زندگی مدرن و افسردگی

زندگی مدرن و افسردگی
                                                 زندگی مدرن و افسردگی
روانپزشک  دکتر دومینیک مِگِل در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. …  اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود  و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این  یک فرم ازافسردگی  است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه[۱]” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد  جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن  می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.
در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان  ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام  داده ایم ،اکنون  با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

[۱] neogenesis neurosis of existential depression

نشریات افسردگان گمنام

اینستاگرام انجمن افسردگان گمنام

افسردگی مدرن

برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است

رنگ و روی دنیا
برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است

 

وقتی  افسرده ­اید، می‌دانید که در اطراف­تان تغییری  رخ نداده ولی دنیای­تان رنگ و رو ندارد و موانعی نامرئی و غیرقابل درک شما را از باقی دنیا جدا کرده ­اند.
تجربه‌ی افسردگی حس و درک تنهایی در زندان است. فردی که افسرده است نمیگوید: «احساس می­کنم که گویی در زندان هستم.»، بلکه می­گوید: «حقیقتاً در زندان هستم.»
اگر می‌خواهید بفهمید که آیا فردی افسرده است یا نه،از او بپرسید: «اگر می‌توانستی یک نقاشی از احساسی که می­کنی بکشی، چه می‌کشیدی؟»
هر فرد از افسردگی خودش یک تصویر متفاوت به شما ارائه می‌دهد. این­ها چند تصویرند که تا به حال به من ارائه شده ­اند:
l من در یک گرداب هستم و به مرور به پایین کشیده می‌شوم.
l من در تاریکی  مطلق و بی­انتها هستم.
l مانند یک گلِ پژمرده ­ای هستم که  در کاغذ پیچیده شده است.
l در گوشه­ ی تاریکی از اتاق، کودکی رو به دیوار ایستاده است.
l من در یک جاده‌ی خالی می‌روم  که به هیچ جا ختم نمی‌شود.
l در اسکله­ ای هستم که  آخرین قایقش هم در حال دور شدن است، من ساحل را هم نمی‌توانم ترک کنم.
 l در یک اتاقک هستم که نه در دارد و نه پنجره.
l در یک بیابان خالی و برهوت هستم که تا  بی­نهایت ادامه دارد و من نمی‌توانم حرکت کنم.
 همه این تصویرها یک معنی را می‌دهند؛ شخص در یک زندان تنهاست.
 اگر این سؤال را از کسی که فقط غمگین است بپرسید، او چشم ­انداز تاریک و تیره ای  را  توصیف می‌کند، بدون این­که حسی از این زندان و تنهایی را از خود نشان بدهد.
این همان حس و درک انزواست  که افسردگی را این­قدر بد و وحشتناک کرده است. همه زندانبانان و شکنجه­ گرها می‌دانندکه «منزوی کردن کامل یک فرد برای مدت نامحدود، سرسخت­ ترین افراد را هم  از پا در می آورد.»
چون تجربه‌ی افسردگی به شدت دردآور است، بسیاری آن را بیماری می‌نامند و سعی می‌کنند ازآن فرار کنند.
اگر تا به حال به فردی که افسرده است کمک کرده ­اید، خوب می‌دانید او در حالی که کمک می‌خواهد، از کمکی که می­خواهید به او بکنید خود را عقب می­کشد.

دنیا رنگ و رو ندارد

 منبع: کتاب “راهنمای زندگی”
نویسنده : دکتر دوروتی رو

 نشریات افسردگان گمنام

  می‌توانم در انتهای این تونل، نور ببینم

کتاب ببین و باور کن

به یاد می‌آورم وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۸۴ به یک دوست روان­شناس که رئیس دانشکده روان­شناسی بود، پیشنهاد دادم که ما باید افسردگان را در یک­جا گرد هم بیاوریم، طوری به من نگاه می­کرد که گویی عقلم را از دست داده ­ام؛ زیرا افسرده ­ای که انگیزه کافی برای بیرون آمدن از تخت­خوابش را ندارد، مطمئناً انگیزه کم­تری برای رفتن به انجمن و دیدن انسان­های اندوهگین و افسرده دیگر را خواهد داشت.

