هر چه که بودیم – جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم.
اینجاست که باید با این همه زبالههایی که مال ما بودند و سالها آن را همه جا با خود حمل میکردیم روبرو میشدیم – باید فهرستی از جایی را که خراب کرده بودیم تهیه میکردیم. این دردناک است که باید در آینه نگاه کرد و آن شخص را دید که (فارغ از سرزنش دیگران) زندگی ما را به این تیره بختی کرده است.همانطور که پوگو، شخصیت کمیک به ما میگوید، «ما به دنبال دشمن گشتیم و این، خود ما بودیم». بله؟ لازم نیست خیلی دور نگاه کنید. همچنین ممکن است در آینه نگاه کنیم و بپرسیم: “آینه، چه کسی از همه ما دیوانه تر است؟” فکر کنم متوجه شدی بدون شک اگر بخواهیم سر بلند بایستیم و با امیدواری با زندگی گذشته و حال روبرو شویم. و احساس صلح و آرامش داشته باشیم ، بی برو برگرد . احساس درد زیادی را خواهیم داشت . اما بگذارید به شما بگویم، احساس آرامش و رهایی زیادی هم وجود دارد که ما دیگر مجبور نیستیم در سایه تاریک زندگی مان، زندگی کنیم، بلکه اکنون در نور و رضایت کافی از رهایی زندگی میکنیم. غل و زنجیر اسارت از بین رفته است. من فردی هستم که اکنون رها هستم و میتوانم داستان خودم را در یک جلسه انجمن تعریف کنم، درست مانند زمانی که از درهای انجمن ۱۲ قدمی وارد شدم و آنچه که واقعاً به دنبالش بودم را یافتم: رهایی از درد افسردگی و اعتیادهایم.
به دنبال یک گروه رهایی در منطقه خود باشید.
برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است
برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است
وقتی افسرده اید، میدانید که در اطرافتان تغییری رخ نداده ولی دنیایتان رنگ و رو ندارد و موانعی نامرئی و غیرقابل درک شما را از باقی دنیا جدا کرده اند.
تجربهی افسردگی حس و درک تنهایی در زندان است. فردی که افسرده است نمیگوید: «احساس میکنم که گویی در زندان هستم.»، بلکه میگوید: «حقیقتاً در زندان هستم.»
اگر میخواهید بفهمید که آیا فردی افسرده است یا نه،از او بپرسید: «اگر میتوانستی یک نقاشی از احساسی که میکنی بکشی، چه میکشیدی؟»
هر فرد از افسردگی خودش یک تصویر متفاوت به شما ارائه میدهد. اینها چند تصویرند که تا به حال به من ارائه شده اند:
l من در یک گرداب هستم و به مرور به پایین کشیده میشوم.
l من در تاریکی مطلق و بیانتها هستم.
l مانند یک گلِ پژمرده ای هستم که در کاغذ پیچیده شده است.
l در گوشه ی تاریکی از اتاق، کودکی رو به دیوار ایستاده است.
l من در یک جادهی خالی میروم که به هیچ جا ختم نمیشود.
l در اسکله ای هستم که آخرین قایقش هم در حال دور شدن است، من ساحل را هم نمیتوانم ترک کنم.
l در یک اتاقک هستم که نه در دارد و نه پنجره.
l در یک بیابان خالی و برهوت هستم که تا بینهایت ادامه دارد و من نمیتوانم حرکت کنم.
همه این تصویرها یک معنی را میدهند؛ شخص در یک زندان تنهاست.
اگر این سؤال را از کسی که فقط غمگین است بپرسید، او چشم انداز تاریک و تیره ای را توصیف میکند، بدون اینکه حسی از این زندان و تنهایی را از خود نشان بدهد.
این همان حس و درک انزواست که افسردگی را اینقدر بد و وحشتناک کرده است. همه زندانبانان و شکنجه گرها میدانندکه «منزوی کردن کامل یک فرد برای مدت نامحدود، سرسخت ترین افراد را هم از پا در می آورد.»
چون تجربهی افسردگی به شدت دردآور است، بسیاری آن را بیماری مینامند و سعی میکنند ازآن فرار کنند.
اگر تا به حال به فردی که افسرده است کمک کرده اید، خوب میدانید او در حالی که کمک میخواهد، از کمکی که میخواهید به او بکنید خود را عقب میکشد.
دنیا رنگ و رو ندارد
منبع: کتاب “راهنمای زندگی”
نویسنده : دکتر دوروتی رو
آیا من، خودم زندان افسردگیام را ساختم؟
آیا من، خودم زندان افسردگیام را ساختم؟
چطور ممکن است چنین باشد؟ زندان افسردگی خودم را بسازم؟ غیر ممکن است.صبر کن اگر به دوران کودکی خود برگردم و در مورد برخی از چیزهایی که در دوران رشد برایم اتفاق افتاده است فکر کنم، شاید این امکان وجود داشته باشد.
