آیا ناخوشی به معنی افسردگی است

آیا ناخوشی به معنی افسردگی است

…دلیل افسردگی را نمیتوان تنها یک عامل دانست. افسردگی زاییده ی مجموعه ای از عوامل است. مانند عوامل زیستی(بیولوژیکی)، اجتماعی و روانشناختی که هر کدام نقشهای بخصوص خود را در فرایند پیدایش و تکامل افسردگی ایفا میکنند.

بسیاری از مردم هیچگاه افسردگی بالینی پیدا نمیکنند؛ منظور ما افسردگی هایی است که شخص با احساساتی فلج کننده درگیراست. به طور کلی افرادی که افسردگی بالینی دارند دگر گونی های جسمی و روانی پیدا میکنند.  انسانهایی که افسرده نیستند علائم ناخوشی روانی خود را آشکارا بروز میدهند.

در مجموع معمولا انسانها ناخوشی را با افسردگی اشتباه میگیرند. معمولا افراد در صحبتهایشان میگویند: من افسردگی گرفتم یا افسرده شدم. در واقع شخص این عبارت را در مواقعی که میخواهد بگوید ناخوش است به کار میبرد . در واقع تا زمانی که فرد افسردگی را تجربه نکرده است متوجه نمیشود که بین افسردگی و ناخوشی تفاوت بزرگی وجود دارد.

. وقتی که ناشادیم(ناخوشیم)باوجود اینکه معیارمان براي مصیبت زدگی کم و زیاد است، همچنان با واقعیت در تماس هستیم. وقتی دیگران به ما عشق ،تسلی و دلداري میدهند، همچنان میتوانیم به دلیل ملایمت و حمایتشان از آنهاسپاسگذار باشیم. ولی وقتی افسرده ایم احساس میکنیم که از باقی دنیا محروم گشته و جدا شده ایم. آسایش و عشقی که توسط دیگران به ما ارائه میشود نمیتواند از این سد عبور کند واحساس دوست داشته شدن و دلداري گرفتن نیزبه ما دست نمیدهد.تجربه افسردگی واقعی یعنی احساس محرومیت، به دام افتادن در یک قعر ،چاه و یا احساس خفگی با تشدید یک موضوع و یا احساس مدفون بودن در یک دالان و کانال تاریک است. کسی که افسردگی دارد با کسی و چیزي خوشحال نمی شود و هیچ امیدي احساس نمیکند.

(Jose Saraiva Martins)

منبع:سایت افسردگان گمنام

 

توضیح: اگر شما افسرده اید و این متن را میخوانید،میفهمید فردي که مطالب بالا را نوشته است میدانسته راجع به چه چیزي صحبت میکند،ولی اگر فردي ناشاد (ناخوش)باشید ولی هیچوقت افسردگی را تجربه نکرده باشید غیر ممکن است که ذره اي از عمق مطلبی که بیان کرده است را بفهمید. بله ممکن است شخصی که افسرده نیست حتی بگوید که من هیچ نشانه اي از مشکل در فردي که میگوید افسرده است نمیبینم “طرف همیشه حالش خوبه و مجلس گرم کنه ،تازه خیلی هم شوخ طبع و بامزه س”. یین ناخوشی و افسردگی به اندازه اختلاف شب و روز تفاوت وجود دارد. من از زمانی که افسرده شدم به این امر پی بردم. البته من به شدت نناشاد(ناخوش) هم بودم. افسردگی بیماري احساس مورد تهدید قرار داشتن زندگی است و براي بسیاري از افراد، راهی است که آنها را به سمت خودکشی میکشاند و افکار ناامیدانه و گرایش به خودکشی را در او میپروراند و آماده سازي میکند. اکنون شخصی که تجربه افسرده کردن خود را دارد و به دنبال کمک میگردد تا از چاه تاریک افسردگی بیرون آید دوستانی در انجمن دوازده قدمی افسردگان گمنام پیدا میکند. وقتی شخص جدیدي به گروه میپیوندد ،خیلی زود درمییابد که اعضا از تجربهافسردگی آگاه هستند. بعضی هم از سعی و تلاشی که جهت کشتن خود داشته اند صحبت میکنند.

نظر من این است که اشخاص افسرده در دنیایی زندگی میکنند که قابل دسترسی نیست . آنها گویی از درون اتاقکی شیشه اي و عایق صدا که به خانه متصل است بیرونرا نظاره می کنند. آنها کاملا جدا ، منزوي ، سرگردان ، تنها وشناور در رودي جاري ، پر تلاطم و خطرناکند و هر گاه زمان بیرون آمدن از این انزوا ودرد در آنها فرابرسد خود به خود به سمت همان مردمی میروند که از این درد خبر دارند و تجربه اش را داشته اند.آنها همینطور ابزارهایی نیز دارند که میتوانند در زندگی روزانه ي خود از آنها استفاده کنند که کمک میکند براي همیشه از آن اتاق شیشه اي خانه ي خود بیرون آیند. من خودم یکی از آن افرادي هستم که هیچگاه دیگر به آن حالتهاي گذشته برنگشتم. آن دورانی که کاملا احساس میکردم تنها هستم، دوستی ندارم، هیچ هدفی ندارم و زندگی ام بیمعنی است. من زندگی ام را مدیون افسردگان گمنام هستم که به جاي ناامیدي تمرکز مقتدرانه اي بر امید دارد .