برخلاف میل رئیس دانشکده، ما گروهی آزمایشی را در آن محل ترتیب دادیم. به دلیل موفقیتی که افراد شرکت­ کننده در آن داشتند، برای ما انگیزه ­ای شد تا اولین گروه افسردگان گمنام را….

ادامه مطلب

زندگی مدرن و افسردگی

کتاب حس بهتر

زندگی مدرن و افسردگی

روانپزشک دکتر دومینیک مِگِل( Psychiatrist Dr. Dominique Meggle)در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. … اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این یک فرم ازافسردگی است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه ” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.
در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام داده ایم ،اکنون با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

زندگی مدرن و افسردگی

از کتاب: هر وقت حس اش را داشتم انجام میدهم

نویسنده : دکتر هیو اسمیت

نشریات منطقه ایران

چاپ و ترجمه  مورد تایید دفترخدمات جهانی

افسردگان گمنام شورای منطقه ایران

دفتر مرکزی تهران

دکتر دوروتی رو(PhD ) کمک می کند یاد بگیریم که چطور به خودمان کمک کنیم.

دکتر دورتی رو
دکتر دورتی رو(PhD )  کمک می کند یاد بگیریم که چطور به خودمان کمک کنیم.
من و دکتر دورتی رو در سال ۱۹۸۴ زمانی که برای اولین بار به راه اندازی برنامه ای برای افراد افسرده علاقه مند شدم، از طریق یکی از دوستانم آشنا شدیم. ما در آن زمان واقعاً ملاقاتی رودررو نداشتیم، اما یکی از اعضای گروه کمک‌های متقابل «افسردگان گمنام» تازه تأسیس ما، اثر برنده جایزه دوروتی با عنوان «افسردگی: راه خروج از زندان توست» را به من داد. من قبلاً عناصری از افکار آرون بِک در مورد شناخت (درمان شناختی) را در ساختار گروه کمک متقابل خود وارد کرده بودم و کاملاً با نظر او آشنا بودم که این رویداد نیست که باعث ایجاد مشکل می شود، بلکه نحوه درک فرد از یک رویداد است. به عنوان یک مثال ساده، اگر خانواده‌ای درحال لذت بردن از یک پیک نیک دریک روز تعطیل در پارک باشند و باران ببارد و پیک نیک شان خراب شود، احساس ناامیدی به وجود می‌آید. و اگر کشاورز در خشکسالی برای محصول اش به دنبال باران باشد، از این واقعیت که باران محصولاتش را قادر می‌سازد تا زنده بمانند دلش قوی میشود. یک رویداد ( در اینجا باران ) که توسط افراد مختلف متفاوت دیده می شود، بستگی به این دارد که حتی چگونه بر زندگی آنها تأثیر می گذارد.
دکتر افسردگی
دوروتی رو و باورهایش، به‌علاوه تجربیات او به‌عنوان یک درمانگر، در این کتاب به من رسید (که بعداً آثار بسیار دیگری هم درباره افسردگی از او منتشر شد). مثل این ضرب المثل بود: «وقتی دانش‌آموز آماده است، معلم ظاهر می‌شود». واقعاً یک اتفاق پرنعمت و غیر مترقبه افتاده بود! بله این کتابهای او بود – کتابهایی که افکار من را در مورد اینکه چگونه ما انسان‌ها دنیای تجربیات فردی خود از افسردگی را می‌سازیم، تقویت کرد. همچنین بینشی واضح‌تر و عمیق‌تر درباره اینکه ” کلمات چطور واقعیتها را میسازند” به من داد. همچنین، از دورتی آموختم که نحوه صحبت ما با خودمان (زبان و معنای آن) است که بینش هایی در مورد زندگی احساسی و فکری مان به ما می دهد. از این مطلب به این نتیجه رسیدم که چگونه افکار من احساسات را ایجاد می کنند، احساسات خلقیات را ایجاد می‌کنند و خلق و خوی من رفتارهایی را ایجاد می کنند.