موارد زیر برخی از نمونههایی است که دیگران (مراجعین من) میتوانند تجربه کرده باشند و بهطور ناخودآگاه یا آگاهانه بر تفکر، احساسات و رفتار آنها در نوجوانی و بزرگسالی تأثیر گذاشته باشند.
مثال ها
*والدین من همیشه با هم دعوا کردند و باعث ترس من شدند. (آنها چند آجر به ساختار زندان شما اضافه کردند). من می رفتم تو اتاقم و توی کمد پنهان می شدم. (بنیاد زندان ما در حال ساخته شدن است).
افسردگی
*از آنجایی که پدرم دائم الخمر بود، یک دفعه در مدرسه من ظاهر می شد و دلقک بازی می کرد… در این مواقع احساس خشم و شرم و خجالت میکردم. (چند آجر دیگر روی آن فونداسیون قرار دهید.).
* در مدرسه مورد آزار و اذیت و قلدری قرارگرفتم و فقط میخواستم بمیرم. احساس بی ارزشی کردم. احساس کردم هیچکس من را دوست ندارد… (قلدرها آجرهای بیشتری به زندان من اضافه کردند. دیوارها بالاتر میروند و بلندتر میشوند).
*به من گفتند نباید خشمگین شوم یا قهر کنم. اجازه نداشتم گریه کنم. من اجازه نداشتم به پدر و مادرم بگویم که چقدر از نوشیدن آنها متنفرم. هیچ ابراز احساساتی در خانواده من مجاز نبود. نمیتوانستم به احساساتم اعتماد کنم.
*پیام دیگری که همیشه دریافت میکردم این بود: «تو هیچوقت به جایی (یا به چیزی) نمیرسی» یا «هرگز مثل برادر بزرگترت نخواهی بود». (زمانی که معلم کلاس سوم در حضور کل کلاس این را به شما میگوید و وقتی به این رویداد شرمآور و خجالت آور فکر میکنید، صورتتان همیشه زرشکی میشود، ردیف بزرگی از آجر در اینجا گذاشته میشود).
*این پیام به من داده شد که دنیای خارج از خانواده خطرناک و تهدیدکننده است. ”
*در این مرحله بود که سالهای نوجوانی من پشت دیوارهای ساختمان یک زندان تقریباً کامل شده، سپری شد. من زندانی شده بودم و راهی برای خروج از زندان وجود نداشت. کسی کلیدی به من نداد.
افسردگی
*تمام این آجرهایی که برای من زندان شده بود، با روابط اولیه زندگی من همراه بودند. پیام هایی که از بزرگ شدنم دریافت کردم به تدریج و به طور موثری مرا در خود حبس کرد. من بدون امید بزرگ می شدم. همه پیامها مانند آجرهای ساختمانی بودند که به زندانی شدن بیشتر من کمک کردند.
افسردگی
اکنون که بالغ شدهام، شروع به برداشتن یک به یک آجرها کردهام و ساختمان زندان در حال برچیدن است، هر بار یک آجر. و چگونه این اتفاق افتاد؟
این همه زمانی اتفاق افتاد که من مریض شدم و از تحمل کردنش دیگر حالم به هم خورد. نیاز به کمک کسی داشتم، به چیزی غیر از الکل و مواد افیونی که سوء استفاده میکردم نیاز داشتم تا زندگیام را تغییر دهد.
بله، من زندانم را ساختم و حتی نمیدانستم هر آجری که به بنای من اضافه میشود، مرا زندانی میکند. وقتی بزرگ شدم ، بسیاری از روابط سمی من، ، همه با آجرهای دیگری آمدند تا در زندانم بگذارند.
پایین آوردن آجر به آجر این دیوار احتیاج به برنامه دارد. ما باید راه هایی پیدا کنیم تا آجرها را برداریم و خود را از آن احساسات مرگبارِ بی ارزشی شخصی و احساساتی که در آن برای خود و دیگران غیرقابل قبول هستیم، رها کنیم. اکنون میدانم که به خاطر حضور در زندان مقصر نبودم و نمیدانستم که تمام آن پیامهایی که وقتی بزرگ شدم به من داده شد، اینقدر مستقیم روی زندگی من تأثیر گذاشت، همه آنها فقط نظرات دیگران درباره من بود. این نظرات آینده من را رقم زد. آنها مسئول ساختن زندان من بودند. هیچ کودک یا جوانی نمی خواهد زندگی خود را در زندان بگذراند – به خصوص که ساخته خودش نباشد. نکته غم انگیز اینجاست که زندانی شدن آنها تقصیر آنها نیست. برای برخی از جوانان و حتی بزرگسالان، تراژدی این است که آنها آنچه را که به آنها گفته شد باور کردند، به شکلی که درد آن آنقدر زیاد شد که نتوانستند زندگی خود را داشته باشند. آنها میخواستند آزاد و خوشحال باشند و افرادی که دوستشان دارند اطراف آنها باشند و از هر طریق ممکن از آنها حمایت کنند. مشکل واقعی اینجاست که ما هیچ انتخابی در مورد والدین، معلمها و بستگانمان نداشتیم.