 

(هیو .اسمیت)

رهایی از افسردگی

چگونه رها از افسردگی زندگی کنیم

رهایی از افسردگی

چگونه بیرون از اتاقک زندگی‌ میکنیم؟ اتاقک خود ساخته افسردگی!

اگر واقعا می خواهید بیرون ازاتاقک زندگی کنید،توصیف اینکه این اتاقک در دیدگاه من چگونه است می‌تواند مفید باشد. قبل از هر چیزی اتاقک یک شکل قابل تشخیص دارد. مثل یک جعبه ای که حاوی محتوای آن هر چیزی می‌تواند باشد و وقتی ما در مورد افسردگی صحبت می‌کنیم از اتاقک افسردگی صحبت می‌کنیم که درون آن هستیم. اتاقکی که اینجا ودر این متن استفهام می‌شود استعاره‌ ی احساس گیرافتادگی ویا دردام افتادگی یا بودن دریک زندان است.
این یعنی ما در بیرون از این اتاقک باید خلاقانه زندگی‌کنیم . یعنی باید بیاموزیم که بیرون از اتاقک چگونه میتوان زندگی کرد. اگر درک این حرف برایتان سخت است با من همراه شوید تا برایتان توضیح دهم دیدگاه من چیست.

انجمن رهایی از افسردگی
من تجربه افسردگی خودم را به طور خلاصه مطرح می‌کنم. اول از همه وقتی من افسرده بودم فکر می‌کردم که عقلم را دارم از دست می دهم. اتاقکی که من خودم را در آن جا داده بودم در طول روزمحدود تر می‌شد و زندگی‌ام را به جهنم تبدیل می‌کرد. راهی به بیرون نمی‌دیدم. من‌گیر کرده بودم. به خودم می‌گفتم چه کاری از من ساخته‌ست؟

هرچه بیشترسعی‌می‌کردم کمتر می‌توانستم این احساسات وافکار ترسناک را از خود دور کنم.( چگونه باید زندگی و خانه‌ام را تمیز می‌کردم .چون چهار دیوار بود و فرق نمی‌کرد ازکدام جهت جارو و تمیز می‌کردم، زیرا از هرطرف به دیوارو بن‌بست می‌خورد.)در حالی که نمی‌دانستم چگونه سرم را بالا نگه دارم و نفس بکشم. بدنم آرام آرام در باتلاق ناامیدی فرو می‌رفت.

آن فکر به ذهنم رسید . مانند بارقه ای ضعیف بود. نوری کم از جایی بود ، بله نوری بود شبیه یک فانوس دریایی که با روشنایی شدیدش دریانوردان را از صخره ها دور نگه میدارد و وقتی در حال نزدیک شدن به صخره‌ها هستند به آنها هشدار می‌دهد.

در اینجا ذهنم به کار افتاد و شروع به گشتن در اینور و آنور برای یافتن راهی برای رهایی از این اتاقک کرد و بعد موفق شد مرا هم حرکت دهد، جسمم حرکت کرد، مشغول شدم.کلید رهایی از این زندان از قبل در دستان خودم بود(خودم میتوانستم خودم را از افسردگی بیرون بیاورم). حالا بعضی از ما که در برنامه بهبودی از افسردگی هستیم و ایده‌ و فکری برای خارج شدن از اتاقک داریم که در زندگی روزانه مان کار می‌کند ، می‌خواهیم آنرا و آنچه که می‌دانیم را با شما در میان بگذاریم. اگر شما برای بهبودی‌تان واقعا از آنها استفاده کنید، نهایتا باعث رهایی شما خواهند شد. این قولی است که من امروز به شما می‌دهم.

فعالیتهایی که در زیر فهرست شده‌اند برخی از ابزارهایی است که اگر در استفاده ازآنها جدی و پیگیر باشید شما را از اتاقک بیرون می‌برند.

رهایی از افسردگی
یک نگاه شخصی و دقیق به ابزارهای زیر نه تنها کمکتان می‌کند که چطور از زندان بیرون بروید بلکه می‌توانید در طول مسیر بهبودی روزانه‌ی خود هم از آنها استفاده کنید.

۱-اگر افسرده‌اید ، ورزش یک ابزار عالی است.

۲-رفتن به داخل طبیعت کمکتان می‌کند که ذهنتان را بر زیبایی اطرافتان متمرکز کنید.