دکتر افسردگی

در پیش‌گفتارکتاب افسردگان گمنام(ویرایش ۱۹۹۸، ۲۰۰۸، ۲۰۱۱) دورتی رو به ما می‌گوید که چگونه حقیقتی را درباره نحوه برخورد افراد مؤثرتر با تجارب افسردگی خود کشف کرد. اساساً، این تاثیر،در به اشتراک گذاشتن داستان آنها با کسی است که به او اهمیت می دهد و گوش شنوای محبت آمیزی دارد. بیایید ببینیم او چه می گوید:
زمانی که من برای اولین بار به افسردگی مبتلا شدم، در سال ۱۹۶۸، تنها درمانی که افراد افسرده از روانپزشکان دریافت کردند، قرص، ECT و جراحی عصبی بود که در آن برش هایی در لوب فرونتال مغز آنها ایجاد می شد. لازمه تحقیقات من این بود که باید با مراجعین افسرده صحبت می‌کردم و می‌دانید، بسیاری از مراجعین بهتر شدند. این به دلیل این نبود که من چند درمان جادویی داشتم، بلکه به این خاطر بود که برای اولین بار، مردم توانستند داستان خود را برای کسی که نگران و علاقه مند است تعریف کنند. آنها با گفتن داستان خود، متوجه شدند که زندگی آنها اهمیت پیدا کرده است، و با توضیح چرایی ها و چگونگی ها برای کسی، تا او را بهتر درک کند. انتخاب های بهتری برای خود کردند و به زندگی شان ادامه دادند. “
بنابراین، در مقدمه کتاب آیا افسرده هستید؟ در اینجا یک راه خروج است! که در سال ۱۹۹۱ توسط فونت پیپر بکس منتشر شد که بخشی از گروه انتشارات هارپر کالینز، واقع در لندن انگلستان است ؛ دورتی رو به این نکته اشاره می‌کند که چگونه کسانی از ما با مشارکت دادن افراد افسرده در گفتگو و متعهد نمودن آنها به انجام حداقل کاری که می‌خواهند انجام دهند تااز انزوای خود در بیایند، تجربیاتشان را با دیگران به مشارکت می‌گذارند و در زندگی دیگران مشارکت پیدا میکنند.
ویرایش سوم کتاب افسردگان گمنام. (۱۹۹۸، ۲۰۰۸، ۲۰۱۱) انتشارات افسردگان گمنام. لوئیزویل.

دکتر افسردگی

یادداشت پایانی: دکتر رو و بیل دبلیو، تأثیر زیادی بر تفکر من داشتند که کمک کرد تا افراد افسردگان گمنام به آنچه امروز هستند تبدیل شوند.
ممنون دورتی
در سال ۱۹۹۵ دورتی به ایالات متحده آمد و سخنرانی بزرگ و ماندگارش را در جشن دهمین سالگرد افسردگان گمنام انجام داد.

 

منشاء بی اعتمادی

دلیل بی اعتمادی

دکتر فیتزجرالد ، روانپزشک ، گفت: بستر اصلی بذر بی‌اعتمادی در کودکی شکل میگیرد. بسیاری از اوقات ممکن است این بی‌اعتمادی به دیگران و به خود و دنیای اطراف آنها با از دست دادن پدر و مادر ، برادر ، خواهر یا دوست صمیمی آغاز شده باشد. بسیاری از اوقات به دلیل داشتن والدین الکلی(یا معتاد) بی‌اعتمادی ایجاد می شود به طوری که کودک هرگز نمی داند عزیز الکلی اش هوشیار است یا مست و خشمگین و گنگ و گیج . خشم و به حال خود رها شدن (طرد شدن) از طرف سرپرست و یا همسن و سالان هم می تواند در توانایی اعتماد کردن تأثیر بگذارد. جدایی والدین هم می تواند در کودک اثر

ادامه مطلب

آیا من به قدر کافی خوب هستم؟

آیا من به قدر کافی خوب هستم؟

 

آیا به اندازه کافی خوب هستم؟

 

اساس زندان افسردگی ما این باور است که من، هرچقدر هم که خوب به نظر برسم ، بد هستم ، من  برای خودم و دیگران بد( نحس) و غیر قابل قبول و پذیرش هستم.

 

ما می توانیم زندگی را بسیار خوب بگذرانیم و بنابراین احساس بد بودن یا خوب نبودن مان را به خوبی از خود مخفی نگه داریم. اما خوب بودن به معنای کار بسیار سخت است و با افزایش سن ، تاب آوری و قدرت جوانی‌مان را از دست می دهیم .. خسته می شویم. ما کار زیادی انجام نخواهیم داد. لیست اشتباهاتمان بیشتر و مسیرهای اشتباه مان طولانی تر می شود.