من فکر میکنم بیل دبلیو، یکی از بنیانگذاران الکلیهای گمنام، این موضوع را به بهترین حالت بیان میکند و به ما امیدواری میدهد:
“ما هرگز نباید توسط این فلسفه بیهوده کور شویم که ما فقط قربانی بیچاره میراثمان، تجربیات زندگی و محیط اطرافمان هستیم ( به طوری) که اینها نیروهایی هستند که برای ما تصمیم می گیرند. این راه آزادی نیست. ما باید باور کنیم که واقعاً میتوانیم انتخاب کنیم”.[۱]
اکنون طرحی که برای بسیاری از ما کار می کند این است که کشف کنیم وقتی در راه حل زندگی میکنیم، برروی راه حلهایی برای حذف آن آجرها از دیوارهای (زندان)افسردگی خود تمرکز می کنیم است که این دیگر کار ما نخواهد بود- بله زندان ساخته شد و ما ساختن دیوار را انتخاب نکردیم. به هر حال چه کسی زندگی در زندان را انتخاب میکند؟ وقتی جوان بودیم نمیدانستیم که این پیامها هرگز درست نیستند، اما آنها را باور میکردیم. ما امروز به خاطر افسردگی و احساس بی ارزشی و غیرقابل قبول بودن، خود را سرزنش نمی کنیم. ما می دانیم که سرزنش دیگران نیز هیچ سودی برای ما ندارد.
آنچه برای ما کار میکند یک برنامه بدرستی فکر شده برای بهبودی است. میتوانیم یاد بگیریم که چگونه از اینکه بفهمیم واقعا چه کسی هستیم و چه فردی میخواهیم بشویم را به خودمان جایزه بدهیم و جشن بگیریم. ۱۲ قدم شما را به آنجا می رساند! شما ابزارهایی برای بازسازی خواهید داشت و نتایج را خواهید دید. این یک وعده است. (صفحه ۲۱۵ و ۲۱۶ از کتاب افسردگان گمنام، جایی که وعدههای قدمها را برای کسانی که انتخاب میکنند از آنها استفاده کنند را بیان میکند).
با استفاده از اصول روحانی ۱۲ قدم ، ما شروع به حذف همه پیامهای منفی و مضر دیگران کردهایم که هرگز از پایه و بنیاد درست نبودند.
اگر میخواهید داستان خود را بنویسید که چگونه ۱۲ قدم به شما کمک کرد تا آجرها را از دیوارهای زندان خود حذف کنید، لطفاً با نوشتن به info@dairan.org به ما اطلاع دهید، زیرا مایلیم از شما بشنویم.
هنگامی که بیشتر آشکار می شود
یک بیانیه عمیق و جذاب وجود دارد که میگوید «بیشتر فاش خواهد شد». من باور دارم که هر یک از ما تجربهای شخصی با این فراخوان شیفته وار انرژِی داریم. احساس میکردم به یک تحقیق دعوت شدهام و بدون هیچ کمکی از ذهنم و یا فعالیتهای بیرونی، نتایج آن بدون هیچ زحمتی ظاهر خواهند شد. به عبارت دیگر، یک چیز که فراتر از یک واقعیت مادی ،جسمی و ذهنی باشد ظاهر خواهد شد.
و نیروی برتر بدون هیچ کنترلی از جانب من، ارباب این سرنوشت خواهد بود. چقدر هیجان انگیز! فقط باید باور می کردم. آگاهی ذهن بیچاره من با اعتیاد بسیار محدود شده بود.
اما همان فیلم غمگین همچنان پخش می شد. افسردگان گمنام ابزارهای مفیدی را با قانون سه تایی و لکه های خورشیدی، برای پایان دادن و یک شروع فراهم کرد. دروازه ای برای صلح و رهایی بود که من به آن نیاز داشتم. فکر میکنم زمانهای طولانی بود که آرزوی یک صلح ذهنی را داشتم، اما آنچه آشکار شد این بود که این صلح متعلق به ذهن نیست، بلکه به طبیعت واقعی من تعلق دارد.