۳- همان لحظه ای که یاد میگیرید چگونه بیرون از زندان زندگی کنید ترس تان برطرف میشود. ترسهای اول و دوم (اصلی و غیر اصلی) خود را بشناسید. به نظر می رسد , وقتی که افسرده‌ایم ترس محوریت اصلی زندگی‌مان را تشکیل میدهد.

۴- دعای آرامش را هر وقت که به آن نیاز دارید بخوانید.

۵- همه چیز در لحظه‌ی حال است.

۶-در پناه خدا قرار بگیرید . این تمرینی است که به شما کمک می‌کند اصل رها کردن را بیاموزید.

۷- احساسات نیاز به کار برد و ابراز شدن دارند. ما به اینکه چرا بیان احساسات (به جای محبوس و خفه کردن آنها که باعث انواع مشکلات جسمی و عاطفی در ما شده اند ) تا این اندازه مهم است نگاه خواهیم انداخت.

۸- افکار منفی را از کاربیاندازید. یاد بگیرید وقتی که آنها در ذهن تان بالا آمدند چطور گردش آن را درذهنتان کوتاه تر کنید.
۹- نشریات افسردگان گمنام را مطالعه کنید و همینطور هرگونه مطلب که در مورد افسردگی باشد را نیز بخوانید.

۱۰-بدانید که همه ما انتخابهایی می‌کنیم. آیا تصمیم هایی می‌گیریم که ما را به رهایی نزدیکتر می‌کند یا باعث ادامه‌ی زندانی بودن و منزوی بودنمان ‌می‌گردد.

۱۱- حسب الحال نویسی یا ثبت شخصی وقایع ، یک ابزار عالی برای روی کاغذ آوردن تجربه‌ی ما در آن روز است.کمک می‌کند که افکارمان را صاف و روشن کنیم و مسائل را در چشم اندازمان قرار دهیم.

خوشبختی از دیدگاه فروید

خوشبختی از دیدگاه فروید

انجمنها، اجتماعاتی برای امید و حمایت دوجانبه ایجاد میکنند.

۳۰ سپتامبر ۲۰۲۱ هیو اسمیت دیدگاهتان را بنویسید

“یک بار از زیگموند فروید پرسیده شد انسان برای خوشبختی به چه چیزی نیاز دارد. پرسشگر بدون شک انتظار یک پاسخ طولانی و پیچیده را داشت که بازتاب سالها تفکر عمیق فروید در این مورد باشد. اما پاسخ فروید ساده بود “arbeiten und lieben” – کار و دوستی.

افراد شاد، در محل کار و در طول روابط صمیمی شان با دیگران احساس ارتباط می کنند. مردم وقتی رنج میبرند که این ارتباطات تهدید ،کاسته ویا قطع شود. امروزه میلیون ها نفر در آمریکا از آنچه همکار من چارلز دِبِر آن را “دردسر مضاعف” می نامد رنج می برند. کسانی که در مشکلات مضاعف هستند نه کار معنی داری دارند و نه روابط صمیمی ادامه داری. پژمردگی زندگی اجتماعی در هر دو حوزه باعث بی ریشه شدن و فروپاشی اجتماعی می شود که بدون شک به رشد اختلالات عاطفی کمک خواهد کرد. “

گزیده ای از کتاب “صحبت از غم و اندوه”:دیوید کارپ /افسردگی ، قطع ارتباط و معانی بیماری. (۱۹۹۶) انتشارات دانشگاه آکسفورد. نیویورک. صفحه ۱۷۸٫

دیدگاه هیو:

این تجربه شخصی من در طی سالهای زیادی که در افسردگان گمنام و سایر انجمنهای دوازده قدمی مشارکت میکنم میباشد، این اجتماع برای مایی که به دنبال شفا ، کمک و امید هستیم بسیار حیاتی است. این قدر قوی است که مایی که از برنامه استفاده می کنیم و در جلسات شرکت می کنیم متوجه می شویم که بخشی از یک اجتماعی که دوستمان دارند هستیم. ما بخشی از اجتماعی هستیم که دیگران به ما اهمیت مبدهند و با ما مشارکت میکنند و سپس ما برای دیگران “معجزه گروه” می شویم.

خوشبختی از دیدگاه فروید

انجمنها، اجتماعاتی برای امید و حمایت دوجانبه ایجاد میکنند.

۳۰ سپتامبر ۲۰۲۱ هیو اسمیت دیدگاهتان را بنویسید

“یک بار از زیگموند فروید پرسیده شد انسان برای خوشبختی به چه چیزی نیاز دارد. پرسشگر بدون شک انتظار یک پاسخ طولانی و پیچیده را داشت که بازتاب سالها تفکر عمیق فروید در این مورد باشد. اما پاسخ فروید ساده بود “arbeiten und lieben” – کار و دوستی.