وقتی اتفاقی می افتد که اعتماد به نفس ما را از بین می برد ، دیگر نمی توانیم به توانایی خود برای خوب بودن اعتماد کنیم. ما دیگر نمی توانیم احساس بد بودن و غیرقابل قبول بودن خود را نادیده بگیریم.

 

دلیل اینکه ما در کودکی به این راحتی آموزش والدین خود را می پذیریم که ما بد هستیم و مجبوریم برای خوب بودن خیلی سعی کنیم . دلیل ما  این بود که هرچند این آموزش سخت بود ، اما حاوی یک وعده بود. اگر خیلی خوب باشید هیچ اتفاق بدی برای تان نمی‌افتد. ما باور کرده بودیم وقتی اتفاقات بد برای ما رخ می دهد ، خودمان را مقصر بدانیم. ما به اندازه کافی خوب نبوده ایم ، بنابراین بیشتر تلاش کردیم ، تلاش کردیم تا به چیزهای بیشتری برسیم ، کارهایمان را بهتر انجام دهیم  و نیازهای دیگران را بر نیازهای خود مقدم بداریم. این باور به طور مخفیانه به ما حس قدرت می داد. با تلاش خودمان می توانیم سیستم پاداش و مجازات حاکم بر جهان را کنترل کنیم. به جای احساس درماندگی ، احساس گناه کردیم. ما به جای گفتن اینکه “با توجه به اطلاعات و تجربه ای که داشتم هیچ کار دیگری نمی توانستم در آن موقعیت انجام دهم” ، میگفتیم “باید بهتر عمل می کردم” و خودمان را متقاعد میکردیم که قوی تر ، عاقل تر و مطلع تر از آنچه که واقعاً بودیم هستیم. بوسیله احساس گناه می توانستیم احساس کنیم که هم فضیلت داریم و هم درمانده نیستیم.

آیا خوب هستم

بنابراین ما در دنیایی از توهم ساخت خودمان زندگی می کردیم. سپس یک روز فاجعه ای وحشتناک  سر ما آمد و ما فریاد زدیم: “من که در تمام زندگی ام خوب بوده ام. پس چرا این اتفاق برایم افتاده است؟

 

ما یا خود را در فکر فرو بردیم یا سعی کردیم از آن فرار کنیم ، والدینمان حقیقتی را از ما پنهان کرده بودند. “

 

منابع:

خود موفق.

آزادسازی نقاط قوت درونی مان دورتی رو صفحه ۱۹۹.

 

پاسخ به سوالات تداول در انجمن افسردگان گمنام

لینک نشریات  منطقه ایران ⇓

https://wa.me/message/I6JWGRB47MW6A1

مسیر و گودالها

امید

مسیر و گودالها
۱۷ دسامبر ۲۰۲۲ استیسی اس نظر بدهید
در مسیری قدم می زدم که با یک گودال ۱۵ متری مواجه شدم. افتادم داخل گودال .بسیار عمیق، تاریک، کثیف و دلگیر بود. من کاملا تنها بودم. نگاهی به اطراف انداختم و راهی ندیدم. بنابراین من آنجا ماندم. از خاک یک تخت درست کردم و در چاله به دنبال راحتی بودم. و من بیشتر آنجا ماندم. بعد از مدت ها نجات پیدا کردم. در نهایت بیرون آمدم و مسیر را ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک گودال۱۰ متری مواجه شدم. افتادم داخل.  گودال عمیق، تاریک و دلگیر بود. من کاملا تنها بودم. هیچ راهی ندیدم من آنجا ماندم. در نهایت نجات یافتم و به مسیر ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و یک کوله پشتی با برچسب “DA” پیدا کردم. کوله پشتی را برداشتم و پوشیدم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک سوراخ ۷ متری مواجه شدم. به داخل زمین افتادم. ایک زیر زمین عمیق، تاریک و دلگیر بود. یک کوله پشتی همراهم بود. ابزارها را باز کردم و نمی دانستم چگونه از آنها استفاده کنم. من تلاش کردم و در نهایت از سوراخ خارج شدم. مسیر را ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک گودال ۵ متری مواجه شدم. افتادم داخل.  گودال متوسط، کم نور و دلگیر بود. یک کوله پشتی همراهم بود. من ابزارها را باز کردم و ایده ای داشتم که چگونه از آنها استفاده کنم. من بالا رفتم. مسیر را ادامه دادم.
در طول مسیر قدم زدم و با یک گودال۲ متری مواجه شدم. افتادم داخل.  حفره خیلی عمیق نبود، اما دلگیر بود. یک کوله پشتی همراهم بود. وسایلم را باز کردم و از وسایل مورد علاقه ام استفاده کردم. من بالا رفتم. مسیر را ادامه دادم.
امروز در امتداد مسیر قدم می‌زنم و با گودالهای کم عمقی مواجه می‌شوم که در آن می‌افتم. من از ابزارها استفاده می کنم و بالا می روم.
و مسیر را ادامه می دهم.