با شناسایی نادرست خودم به عنوان تجربیات احساس شده گذشته ام، که همراه با احساس قربانی/شکست خوردن و غیره بود -یا همانطور که اکهارت توله آنرا بدن دردناک نامیده است-. در بن بست گیر افتاده بودم. همانطور که روپرت اسپیرا اشاره می کند، اگر به فیلم خیره شوید، نمی توانید صفحه نمایش را ببینید.
با محبت/ جانت ام.، عضو انجمن دوازده قدمی افسردگان گمنام
تمایل به برداشتن قدمهای کودکانه
تمایل به برداشتن قدمهای کودکانه
سوال متداول در انجمنهای ۱۲ قدمی دیگر این است: “آیا حاضرید برای بهبودی تان هر کاری که از دستتان بر میآید انجام دهید؟” وقتی به تمایل و افسردگی خودم فکر می کنم ، نمی دانم که این چقدر در مورد من صدق میکرد. منظورم این است که اگر من در عمیق ترین و تاریک ترین حالت افسردگی خود، تمایل داشتم که تمام تلاشم را بکنم ، یعنی رقص کنان از رختخواب بیرون بیایم، آن روز را در آغوش بگیرم و ۵ کیلومتر بدوم! اما برای من اینطور نیست و کار نمیکند!
قدمهای کودکانه
وقتی در اعماق افسردگی خود بودم ، تمایل من از در خارج شده بود. “به هر حال هدف چه بود؟” من فکر کردم فکر نمیکنم بتوانم بهتر شوم. اما افسردگان گمنام به من نشان داد که امید وجود دارد، راهی وجود دارد. برای من ، این مسیر بهبودی یک سری قدمهای کودکانه بوده است. پس از آمدن به جلسات ، افرادی را دیدم که شبیه من بودند. افرادی که واقعاً از افسردگی رنج می بردند ؛ و من دیدم که آنها در حال بهبودی هستند. وقتی فهمیدم که امید وجود دارد ، باید از خودم سوالی میپرسیدم. “فقط برای امروز ، آیا حاضر هستم برای کمک به خودم، در جهت بهبودی از افسردگی ، قدمی بردارم؟” این چیزی بود که می توانستم درک کنم و فکر می کردم امکان پذیر است. بله ، من می توانم یک قدم کودکانه بردارم و از رختخواب بلند شوم. بله ، من می توانم یک قدم کودکانه بردارم و با فردی در انجمن تماس بگیرم. بله ، من می توانم یک قدم کودکانه بردارم و نشریات را تهیه کنم، سپس یک قدم کودکانه دیگر بردارم و یک صفحه از نشریات را بخوانم. من امروز می توانم به یک سوال در کتاب کارکرد ۱۲ قدم افسردگان گمنام پاسخ دهم. بله ، من امروز می توانم یک کار کوچک برای کمک به خودم انجام دهم !! بهبودی من اینگونه آغاز شد. به این ترتیب من از چاه ۸۰ متری افسردگی بیرون رفتم- با هر بار برداشتن یک قدم کودکانه. و نکته زیبا این است که مجبور نیستم این کار را به تنهایی انجام دهم! راستش ، من فکر نمی کنم به تنهایی بتوانم این کار را انجام دهم. من در گذشته سالها تلاش کردم ، و اگرچه گاه و بی گاه به موفقیتهایی هم رسیدم ، اما ناچار دوباره به آن گودال افسردگی سقوط کردم. امروز من انجمن DA را در اطراف خود دارم. من نیروی برتری دارم. من یک حامی(راهنما) و دوستانی را در انجمن دارم که در مسیرمن به من کمک می کنند. من همچنین اینجا هستم تا به دیگران در مسیر بهبودی شان کمک کنم. امروز ، من از آمادگی برای برداشتن قدمهای کودکانه سپاسگزارم.
استیسی. اس
منشأ بی اعتمادی
دکتر فیتزجرالد ، روانپزشک ، گفت: بستر اصلی بذر بیاعتمادی در کودکی شکل میگیرد. بسیاری از اوقات ممکن است این بیاعتمادی به دیگران و به خود و دنیای اطراف آنها با از دست دادن پدر و مادر ، برادر ، خواهر یا دوست صمیمی آغاز شده باشد. بسیاری از اوقات به دلیل داشتن والدین الکلی (یا معتاد) بیاعتمادی ایجاد می شود به طوری که کودک هرگز نمی داند عزیز الکلی اش هوشیار است یا مست و خشمگین و گنگ و گیج . خشم و به حال خود رها شدن (طرد شدن) از طرف سرپرست و یا همسن و سالان هم می تواند در توانایی اعتماد کردن تأثیر بگذارد. جدایی والدین هم می تواند در کودک اثربگذارد.