افراد شاد، در محل کار و در طول روابط صمیمی شان با دیگران احساس ارتباط می کنند. مردم وقتی رنج میبرند که این ارتباطات تهدید ،کاسته ویا قطع شود. امروزه میلیون ها نفر در آمریکا از آنچه همکار من چارلز دِبِر آن را “دردسر مضاعف” می نامد رنج می برند. کسانی که در مشکلات مضاعف هستند نه کار معنی داری دارند و نه روابط صمیمی ادامه داری. پژمردگی زندگی اجتماعی در هر دو حوزه باعث بی ریشه شدن و فروپاشی اجتماعی می شود که بدون شک به رشد اختلالات عاطفی کمک خواهد کرد. “

گزیده ای از کتاب “صحبت از غم و اندوه”:دیوید کارپ /افسردگی ، قطع ارتباط و معانی بیماری. (۱۹۹۶) انتشارات دانشگاه آکسفورد. نیویورک. صفحه ۱۷۸٫

دیدگاه هیو:

این تجربه شخصی من در طی سالهای زیادی که در افسردگان گمنام و سایر انجمنهای دوازده قدمی مشارکت میکنم میباشد، این اجتماع برای مایی که به دنبال شفا ، کمک و امید هستیم بسیار حیاتی است. این قدر قوی است که مایی که از برنامه استفاده می کنیم و در جلسات شرکت می کنیم متوجه می شویم که بخشی از یک اجتماعی که دوستمان دارند هستیم. ما بخشی از اجتماعی هستیم که دیگران به ما اهمیت مبدهند و با ما مشارکت میکنند و سپس ما برای دیگران “معجزه گروه” می شویم.

امروزه در دنیای ما ، افسردگی جهانی شده و دارای ابعاد همه گیر میباشد. تا آنجا که من خبر دارم هیچ واکسنی برای افسردگی وجود ندارد. ولی ما یکدیگر را داریم . در آنجا می توانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم. ما میتوانیم راهنما(حامی) داشته باشیم که بتواند گوش دهد و تجربیات افسردگی خودش را با ما درمیان بگذرد و ما را امیدوار کند، در واقع ، و به شکل استعاری، یک واکسن به بازویم بزند. بنابراین ، چیزی که جهان در حال حاضر به آن احتیاج دارد این است که هر یک از ما با “کارمان” و “دوست داشتن یکدیگر” ، پیش برویم – خود را در انزوا و ناامیدی نگه نداریم . به گروه “خانگی” خود که هر هفته به صورت مجازی یا رودررو دایر میگردد برویم.در این محیط است که “ریشه” داریم و به خانواده ای از دوستان تبدیل می شویم و نه آشنایان.

من دوستانی دارم که آنها را برای اولین بار در DA ملاقات کردم و به سی سال یا پیش از آن باز می گردد. افسردگان گمنام به معنی رشد ، اجتماع و آرامش است.

لطفاً به انجمن ما بپیوندید و بخشی از یک اجتماع همواره رو به رشد و دوست ، در سراسر جهان باشید. ما تنها نیستیم!

<خوشبختی از دیدگاه فروید

امروزه در دنیای ما ، افسردگی جهانی شده و دارای ابعاد همه گیر میباشد. تا آنجا که من خبر دارم هیچ واکسنی برای افسردگی وجود ندارد. ولی ما یکدیگر را داریم . در آنجا می توانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم. ما میتوانیم راهنما(حامی) داشته باشیم که بتواند گوش دهد و تجربیات افسردگی خودش را با ما درمیان بگذرد و ما را امیدوار کند، در واقع ، و به شکل استعاری، یک واکسن به بازویم بزند. بنابراین ، چیزی که جهان در حال حاضر به آن احتیاج دارد این است که هر یک از ما با “کارمان” و “دوست داشتن یکدیگر” ، پیش برویم – خود را در انزوا و ناامیدی نگه نداریم . به گروه “خانگی” خود که هر هفته به صورت مجازی یا رودررو دایر میگردد برویم.در این محیط است که “ریشه” داریم و به خانواده ای از دوستان تبدیل می شویم و نه آشنایان.

من دوستانی دارم که آنها را برای اولین بار در DA ملاقات کردم و به سی سال یا پیش از آن باز می گردد. افسردگان گمنام به معنی رشد ، اجتماع و آرامش است.

لطفاً به انجمن ما بپیوندید و بخشی از یک اجتماع همواره رو به رشد و دوست ، در سراسر جهان باشید. ما تنها نیستیم!