استیسی. اس

قبل از حرف زدن فکر کن

سیاری از ما که دارای افسردگی هستیم به راحتی می‌توانیم راه منفی‌گرایی را طی کنیم. رفتار و شیوه گفتار پیش‌فرض ما تمایل دارد با مردم به روشی نادرست اصطحکاک پیدا کند. راه حل این است که زندگی خود را هدفمندانه زندگی کنیم. قبل از صحبت کردن فکر کنیم. قبل از صحبت کردن این پنج سوال را از خود بپرسیم:

ادامه مطلب

رهاکردن خوب و بد

رها کردن

رهاکردن خوب و بد

 

۹ آگوست ۲۰۲۱  بیل. آر
لطفا در پایین صفحه دیدگاهتان را بنویسید
رها کردن خوب و بد
چرا می‌خواهم خوب و بد را رها کنم؟ آیا وقتی از آنها برای توصیف خود استفاده می کنید، این کلمات کمکی می کند؟
می‌دانم که وقتی به خودم برچسب بد می‌زنم، قبل از هر امیدی به رهایی و شفا، خودم را از اساس بد طبقه‌بندی کرده ام! وقتی به خودم برچسب خوب می‌زنم، یا فکر می‌کنم بدون عیب هستم، یا چیزی را باور نمی‌کنم.
در مورد استفاده از آنها برای توصیف دیگران چطور؟ خوب، وقتی به کسی برچسب خوب می‌زنید، آیا او را روی یک پایه قرار نمی‌دهید؟ وقتی می گویید کسی بد است، آیا ارزش او را کم نمی کنید تا از شما پایین تر باشد؟
آیا این قضاوت ها ارزش انجام دادن دارند؟ آیا آنها ما را آسوده خاطر و آرام میکنند؟ یا ما را در یک حالت تاریک منفی قرار می دهند؟ من دومی را می گویم.
خوب پس چگونه می توانم گفتارم  را طوری تغییر دهم که در آن دام نیفتم؟ اگر مجبور شوم از این کلمات استفاده کنم، چیزی در این راستا خواهم گفت: «رفتارشان بد بود.» مسلما در این جمله قضاوت و  گیرکمتری  وجود دارد!
وقتی می خواهم آن کلمات را در مورد خودم به کار ببرم چطور؟ من عبارات مفید و غیر مفید را برای خودم ترجیح می دهم استفاده کنم . در آنها قضاوت بسیار کمتری وجود دارد.
مفید ، یعنی چیزهایی که فکر می‌کنم، می‌گویم یا انجام می‌دهم که باعث کاهش رنج من یا دیگران می‌شود
غیر مفید – چیزهایی که فکر می‌کنم، می‌گویم یا انجام می‌دهم که باعث افزایش رنج در خودم یا دیگران می‌شود
مترادف اینها می تواند مهارانه و غیر ماهرانه باشد.
قضاوت را رها کن، آن قلمرو متعلق به خداست. انسان ها می توانند قضاوت کنند، اما ممکن است این مفیدترین کاری نباشد که ما می توانیم انجام دهیم.
رها کردن خوب و بد
نشریات افسردگان گمنام⬇️
https://depressedanon.com/author/hsmit

 

📚https://t.me/nashriatDA
کتاب پایه انجمن افسردگان گمنام