سپس در دوران رشد نوجوانی و به دلیل ضعف تصویر از جسم و احتمال دادنِ به حال خود رها شدن( طرد شدن ) توسط همسالان ، او قادر نیست اعتماد به نفس داشته باشد و یا در باور به خودش برای داشتن هر نقشی در رشد خود اعتماد [۱] کند. اشاره شده است که چگونه فکر ، احساسات ، رفتار ، سلامتی و روحانیت فرد با ضعف اعتماد به کنترل کننده (بزرگسال) و افرادی که زمینه اعتماد را در اوایل زندگی فراهم نکردند ، اکنون او را به طور واضح تحت تاثیر قرار میدهند ، حتی زندگی حال حاضرِ بزرگسالی اش را.
… بسیاری از اوقات زندگی ما آسیب[۲] دیده است از همان ابتدای خردسالی یا نوزادی هنگامی که یکی از والدین، ما را به حال خود رها (طرد) کرد و ما این فقدان را به قدری عمیق احساس کردیم که غم و اندوه کودک خردسالی که هرگز زندگی نکرد در انگیزه تک تک اعمال ما وارد شد . ناتوانی ما در زندگی با حداقل اعتماد، اعتمادمان به یک نیروی برتری که هیچ زمانی مانند آنها ما را به حال خود رها(طرد) یا تنبیه نکرده است را سخت میکند. این کاری است که سرپرستانمان در زمان کودکی و خردسالی با ما انجام دادند… (۳)
منشاء بی اعتمادی
و شخص چگونه بدون فراگیری اصول سنتهای(سیرتهای) باوری خود،
یا سعی و تلاش در زندگی روزانه برای به عمل درآوردن آنها،میتواند هویت سازی کند. با پیروی از روند ساده ی تمایل ، صداقت وروشن بینی (تفکر آزاد)که بهترین راه غلبه بر وابستگی های منفی زندگی مان میباشد ، اعتماد میتواند قابل دسترس شود.
کتاب : هر وقت حس اش را داشتم انجام میدهم
نویسنده : دکتر هیو . اسمیت
ترجمه شورای منطقه ایران
ویرایش: شهرام . د
آیا به اندازه کافی خوب هستم؟
آیا به اندازه کافی خوب هستم؟
اساس زندان افسردگی ما این باور است که من، هرچقدر هم که خوب به نظر برسم ، بد هستم ، من برای خودم و دیگران بد( نحس) و غیر قابل قبول و پذیرش هستم.
ما می توانیم زندگی را بسیار خوب بگذرانیم و بنابراین احساس بد بودن یا خوب نبودن مان را به خوبی از خود مخفی نگه داریم. اما خوب بودن به معنای کار بسیار سخت است و با افزایش سن ، تاب آوری و قدرت جوانیمان را از دست می دهیم .. خسته می شویم. ما کار زیادی انجام نخواهیم داد. لیست اشتباهاتمان بیشتر و مسیرهای اشتباه مان طولانی تر می شود.
وقتی اتفاقی می افتد که اعتماد به نفس ما را از بین می برد ، دیگر نمی توانیم به توانایی خود برای خوب بودن اعتماد کنیم. ما دیگر نمی توانیم احساس بد بودن و غیرقابل قبول بودن خود را نادیده بگیریم.
دلیل اینکه ما در کودکی به این راحتی آموزش والدین خود را می پذیریم که ما بد هستیم و مجبوریم برای خوب بودن خیلی سعی کنیم . دلیل ما این بود که هرچند این آموزش سخت بود ، اما حاوی یک وعده بود. اگر خیلی خوب باشید هیچ اتفاق بدی برای تان نمیافتد. ما باور کرده بودیم وقتی اتفاقات بد برای ما رخ می دهد ، خودمان را مقصر بدانیم. ما به اندازه کافی خوب نبوده ایم ، بنابراین بیشتر تلاش کردیم ، تلاش کردیم تا به چیزهای بیشتری برسیم ، کارهایمان را بهتر انجام دهیم و نیازهای دیگران را بر نیازهای خود مقدم بداریم. این باور به طور مخفیانه به ما حس قدرت می داد. با تلاش خودمان می توانیم سیستم پاداش و مجازات حاکم بر جهان را کنترل کنیم. به جای احساس درماندگی ، احساس گناه کردیم. ما به جای گفتن اینکه “با توجه به اطلاعات و تجربه ای که داشتم هیچ کار دیگری نمی توانستم در آن موقعیت انجام دهم” ، میگفتیم “باید بهتر عمل می کردم” و خودمان را متقاعد میکردیم که قوی تر ، عاقل تر و مطلع تر از آنچه که واقعاً بودیم هستیم. بوسیله احساس گناه می توانستیم احساس کنیم که هم فضیلت داریم و هم درمانده نیستیم.