<خوشبختی از دیدگاه فروید

نیروی برترم را برتر از هرچیزی میدانم

نیروی برترم را بیشتر هر چیزی قبول دارم

در طول زندگی من ، چیزهای مختلفی نیروی برتر من بودند . شغلی خاص که بیش از هر چیز آن را دوست داشتم و آنرا در اولویت قرار دادم ، یا شخصی که با آن دوست بودم. وقتی در اعتیاد فعال بودم مواد مختلف نیروی برتر من بودند. قبل از بهبودی ، ابر سیاه افسردگی عمیق، نیروی برتر من بود. هنگامی که به بهبودی و قدمها پرداختم، تشویق شدم تا یک نیروی برتر واقعی ، یا خدایی که خود به او پی میبرم را بیابم – نیرویی برتر از خودم که می تواند سلامتی روان را به من بازگرداند. به عبارت دیگر – قدم دوم – .
من صادقانه می توانم بگویم که پس از ماه ها دعا و انجام قدمها ، این نیرو مرا از اجبار به نوشیدن رها کرد و به من کمک کرد تا از گودال تاریک ناامید کننده افسردگی عمیق رها شوم. چالش امروز من که اکنون در آن عمق تاریک افسردگی نیستم ، این است که نیروی برترم را در اولویت زندگی ام قرار دهم. به عنوان مثال ، من اخیراً یک کار کوتاه مدت را در زمینه ای شروع کرده ام که بسیار هم به آن علاقه دارم. آن کار بسیار سخت و وقت گیر بود و من متوجه شده ام که آن کار شرایط ؛ افکار ، اعمال و زندگی من را می بلعد. وقتی با حامی خود در این مورد صحبت کردم ، او پرسید: “بنابراین ، آیا این شغل به نیروی برتر شما تبدیل شده است؟” فهمیدم راست میگه! خدا در زندگی من کجا بود؟ در افکارم بود؟ چگونه می توانم قدم سوم را کار کنم اگر از نیروی برترم آگاه نباشم و خواست و زندگی خود را به مراقبت او نسپارم؟ متوجه شدم به جای اینکه نیروی برتر و بهبودی ام اولویت من در زندگی باشد ، این شغل اولویت من شده است. من از این یادآوری سپاسگزارم ، تا بتوانم به مسیر اصلی خود برگردم. من می دانم که وقتی نیروی برتر و بهبودی خود را در اولویت قرار نمی دهم ، دوباره به الگوهای تفکر قدیمی و رفتارهای قدیمی روی می آورم ، که برای من باعث بازگشت دوباره به افسردگی می شود. خدایا شکر که همیشه هر اندازه و هر بار که بخواهم در کنارم آماده و مایل به کمک به من هستی.
استیسی – اس

افسردگی شبیه به چیست؟

افسردگی شبیه به چیست؟

افسردگی شبیه به گیر افتادن در شن نرم است!

تأکید مثبت

می دانم هیچ چیز برایم آنقدر سخت نیست که نتوانم آنرا تحمل کنم.

افسردگی” تلاشی برای تقویت چوبهای ضعیف و شکننده است ، تلاشی برای گرفتن چیزی محکم هنگام سقوط در بی نهایت .

به محض اینکه ساختار ضعیفی پیدا کردید یا پاهایتان روی تکه سنگی قرار گرفت ، جرات نمی کنید حرکت کنید مبادا آن حداقل امنیتی که دارید از بین برود. ” (۳)

من از تغییر هر چیزی در زندگی ام می ترسیدم زیرا فکر می کردم این احساس ترسی که بیشتر اوقات دارم ، مرا در خود می‌بلعد و من عقلم را از دست میدهم . من همیشه وحشت کرده ام که نکند دیوانه شوم . من وقتی کلا احساس تنهایی داشته باشم عقلم را از دست نمیدهم و دیوانه نمی شوم. امنیت من به این واقعیت برمیگردد که دیگر نخواهم خودم را غمگین کنم. من می خواهم بهتر شوم و این کار را وقتی انجام می دهم که ترس از تغییر یا خشم را کنار بگذارم و خودم را احساس کنم. با مواجهه با ترس هایم می توانم آزاد و شاد باشم. وقتی در مواجهه با اندوهم شهامت بیشتری پیدا کنم ، احساس می کنم امید جدیدی درونم رشد میکند.

بنابراین اغلب، ذهن من با انواع تصاویر وحشتناک بالا می آید . تصویری از باتلاق وجود دارد و من تا زانو در عمق باتلاق راه می روم. تصویر زندان وجود دارد و من در انزوا و تاریکی کامل نشسته ام. تصویری از احاطه شدن توسط دیوارهای شیشه ای وجود دارد. من همه چیز را در اطراف خود می بینم ، ولی هیچ وقت کسی مرا نمی بیند و حرفهایم را نمی شنود و من حرفهای آنها را نمی شنوم. این “پرتگاه” ، افسردگی من است .

مراقبه

ما سعی می کنیم فقط برای امروز زندگی کنیم. امروز می خواهیم فقط در این ۲۴ ساعت زندگی کنیم.

