر در بخش مربیگری در مدرسه بودم. من یک زندگی اجتماعی قوی را پرورش دادم که در نهایت پذیرفته شدم و از نظر اجتماعی، فرهنگی و فکری برانگیختم. برای اولین بار در زندگی ام در میان گروهی فهمیده از اساتید و همکارانم پذیرفته شدم که مرا همان طور که بودم پرورش دادند. من در یک محیط امن چیزهای زیادی یاد گرفتم، محیطی که هرگز نمی دانستم وجود دارد، و از نظر فکری به نحوی که هرگز فکرش را نمی کردم عالی بودم. به خودم ثابت کردم که شایسته و توانمند برای حضور در دانشگاه هستم. با این حال، اغلب برای خوابیدن گریه می کردم که ای کاش مرده بودم و دلیلش را نمی فهمیدم. من پس از ۱۱ سپتامبر دچار PTSD (اضطراب پس از سانحه) شدم و از آنجایی که افسردگی غیرقابل کنترل شد، تقریباً  خیابان خواب شدم.

پس از کشف DA، متوجه شدم که تنها نیستم، بلکه افراد دیگر نیز همان چیزهایی را که من داشتم یا بدتر از آن را پشت سر گذاشته‌اند. گروهی از مردم را یافتم که فهمیدند افسرده بودن چیست و داستان مرا بدون قضاوت یا انگ اضافه پذیرفتند. DA مرا از ننگ آسیب دیدگی غیرقابل ترمیم که تمام زندگی ام را آزار می داد، رها کرد. آمدن به DA باعث شد متوجه شوم که من تنها کسی نیستم که بار افسردگی را به دوش می‌کشم. من دیگر به طور مزمن تنها نبودم.  من در ناامیدی افسردگی منزوی نشدم.

از طریق DA و شنیدن اشتراک‌گذاری‌های دیگران، متوجه شدم که تجربیاتم منبع معتبری از یاس، ناامیدی و افسردگی بود که در تمام عمرم احساس می‌کردم. من همچنین یاد گرفتم که زنده ماندن از آن تجربیات می تواند منبع نیرویی باشد که بر استقامت من در برابر آنها گواهی می دهد. این خودآگاهی همچنین به من امید تازه ای داده است که در نگرش من به زندگی و آینده ام گم شده بود. شنیدن تجربیات دیگران و همچنین انجام قدمها به من امید داده است: این امید که، بله، می توانم افسردگی را مدیریت کنم و زندگی کامل تری داشته باشم. مهم‌تر از همه، یادگیری مفهوم غمگین کردن خود باعث رهایی من از غم و اندوه بیشتر شده است. اکنون می دانم که ذهن و عواطف من برای بازسازی غم گذشته ام که توسط دیگران و جامعه به من القا شده بود شرطی شده است. اکنون می توانم نحوه ناراحتی خود را تشخیص دهم و برای متوقف کردن آن و (سپس)معکوس کردن آن قدم بردارم.

ژانویه ۲۰۲۴، لوئیس، نیویورک

ذهن من، ‌ذهن دیگری برای خودش دارد

ذهن من ‌یک ذهن دیگر ، برای خودش دارد.
یکی از مناطق مورد علاقه خانواده ما برای کمپینگ، یک پارک کوچک است که تجربیات مثبت زیادی را برای کسانی که دوستدار فضای باز هستند فراهم می سازد. در واقع، فقط نام پارک، روزهای گذشته را به یاد می آورد. نام پارک، بوفالو ردیس است. ما میدانیم که هزاران گاومیش سال‌ها پیش در این منطقه پرسه می‌زدند و مسیری را دنبال می‌کردند که به دشت‌های باز داکوتا منتهی می‌شد. حتی امروزه نیز ردی فیزیکی از مسیری وجود دارد که روزگاری شاهد حضور این حیوانات بزرگ و باشکوه بوده که قاره آمریکا را در مینوردیدند.

درست مانند رد فیزیکی بسیاری از بوفالوها که در طول سفرهای سالانه خود حرکت می کنند، مغز انسانی ما نیز مسیرهای ذهنی آشنا را ایجاد می کند. همه موجودات زنده موجودات عادت هستند.
به عنوان مثال، به دلیل یک انحراف در ساخت و ساز، من مجبور شدم مسیر دیگری را از محل کار به خانه بروم. حدس بزنید چه اتفاقی می افتد؟ GPS ذهن من گیج میشود، همه چیز متفاوت به نظر می رسد. نقشه ذهنی ما تغییر کرده است. این مسیر جدید ، اکنون به یک هزارتو برای بازگشت به خانه تبدیل شده است.
بله .. داشتن یک راه آشنا برای بازگشت به خانه، اکنون به یک مشکل اساسی تبدیل شده است.

من دوست دارم ذهن خود را مجری وظایف مختلف ذهنی، عاطفی و جسمی ام بدانم . این به من انگیزه می دهد تا نیاز مورد نظر را برآورده کنم. اما، اگر ذهن انسان همچنان ما را با آن افکار منفی بمباران کند که به ما می گوید چقدر بی ارزش و ناامید هستیم، با گذشت زمان، ایجاد تغییر به یک غیرممکن واقعی تبدیل می شود. ادامه پیدا کردن تفکر منفی ما، الگویی از تفکر درباره خودمان را ایجاد کرده است که امیدی به تغییر را در خود ندارد. مثل این است که ذهن ما یک مسیر عصبی ایجاد کرده است، جایی که ذهن چاره ای جز ادامه آن مسیر را ندارد. یعنی در رکود ماندن، در افسردگی ماندن، چون هیچ راهی برای خروج وجود ندارد.