آیا خوب هستم
بنابراین ما در دنیایی از توهم ساخت خودمان زندگی می کردیم. سپس یک روز فاجعه ای وحشتناک سر ما آمد و ما فریاد زدیم: “من که در تمام زندگی ام خوب بوده ام. پس چرا این اتفاق برایم افتاده است؟ ‘
ما یا خود را در فکر فرو بردیم یا سعی کردیم از آن فرار کنیم ، والدینمان حقیقتی را از ما پنهان کرده بودند. “
منابع:
خود موفق.
آزادسازی نقاط قوت درونی مان دورتی رو صفحه ۱۹۹.
نور در انتهای تونل افسردگی
من میتوانم شروع به دیدن نور در انتهای تونل کنم
باور شماره چهاردهم
باور دارم که با کارکردن ۱۲ قدم افسردگان گمنام، نیروی برتر میتواند آرامشی که به دنبال آن هستم در من آزاد کند. مادامی که امیدم را از دست ندهم – میتوانم شروع به دیدن نور در انتهای این تونل کنم.
این چهاردهمین باور از پانزده باوری است که شرح آن در کتاب :باور کن و ببین (۱۵راه برای ترک زندان افسردگی) آمده است.
مادامی که این باور را داشته باشم که بلاخره به طریقی و در جایی شروع به پیدا کردن احساسی متفاوت خواهم کرد و از این امید دست برندارم، در انتهای این تونل نورخواهم دید.
دلیل به وجود آمدن افسردگان گمنام در وهله اول جمع آوری کسانی که از افسردگی رنج میبرند در کنار یکدیگر بود تا بدین طریق اختیار فردی برای گرفتن حمایتی که هریک از اعضا برای بیرون رفتن از چاه افسردگی به آن احتیاج داشتند بیشتر میشد..
باور چهاردهم ، صلح و آرامشی را بوجود میآورد که من باور کنم در باهم بودن و ارتباط برقرار کردن است که پیروز خواهم شد و بر افسردگی ام غلبه خواهم کرد. من دیگر تنها نیستم.
نیروی برتر یا خدایی که خودمان به او پیمیبریم محوریت پیروزیما بر افسردگی است. صریحا در اینجا اشاره شده است که درواقع این باور من است که روزم را رقم میزند. عیبجویی های روزانه لحظه ها را از ما میگیرند.
من باید به جلسات برم ، کتاب بزرگ افسردگان گمنام را بخوانم، با اعضای دیگر انجمن گفتگو کنم و در زندگی ام هر روز زمانی را به دعا و مراقبه اختصاص دهم . همچنین باید ورزش کنم و تغذیه سالم داشته باشم.. باید به خودم یادآوری کنم که انگیره در پی عمل می آید- یعنی اگر حرکت کنم، ذهنم نیز در پیاش حرکت خواهد کرد.
من همیشه به نیروی برتر و تاثیر و نفوذ گروهها باور داشته ام چه در مواردی که عاقبت خوب داشته و چه عاقبت ویرانگرانه. ولی برای گروه خودمان که به آن افسردگان گمنام میگوییم باید بگویم که نیرو و توان هر کسی که با آن در تماس است را افزایش میدهد. آنهایی که درگروه تاثیر و تاثرات متقابل در ارتباطهایشان دارند سرانجام از چاه افسردگی خود بیرون آمده و شروع به احساسی متفاوت میکنند. این برای افرادی که قدمها را کار میکنند ودر زندگی روزانه به عمل در میآورند، در هر لحظه اتفاق میافتد.. .
(داستانهای شخصی از کتاب بزرگ افسردگان گمنام)
به یاد میآورم وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۸۴ به یک دوست روانشناس و همچنین رئیس دانشکده روانشناسی پیشنهاد دادم که ما باید افسرده ها را در یک جا گرد هم بیاوریم طوری به من نگاه کردند که گویی عقلم را از دست داده ام. زیرا افسرده ای که انگیزه کافی برای بیرون آمدن از تختخوابش را ندارد مطمئنا انگیزه کمتری برای رفتن به انجمن و دیدن انسانهای اندوهگین و افسرده دیگر خواهد داشت. برخلاف میل رئیس دانشکده ما گروهی آزمایشی را در آن محل ترتیب دادیم. به دلیل موفقیتی که افراد شرکت کننده در آن داشتند برای ما انگیزه ای شد تا اولین گروه افسردگان گمنام را راه اندازی کنیم . گروههای آن اکنون در سرتاسر دنیا تشکیل شده اند.
بسیاری از ما که افسرده بودیم به آنجا آمدیم تا سعی کنیم از شرایط و مقتضیاتی صحبت کنیم که دست به دست هم داده اند تا شخصا نابودمان کنند. من در گروه دریافتم که با گوش کردن به داستانهای دیگران و مشارکت کردن داستان خودم ، زندگیم امید و معنی پیدا خواهد کرد .