هیو. اس

الگوی ترس

ما وقتی بترسیم  احساسی ناخوشایند در حفره‌ی شکمی به ما دست می‌دهد. این مسئله ناراحت کننده ترین قسمت ترس است. به هر حال تصویر کاملی از ترس ، شامل همه نشانه‌هایی است که با محرک آدرنالین در بدن ایجاد و تهییج می‌شوند، مانند: عرق‌کردن دستها. احساس تلاطم درشکم، تندی ضربان قلب، تنگی در قفسه سینه وهمچنین اسپاسم و گرفتگی حاصل از ترس در قسمت میانی بدن .

ما به طور معمول کارکرد بدن خود را احساس نمی‌کنیم. زیرا اعصاب پاراسمپاتیک، اعصاب سمپاتیک‌را تحت‌اختیارخود می‌گیرند. اگرسمپاتیک بر پاراسمپاتیک چیره شود آنگاه ما از عملکرد اندام خودمان آگاه می‌شویم.یک بدن سالم و بدون فشار و استرس ، بدنی است که آرامش دارد.

درمان تمام نشانه ها به انجام تعدادکمی از قوانین ساده بستگی دارد. وقتی این قوانین را می‌خوانید ممکن است به این فکر کنید که :  خیلی ساده است ، من برای درمانم به چیز موثرتری احتیاج  دارم . برای اینکه به شما ثابت شود ،لازم است  به شما نشان دهیم که این درمان ساده را به چه صورتی انجام دهیم و ممکن است به کرات مجبور شوید که دستور العمل را دوباره بخوانید. اصول درمانی که طرح آنرا دکتر کلِیر ویکس[۱] داده است را در ذیل می‌خوانیم:

  • –  مواجه شویم
  • –  بپذیریم
  • – در حرکت و آزاد باشیم
  • – وبه زمان اجازه دهیم که  بگذرد

هیچ موضوع اسرارآمیز و مبهمی در این درمان نیست. تا به حال برای ما روشن شده است که چه تعداد از مردم با کاملا برعکس انجام دادن آن در بیماری خودشان عمیق تر فرو می‌روند.

در ابتدا بدون دلیل با یک نشانه روبرو می‌شویم ، هر کدام ازاین نشانه‌ها که ظاهر شد موارد بالا را باآن تمرین کنید. گوش فرا دهید ببینید آیا ترسی را دریافت می‌کنید. باید سعی کنید خودتان را از احساسات ناخوشایندی که  ناخواسته می‌آیند آزاد کنید. سعی کنید آنها را پس بزنید و از خودتان دورکنید. ما به دنبال تلاطم، آشفتگی و بی‌قراری می‌گردیم برای اینکه چیزی یادمان نیاید . به بیان دیگر مدام  می‌جنگیم و می‌گریزیم.

سردرگمی فَرد یک‌شبه شفا نمی‌یابد. او هنوز با نگرانی به گذشته‌اش می‌نگردزیرا که اوقات بسیار زیادی از زندگی اش رفته است و او هنوز شفا پیدا نکرده است. گویا این بیماری روحی و شیطانی است که او یا پزشکش چیزی در مورد آن نمیدانند تا از آن رها شود. او نسبت به زمان ناشکیباست.

  • زمان خود را با بطالت می‌گذراند
  • فرار می‌کند که مواجه نشود
  • جنگ می‌کند که نپذیرد
  • گوش می‌دهد در حالیکه از گذشته بیرون نمی‌آید
  •       نسبت به زمان ناشکیباست و اجازه گذر زمان را نمی‌دهد.

در اینجا می‌خواهم از دکتر کلیر ویکس ،روان درمانگر استرالیایی ، به خاطر اندیشه های نافذی که در اینجا و آثار دیگرش در مورد چگونگی بدست آوردن آرامش، سلامتی، امید و کمک در مورد اعصاب و روان ارائه داده است قدر دانی کنم.

از کتابِ : برای اعصاب خود امید و کمک دریافت کنید.

 

دیدگاه هیو:

من شخصا افکار او را در مورد اضطراب(anxiety) و ترس(panic) در احساسات خودم تجربه کردم و آنها را بسیار صحیح و دقیق یافتم.در واقع مسئله ای که به وضوح به یاد می‌آورم  این بود که به ترس اولیه‌ی خودم اجازه دادم بر من غلبه کند. این باعث شد تا همیشه وحشتزده بمانم. شدتی که آن ترس اولیه داشت باعث شد که من تقلا کنم ، سعی در فرار داشته باشم ، با احساساتم روبه رو نشوم،با آنها بجنگم و با ترس گوش فرادهم و  نگذارم با گذشت زمان افکار و احساساتم آرام و آسوده شوند. من بر اساس تجربه آموختم که هر وقت آن ترس اولیه را به شدت خودش حس کردم، اگر بتوانم به  خودم به آرامی بگویم: احساس ناراحت کننده‌ای ست ،اما کشنده نیست و این ‌را همچون یک ذِکر تکرار کنم، ضربان قلبم به مرور کاهش پیدا می‌کند و دستهایم دیگر عرق نمی‌کنند و در نهایت به تعادل  عاطفی خواهم رسید.