برای هر یک از ما، حتی فکر کردن به تغییر ذهن و رفتارمان ، به خودی خود می تواند ترسناک باشد. دیگر انگیزه و انرژی مورد نیاز برای تغییر، در دسترس نیست. تغییر تفکر ناامیدانه ما باعث شده است که احساس کنیم یک ربات هستیم و استقلال خود و همه واقعیات معنادار سابق را از دست می دهیم. این باور نادرست در ذهن ما ایجاد شده است که هیچ راهی نیست. ما شروع به حرکت مارپیچی به سمت پایین به سمت آن ورطه تاریکی و نابودی می کنیم.

آنچه ما در اینجا توصیف می کنیم استعاره ای است برای همه اعتیادها، چه مواد مخدری که ذهن را تغییر می دهد یا یک اعتیاد فرآیندی که در آن ذهن از الگوی فکری پیروی می کند، که ذهن مان را پر از افکار دردناکی می کند،که (در آن) ما ناامید هستیم، برای خودمان و دیگران قابل قبول نیستیم. ما در ابتدا غافلیم که این شکل اعتیادآور منفی و خودسرانه ی تفکر و احساس، به طور بالقوه یک تله تهدید کننده زندگی است. این ذهن خودمان که حالا همسفر گمراه ما شده است به ما می گوید امیدی نیست و ناتوانیم! ما این را به عنوان یک حقیقت در نظر می گیریم. اکنون احساس می کنیم که مانند سوراخی که در دونات میباشد هستیم. خالی، تنها و در زندان ذهن خودمان زندگی میکنیم.

بنابراین، ذهن ما ، یک ذهن دیگر برای خودش دارد و وقتی از مسیر سلامت روان، صداقت و تمایل به تغییر منحرف ‌شود، متأسفانه متوجه این می‌شویم که به جایی هدایت شده‌ایم که شکوفایی ، یک گزینه و امری شخصی نیست. خبر خوب برای ما این است که ذهن من می تواند جاده ای را انتخاب کند که در آن آزادی و بهبودی را فراهم میکند. با گذشت زمان، و با کمک، به حقیقت مطلق رسیدم که ذهن ما یک ذهن دیگر ، برای خودش دارد. سپاسگزارم که انتخاب درستی انجام دادم – انتخابی که می‌گوید: «به این باور رسیدم که نیرویی (ذهن ابدی) بزرگ‌تر از خودمان، می‌تواند سلامتی روان را به ما بازگرداند.»

“امید اکسیژن روح است.”

Hugh .S for the fellowship
هیو . اس برای انجمن

پذیرش چیست؟

پذیرش چیست؟
… باران خیلی شدیدی می‌بارید. ابتدا شروع به دویدن کردم. بعد از دویدن دست کشیدم و این واقعیت را پذیرفتم که قرار است خیس شوم. من شروع به رقصیدن کردم و صحنه ای از” آواز در باران “را بازسازی کردم. درست است که من خواننده خوبی نیستم، اما خوشحال بودم.
در هر نوع طوفان بارانی که هستید، بپذیرید، لازم نیست آن را دوست داشته باشید، اما باید بپذیرید که باران، واقعی است. شما یک انتخاب دارید. بپذیرید و آرامش داشته باشید یا مقاومت کنید و رنج بکشید. خردورزانه انتخاب کنید.
آب و هوای بد وجود ندارد، فقط لباس بد (نامناسب) وجود دارد.
-ضرب المثل کانادایی-
بیل آر،در حال بهبودی

پذیرش باران
در هر طوفان بارانی که هستید بپذیرید، لازم نیست آن را دوست داشته باشید، اما باید بپذیرید که باران واقعی است. شما یک انتخاب دارید. بپذیرید و آرامش داشته باشید یا مقاومت کنید و رنج بکشید. عاقلانه انتخاب کنید.

هر چه که بودیم – جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم.

هر چه که بودیم – جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم.
اینجاست که باید با این همه زباله‌هایی که مال ما بودند و سال‌ها آن را همه جا با خود حمل می‌کردیم روبرو می‌شدیم – باید فهرستی از جایی را که خراب کرده بودیم تهیه میکردیم. این دردناک است که باید در آینه نگاه کرد و آن شخص را دید که (فارغ از سرزنش دیگران) زندگی ما را به این تیره بختی کرده است.همانطور که پوگو، شخصیت کمیک به ما می‌گوید، «ما به دنبال دشمن گشتیم و این، خود ما بودیم». بله؟ لازم نیست خیلی دور نگاه کنید. همچنین ممکن است در آینه نگاه کنیم و بپرسیم: “آینه، چه کسی از همه ما دیوانه تر است؟” فکر کنم متوجه شدی بدون شک اگر بخواهیم سر بلند بایستیم و با امیدواری با زندگی گذشته و حال روبرو شویم. و احساس صلح و آرامش داشته باشیم ، بی برو برگرد . احساس درد زیادی را خواهیم داشت . اما بگذارید به شما بگویم، احساس آرامش و رهایی زیادی هم وجود دارد که ما دیگر مجبور نیستیم در سایه تاریک زندگی مان، زندگی کنیم، بلکه اکنون در نور و رضایت کافی از رهایی زندگی میکنیم. غل و زنجیر اسارت از بین رفته است. من فردی هستم که اکنون رها هستم و می‌توانم داستان خودم را در یک جلسه انجمن تعریف کنم، درست مانند زمانی که از درهای انجمن ۱۲ قدمی وارد شدم و آنچه که واقعاً به دنبالش بودم را یافتم: رهایی از درد افسردگی و اعتیادهایم.
به دنبال یک گروه رهایی در منطقه خود باشید.