اگر دریافته باشید که با رفتن به یکی از جلسات افسردگان گمنام، هم امید و هم راهی عملی و امکان پذیر برای رهایی از زندان افسردگیخود پیدا میکنید. به غیر از ترس ازنامعلومی که در شماست، دیگر هیچ چیزی مانعتان نخواهد شد.
نیروی برترمن با زمان ، کار و ابزارهای برنامه بهبودیمان ، مرا از افسردگی ام رها ساخته است. بیش از ۳۰ سال است که این بهبودی در زندگیم ادامه دارد. من اکنون سعی میکنم که این پیام امید را به آنانی که هنوز در رنج و آسیب دیده هستند برسانم. شما بیش از این مجبور نیستید در رنج باشید. اگر به دنبال کمک هستید، شاید با ما آنرا پیدا کنید. ما امیدواریم که به ما ملحق شوید!
-هیو-
بخشی از کتاب مقاله های بهبودی از افسردگی
وقتی به انجمن DA آمدیم
نامه دکتر هیُو اِسمیت خطاب به اعضای فارسی زبان انجمن افسردگان گمنام
Dear member of the Depressed Anonymous fellowship of Iran.
Because each of our Books, printed and with copyright of DEPRESSED ANONYMOUS PUBLICATIONS, Louisville, Kentucky, USA, NO ONE WITHOUT PERMISSION OF THE OWNER AND AUTHOR, Dr. Hugh Smith MS, DMin has been authorized to edit, revise, change any word in the present publications. To print, copy, edit and change any of the proprietary material from the Depressed Anonymous Publications without my (Hugh Smith) written permission, meaning HUGH SMITH AND DEPRESSED ANONYMOUS PUBLICATIONS is an infringement of the International Copyright.
Shahrum(Mohamad Dowlat Abadi) is the only person who has the authority to publish (print) and make available for purchase Depressed Anonymous Publications. We DA has given Shahrum permission to publish and translate our material into Farsi language. To print, change, edit or give a different meaning to what was in the original language (ENGLISH) is a grave mistake for the intentions of the author and the original membership of Depressed Anonymous here in the United States.
If any member of other 12 step groups in Iran would like to purchase material they must purchase them from DA in Iran, via Shahrum Dowlat Abadi. Any copies (with other translations than the original must neither be sold or distributed because of the errors contained in the copied editions.
Since the copied books of DA are being sold— by others than Shahrum, who is our chief translator-who is profiting from the sale of these books whose copyright belongs to DA/USA?
With a gratitude to Shahrum(Mohamad) Dowlat Abadi and the DA fellowship for making known this difficulty so that he and the DA fellowship and the DA can be used at meetings as the texts were written in the original language. To this date (2/14/2018) no one has permission to print and market or distribute Depressed Anonymous Publications in Iran.
With respect I remain, Dr. Hugh Smith, MS, DMin.
خدمت اعضای محترم انجمن افسردگان گمنام
از آنجا که همه کتابهای ما تحت قانون کپی رایت انجمن افسردگان گمنام در ایالت لوییزویل، کنتاکی و آمریکا به چاپ رسیده، هیچکس بدون اجازه از صاحب و نویسندهی اثر، جناب دکتر هیو اسمیت، مجاز به ویرایش، تغییر و اصلاح و ایجاد کوچکترین تغییر (تغییر هیچ کلمه) که در چاپ کنونی موجود است را ندارد.
هیچ شخصی مجاز به کپی، چاپ، ویرایش و ایجاد تغییر در مورد این منابع، بدون اجازهی رسمیِ کتبی از انجمن افسردگان گمنام و اینجانب، هیو اِسمیت، نمیباشد. این بدین معناست که «هیو اِسمیت» و انتشارات انجمن افسردگان گمنام، تحت قوانین کپی رایت به ثبت رسیده و کسی مجاز به نقض قوانین کپی رایت نمیباشد.
شهرام دولت آبادی تنها کسی است که مجاز به چاپ، انتشار و در اختیار قرار دادن مطالب و نشریات برای خرید اعضای انجمن افسردگان گمنام میباشد. ما (انجمن افسردگان گمنام) به شهرام اجازهی چاپ و ترجمهی مطالب و مواد نشر را به زبان فارسی داده ایم. چاپ، تغییر، ویرایش یا معنای متفاوت دادن به آنچه در متن اصلی – که به زبان انگلیسی – میباشد، اشتباه بزرگی است که در مورد قصد و نیت نویسنده و عضویت انجمن افسردگان گمنام در امریکا وارد می نمایید.