 

برگرفته از سایت خدمات جهانی

بیانیه سنتهای افسردگان گمنام

خرید نشریات مصوب دفتر خدمات جهانی افسردگان گمنام

قبل از حرف زدن فکر کن

بسیاری از ما که دارای افسردگی هستیم به راحتی می‌توانیم راه منفی‌گرایی را طی کنیم. رفتار و شیوه گفتار پیش‌فرض ما تمایل دارد با مردم به روشی نادرست اصطحکاک پیدا کند. راه حل این است که زندگی خود را هدفمندانه زندگی کنیم. قبل از صحبت کردن فکر کنیم. قبل از صحبت کردن این پنج سوال را از خود بپرسیم:

آیا این حرف

درست است؟

مفید است؟

الهام‌بخش است؟

لازم است؟

مهربانانه است؟

اگر پاسخ به هر یک از سؤالات «نه» است، باید ساکت بمانید. شما در حال آغاز سفر به کنترل کردن رفتار خود هستید. بخش منفی گفتار(فکر) درشما شروع به کاهش خواهد کرد.

فقط به این دلیل که چیزی درست است به شما اجازه نمی‌دهد نظرات خود را به اشتراک بگذارید. ممکن است درست باشد که اکثر مردم در املا و دستور زبان ضعیف هستند اما اصلاح افراد دیگر ضروری نیست. اگر شما به‌عنوان دوست من، بازخورد و نظر من را در مورد مطلبی از خودتان بخواهید، اکنون لازم است که پاسخ دهم. اما پاسخ من باید مفید، الهام بخش و مهربانانه باشد.

هنگامی که برای مدتی شروع به تمرین این کار کنید و در کنترل زبان خود بهتر شوید، یک تحول شخصی خواهید داشت – “یک لحظه بهبودی خدای من ، بله باید این سوالات را در افکارم اعمال کنم”.

نگران منفی بافی خود نباشید و خودتان را بابت آن اذیت نکنید. فقط شروع کنید به آگاهی از اینکه واقعا چقدر منفی هستید. فرآیند کنترل گفتار خود را آغاز کنید. آنگاه تا حدودی بر افکار خود کنترل خواهید داشت.

افکار احساسات را ایجاد می کنند. تفکر منفی باعث ایجاد احساسات منفی می شود. مشکل این است که اگر سعی کنید بلافاصله با افکار منفی مقابله کنید، ممکن است موفق نشوید. ابتدا رفتارهای خود را کنترل کنید. تا حدی بر رفتارهای خود کنترل داشته باشید. این موفقیت ها به شما قدرت می دهد تا در یک مبارزه واقعی با افکار منفی خود قرار بگیرید.

فکر

موفق باشید.

بیل . آر درحال بهبودی

زندگی مدرن و افسردگی

زندگی مدرن و افسردگی

روانپزشک دکتر دومینیک مِگِل در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. … اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این یک فرم ازافسردگی است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه[۱]” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.

در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام داده ایم ،اکنون با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

[۱] neogenesis neurosis of existential depression

زندگی مدرن و افسردگی

از کتاب: هر وقت حس اش را داشتم انجام میدهم

نویسنده : دکتر هیو اسمیت

نشریات منطقه ایران

چاپ و ترجمه  مورد تایید دفترخدمات جهانی

افسردگان گمنام شورای منطقه ایران

دفتر مرکزی تهران

اجبار به کناره گیری از زندگی

اجباری که به عقب کشیدن و کناره‌گیری از زندگی داریم.

افسردگی گهگاه پناهگاهی می‌شود تا در آن زندگی را به سر نبریم. زندگی تنها زمانی پیش می‌رود که احساس کنیم با درجه نسبتا خوبی از پیش‌بینی نا‌پذیری و همیشگی نبودن آن، در حال گذران آن هستیم تا بتواند ما را از انزوای خود به دنیای واقعی بیاورد. افسردگی ما گهگاه پشت یک نقاب سطحی ازدوستی و رفاقت با مردمی که هیچگاه از درد عمیق درونی‌مان آگاه نیستند پنهان می‌شود. برای ما خطر کردن به معنی بیرون آمدن از انزوا به سمت ارتباط برقرار کردن با افسردگان دیگر است. هم اکنون ما این را می‌دانیم که این بیان احساساتمان است که باعث رهایی ‌ما می‌شود. این با بازگو کردن و اظهار(اقرار) ناتوانی در مقابل افسردگی‌مان است که به هرروی باعث می‌شود بسیار آرام از چاه عمیق و تاریک غم و اندوه مان بیرون بیاییم.گاهی اوقات که توانایی جبران پیدا می‌کنیم احساس می‌کنیم بخشی از دیوارهای زندانی که برای خود ساخته بودیم فرو می‌ریزد وما شروع به دیدن نور روز می‌کنیم. ما به کشف راهی که به بیرون می‌رود می‌رسیم! ما درمی‌یابیم که بخشیده شدن از جانب دیگران ما را آزاد می‌کند و به صلح و سلامتی و آرامش نزدیکتر می‌سازد. معنی آزادی برای ما این است که وقتی می‌خواهیم به سمت موقعیتهای استرس‌زا برویم، خود به تنهایی جوابگوی اجباری که به کناره گیری از زندگی پیدا می‌کنیم نیز باشیم و مسئولیت آنرا بپذیریم. ما هرچه درمورد رفتارها و هویتهای اعتیادی بیاموزیم و بشنویم، در مورد خود و اینکه چگونه خودمان را در برابراحساساتی واقعی همچون درد، آسیب و خشم بوسیله غم و اندوه بی‌حس می‌کنیم و آنها را درونمان نگه می‌داریم، بیشتر خواهیم آموخت.

