دوروتی رو – در کتاب خود با عنوان افسردگی: راهی است برای رهایی از زندان تو (که برنده جایزه بین المللی هم شده است.) شرح میدهد که چگونه مردم دیوارهای زندان افسردگی خود را با این شش باور که در زیر می آید می سازند، آنها طوری به آنها باور دارند که گویی برای آنها حکم واقعیت، قطعیت و حقایقی تغییر ناپذیر دارد.
- مهم نیست چه اندازه خوب به نظر میرسم، من در واقع بد، نحس، بی ارزش و غیرقابل قبول برای خودم و دیگران هستم..
- مردم موجوداتی هستند که باید از آنها بترسم، بیزار باشم و به آنها حسادت کنم.
- زندگی سخت و بد است و مرگ از آن هم سختتر وبدتر است.
- چیزهای بد در گذشته ام اتفاق افتاده، و در آینده هم تکرار میشود.
- خشم بد است.
- من هرگز نباید هیچ کسی را ببخشم بخصوص خودم .
طرح کلی که دکتر رو در این کتاب آورده است شش جزء اصلی تشکیل دهنده افسردگی را ترسیم میکند. این باورها دیوارهای زندان افسردگی را محکم سر جای شان نگه می دارند. رهایی از زندان افسردگی تنها زمانی میسر می شود که شخص افسرده تصمیم بگیرد این حصارها را بردارد.
آیا من افسرده ام؟
دوروتی رو -روانشناس بالینی انگلیسی- ۹ کتاب را به رشته تحریر درآورده است. موضوعات کتاب ها در مورد این است که ما انسان ها به عنوان موجوداتی خلاق چگونه معنای زندگی مان را خودمان خلق می کنیم. نظر به اینکه وی درمورد تجربه ای انسانی که ما نام آن را افسردگی گذاشته ایم تحقیقات شایانی به عمل آورده، توانسته شهرت و احترامی جهانی را از سوی حرفه ای ها و همینطور غیرحرفه ای ها جلب کند. وی مدعی است که افسردگی نوعی بیماری و یا مریضی نیست، بلکه تجربه های بشری و انسانی است که ماهیتشان با درد و انزوا میباشد.
او توضیح می دهد، باور این که افسردگی یک بیماری جسمانی است معنایی مثبت و خوب دارد و آن این است که بله ما نباید خود را به دلیل افسردگی مان سرزنش کنیم. اما معنی بد آن این است که احتمال می رود که هرآن دوباره افسرده شویم. مانند سرماخوردگی. روانپزشکانی که باور دارند افسردگی نوعی بیماری است و منشاء جسمی دارد، هیچ گاه درباره ی علل پیدایش افسردگی نظر واضحی نمی دهند و فقط درباره کنترل کردن آن صحبت می کنند.
مفهوم بدی که از مدل روانشناسانهی افسردگی برداشت میشود این است که ما افسردگی را خودمان با روش فکر کردنمان بوجود می آوریم. یعنی با شش حقیقت تغییرناپذیری(باور قدرتمند) که با آن ها زندگی می کنیم و به دنیا منعکس شان می کنیم، باعث افسردگی خود شده ایم.
اما مفهوم خوبی هم که از مدل روانشناسانهی افسردگی برآورد میتوان کرد این است که ما اگر خودمان افسردگی را بوجود می آوریم پس خود ما میتوانیم از آن دربیاییم. این دیدگاه متعلق به دوروتی رو میباشد. به همین دلیل است که وی افسردگی را یک مسئله روحانی میداند- ما لازم است وظیفه کامل روش فکر ، احساس و رفتار مان را به عهده بگیريم.
پایه رشد و بهبودی در افسردگان گمنام بر این اساس است که شخص افسرده اظهار کند که از کنترل و اختیار خود خارج شده-حتی مواقعی که برای کشتن خود سعی و تلاش کرده است. سپس این باور را پیدا میکند که نیرویی برتر از خودش می تواند سلامتي روان را به وی بازگرداند و در این هنگام این تصمیم را بگیرد که ذهنش را به مراقبت خدایی که خود درک کرده است بسپارد.
اهمیت این موضِع بر سر این نیست که افسردگی را یک بیماری به حساب بیاوریم و یا یک اختلال روانی ، بلکه ما میخواهیم مردم در برابر خود و احساسشان وظیفه و مسئولیت قبول کنند.

هنوز نظری ثبت نشده،نظر خود را ثبت کنید!