چنانچه هر یک از اعضای گروههای دیگر ۱۲ قدمی در ایران، قصد خریدِ منابع و کتب یا نشریات را داشته باشند، باید از انجمن افسردگان گمنام و از طریق آقای شهرام دولت آبادی خرید نمایند. هر کپی و نسخه از ترجمه های افراد دیگر، نبایستی فروخته شوند یا پخش گردند؛ زیرا نسَخ چاپی و کُپی شده از مطالب ویرایش شدهی آنها دارای اشتباه میباشند.
همچنین منظور من کُتُبی است که در انجمن افسردگان توسط افرادی غیر از شهرام دولت آبادی که مترجم اصلی ما است، کپی میشوند یا به فروش میرسند و کسب درآمد و سود ازین طریق مینمایند، آیا آنها نمیدانند که این حق کپی رایت برای آنها نیست و آنها در حال انتفاع از حق کپی رایت انجمن افسردگان گمنام در ایالات متحده آمریکا میباشند؟
با قدردانی از آقای شهرام (محمد) دولتآبادی و انجمن افسردگان گمنام که این مسائل را میدانند، و ترجمه انجام میشود تا اینکه ایشان و اعضای انجمن و افسردگان گمنام بتوانند از مطالب در جلسات خود استفاده نمایند؛ زیرا متن به زبان اصلی نوشته شده است. از این تاریخ یعنی چهاردهم فوریه ۲۰۱۸( معادل بیست و پنجم بهمن ۹۶)، هیچکس اجازه ی چاپ، فروش و پخشِ نشریات انجمن افسردگان گمنام در ایران را ندارد.
با احترام،
دکتر هیو اسمیت، موسس انجمن افسردگان گمنام
استعاره افسردگی من
استعاره افسردگی من
خوب ، من در جمع مردم اعتراف می کنم و اعتراف می کنم که افسردگی دارم. من ترجیح می دهم نگویم از افسردگی رنج می برم ، زیرا معتقدم که رنج یک انتخاب است. در اینجا منظور من تفسیر بودایی از رنج است ، درد و رنج روحی و عاطفی است که ما خود را با آن روبرو می کنیم وقتی که زمان حال را برای آنچه که هست نمی پذیریم.
درد بخشی از تجربه انسان است ، رنج اختیاری است.
من ترجیح می دهم بگویم افسردگی دارم یا گاهی علائم افسردگی را تجربه می کنم. این تغییر ساده کلماتی که برای توصیف وضعیتم به کار می برم این امکان را برای شما فراهم می کند که روزی افسردگی نداشته باشم یا علائم افسردگی را تجربه نکنم.
چرا این همه درباره کلمات صحبت می شود؟ خوب کلمات قدرت زیادی دارند. اگر کتاب پیدایش را می خوانید ، خدا ابتدا “اجازه دهید نور باشد” ، سپس نور وجود داشت. کلمات اولین قدم آفرینش هستند. کلماتی که برای استفاده انتخاب می کنم به ساختن واقعیت من کمک می کند.
بسیاری از ما زندگی را مجموعه ای از استعاره ها می دانیم. برخی زندگی را یک مسابقه می دانند ، برخی دیگر آن را یک بازی می دانند ، برخی دیگر آن را یک مبارزه مداوم می دانند. از چه استعاره ای برای توصیف افسردگی خود استفاده می کنم؟
همانطور که در پست قبلی اشاره کردم ، انسانها موجوداتی دوگانه هستند. من خودم را دو موجود در یک می بینم:
یک کودک داخلی زخمی
یک بالغ بیرونی بالغ
افسردگی من با کمبود انرژی ، عدم پیشرفت و کمبود احساسات خود را نشان می دهد. تاب حرکت نمی کند.
افسردگی تجلی کودک درون زخمی من است. در نوسان نشسته است. گلوله است و پاهایش را در ماسه می کشد. گاهی اوقات تا آنجا پیش می رود که برای جلوگیری از پیشرفت ، پاهای خود را در جهت مخالف پمپ می کند.
بزرگسال بالغ بیرونی من کوچکتر از افسردگی است. من نمی توانم یک فشار بیاورم تا افسردگی تکان بخورد. من باید فشارهای خود را زمان بندی کنم و به طور مداوم اقدامات مثبت را در زندگی ام اعمال کنم. من باید کودک درونی را تشویق کنم که پاهای خود را بلند کند. پس از آن می توانم کودک درونی را تشویق کنم که پاهای خود را پمپاژ کند تا تاب خوردن کاملاً به ظاهر کوچکتر من متکی نباشد.
این یک استعاره کامل نیست ، اما کاملاً با تجربه من در مورد افسردگی من سازگار است. امیدوارم با انجام مداوم فشارهای ملایم ، یکبار دیگر آزاد و شاد از افسردگی خارج شوم. این آینده برای شما نیز امکان پذیر است.
دوران بهبودی شما ، بیل آر