منبع : کتاب افسردگان گمنام(پایه)

اجبار به کناره گیری از زندگی

سایت دفتر خدمات جهانی افسردگان گمنام

افسردگی و حس مادرانه

همه ما حس مادرمان را تجربه کرده ایم ، به خصوص در کودکی. آنها همیشه توانایی این را داشتند که یک نگاه به ما بیندازند و احساس کنند که ما در حال انجام کاری هستیم. آن بیشتر نگاهی در زمره خطر شیطنت شما و تهدید بود. و شما میدانید ، نوع نگاهی که به او میکردید این پیام را می داد که “بله مادر ، من آن گلدان عتیقه ای که رئیس جمهور به شما داده بود را شکستم.”

ما در برنامه دوازده قدمی بهبودی مان وعده های AA را در همه جلسات خود می خوانیم. و از سیزده وعده یک وعده وجود دارد که من در هفته گذشته به آن فکر کرده ام. من و یکی از اعضای افسردگان گمنام افکار خود را در مورد این وعده ها با یکدیگر در میان گذاشته ایم. این جمله ای است که به نظر من پر از امید برای بهبودی ماست. “ما بصورت حسی درخواهیم یافت که چگونه شرایطی که قبلاً دستپاچه و نگرانمان میکرد را پیش ببریم .”

فرهنگ لغت ، حس را چنین تعریف می کند: “دانستن یا یادگیری مستقیم چیزی بدون استفاده آگاهانه از استدلال. فهم یا درک فوری”.

حس مادرانه

چند سال طول کشید تا فهمیدم، حتی بدون اینکه به آن فکر کنم ،چیزی وجود دارد که واقعاً مرا گیج می کند ، قدرتمند و حیله گر است. این موضوع فقط در مورد سو مصرف الکل نیست ، حتی این واژه سه کلمه ای “درخواست اعتیادی نوشیدن” و اینکه چگونه فکر نوشیدن ناگهان در ذهنم ایجاد میشد و فکر میکردم” خوب یک جرعه نوشیدنی به جایی بر نمیخورد”، و البته موضوع هم بر سر همان یک جرعه بود.

اکنون که در بهبودی هستم یاد گرفته ام چیزی به اسم “پرچم های قرمز” وجود دارد که به طور خودکار در ذهن من بالا می آیند و فکری که خُلق(روحیه) من را همیشه پایین می آورد و احساساتم را تحریک میکرد ،شروع به پایین آوردن خلق (روحیه) ام به آن سراشیبی لغزنده می کند و احساساتم دردناک میشوند . در گذشته نمی توانستم مانع لغزیدن توسط این افکار ، به سمت پایین شوم. اکنون ، من “پرچم های قرمز” را دارم ، که به من هشدار میدهند. به طور حسی دریافته ام که از رفتن به این مسیر هیچ خیری حاصل نمی شود.

مثل هر اعتیادی که یکدفعه ما را به بردگی کشید، فکرم هم به همین شکل عمل کرد ، ناگهان مرا به زمین زد و قیدها را در ذهنم گذاشت.

اکنون من به طور حسی می دانم و تشخیص می دهم که بر من غلبه نخواهد کرد . یا اجازه نمی دهم این فیلمهای قدیمی و اعلان سرتیتر بازیگرانش ، ذهن ، جسم و روح من را تسخیر کنند. وقتی فکرهای مرگبار قدیمی به (ذهن) من در می زنند ، می دانم که هیچ فکر قوی و محکم و هیچ استدلال آگاهانه درباره اش نمیتوان داشت، من فقط می دانم “به آنجا نروید!”

من اکنون در واقع این را می دانم وقتی یک فکر اعتیادی ، شروع به بردنم به جایی میکند که می دانم نمی توانم بروم ، هشدار کافی را دارم ، یک “پرچم قرمز” …حتی لازم نیست به عواقبش فکر کنم – من به طور حسی میدانم که اگر شروع به گفتگوهای درونی “باید ” یا “نباید” بکنم، به قیمت جهنم رفتن برایم تمام میشود.

-هیو-