ذهن من، ‌ذهن دیگری برای خودش  دارد

هن دنیا
ذهن من ‌یک ذهن دیگر ، برای خودش  دارد.
۲۸ نوامبر ۲۰۲۳ هیو اسمیت

در زیر برگه نظر بدهید

یکی از مناطق مورد علاقه خانواده ما برای کمپینگ، یک پارک کوچک است که تجربیات مثبت زیادی را برای کسانی که دوستدار فضای باز هستند فراهم می سازد. در واقع، فقط نام پارک، روزهای گذشته را به یاد می آورد. نام پارک، بوفالو ردیس است. ما میدانیم که هزاران گاومیش سال‌ها پیش در این منطقه پرسه می‌زدند و مسیری را دنبال می‌کردند که به دشت‌های باز داکوتا منتهی می‌شد. حتی امروزه نیز ردی فیزیکی از مسیری وجود دارد که روزگاری شاهد حضور این حیوانات بزرگ و باشکوه بوده که قاره آمریکا را در مینوردیدند.

 

درست مانند رد فیزیکی بسیاری از بوفالوها که در طول سفرهای سالانه خود حرکت می کنند، مغز انسانی ما نیز مسیرهای ذهنی آشنا را ایجاد می کند. همه موجودات زنده موجودات عادت هستند.
به عنوان مثال، به دلیل یک انحراف در ساخت و ساز، من مجبور شدم مسیر دیگری را از محل کار به خانه بروم. حدس بزنید چه اتفاقی می افتد؟ GPS ذهن من گیج میشود، همه چیز متفاوت به نظر می رسد. نقشه ذهنی ما تغییر کرده است. این مسیر جدید ، اکنون به یک هزارتو  برای بازگشت به خانه تبدیل شده است.
بله .. داشتن یک راه آشنا برای بازگشت به خانه، اکنون به یک مشکل اساسی تبدیل شده است.

 

من دوست دارم ذهن خود را مجری وظایف مختلف ذهنی، عاطفی و جسمی ام بدانم . این به من انگیزه می دهد تا نیاز مورد نظر را برآورده کنم. اما، اگر ذهن انسان همچنان ما را با آن افکار منفی بمباران کند که به ما می گوید چقدر بی ارزش و ناامید هستیم، با گذشت زمان، ایجاد تغییر به یک غیرممکن واقعی تبدیل می شود. ادامه پیدا کردن تفکر منفی ما، الگویی از تفکر درباره خودمان  را ایجاد کرده است که امیدی به تغییر را در خود ندارد. مثل این است که ذهن ما یک مسیر عصبی ایجاد کرده است، جایی که ذهن چاره ای جز ادامه آن مسیر را ندارد. یعنی در رکود ماندن، در افسردگی ماندن، چون هیچ راهی برای خروج وجود ندارد.

 

برای هر یک از ما، حتی فکر کردن به تغییر ذهن و رفتارمان ، به خودی خود می تواند ترسناک باشد. دیگر انگیزه و انرژی مورد نیاز برای تغییر، در دسترس نیست. تغییر تفکر ناامیدانه ما باعث شده است که احساس کنیم یک ربات هستیم و استقلال خود و همه واقعیات معنادار سابق را از دست می دهیم. این باور نادرست در ذهن ما ایجاد شده است که هیچ راهی نیست. ما شروع به حرکت مارپیچی به سمت پایین به سمت آن ورطه تاریکی و نابودی می کنیم.

 

آنچه ما در اینجا توصیف می کنیم استعاره ای است برای همه اعتیادها، چه مواد مخدری که ذهن را تغییر می دهد یا یک اعتیاد فرآیندی که در آن ذهن از الگوی فکری پیروی می کند، که ذهن مان را پر از افکار دردناکی می کند،که  (در آن) ما ناامید هستیم، برای خودمان و دیگران قابل قبول نیستیم. ما در ابتدا غافلیم که این شکل اعتیادآور منفی و خودسرانه ی تفکر و احساس، به طور بالقوه یک تله تهدید کننده زندگی است. این ذهن خودمان که حالا همسفر گمراه ما شده است به ما می گوید امیدی نیست و ناتوانیم! ما این را به عنوان یک حقیقت در نظر می گیریم. اکنون احساس می کنیم که مانند سوراخی که  در دونات میباشد هستیم. خالی، تنها و در زندان ذهن خودمان  زندگی میکنیم.

 

بنابراین، ذهن ما ، یک ذهن دیگر برای خودش دارد و وقتی از مسیر سلامت روان، صداقت و تمایل به تغییر منحرف ‌شود، متأسفانه متوجه  این می‌شویم که به جایی هدایت شده‌ایم که شکوفایی ، یک گزینه و امری شخصی نیست. خبر خوب برای ما این است که ذهن من می تواند جاده ای را انتخاب کند که در آن آزادی و بهبودی را فراهم میکند. با گذشت زمان، و با کمک، به حقیقت مطلق رسیدم که ذهن ما یک ذهن دیگر ، برای خودش دارد. سپاسگزارم که انتخاب درستی انجام دادم – انتخابی که می‌گوید: «به این باور رسیدم که نیرویی (ذهن ابدی) بزرگ‌تر از خودمان، می‌تواند سلامتی روان را به ما بازگرداند.»

 

“امید اکسیژن روح است.”

 

Hugh .S for the fellowship
هیو . اس برای انجمن

گروه تلگرامی افسردگان گمنام ایران

کتاب مقاله های بهبودی ۱

پذیرش چیست؟

بپذیر

پذیرش چیست؟

… باران خیلی شدیدی  می‌بارید. ابتدا شروع به دویدن کردم. بعد از دویدن دست کشیدم و این واقعیت را پذیرفتم که قرار است خیس شوم. من شروع به رقصیدن کردم و صحنه ای از” آواز در باران “را بازسازی کردم. درست است که من خواننده خوبی نیستم، اما خوشحال بودم.
بپذیر
بپذیر
در هر نوع طوفان بارانی که هستید، بپذیرید، لازم نیست آن را دوست داشته باشید، اما باید بپذیرید که باران، واقعی است. شما یک انتخاب دارید. بپذیرید و آرامش داشته باشید یا مقاومت کنید و رنج بکشید. خردورزانه انتخاب کنید.
آب و هوای بد وجود ندارد، فقط لباس بد (نامناسب) وجود دارد.
-ضرب المثل کانادایی-
 بیل آر،در حال بهبودی

پذیرش چیست

اینستاگرام افسردگان گمنام منطقه ایران

دیگر نگویید “من از افسردگی رنج می برم”!

نیروی موجود در کلمات
دیگر نگویید “من از افسردگی رنج می برم”!
۱۷ آگوست ۲۰۲۰ بیل آر نظر بدهید
کلمات قدرت شگفت انگیزی دارند. حدس بزنید وقتی می گویم “از افسردگی رنج می برم” چه اتفاقی دارد می افتد؟ بله ، درست حدس زدید – من رنج می برم.-از جانب.-افسردگی. خود عمل گفتن اینکه من از افسردگی دارم رنج می برم ، رنج بیشتری را ایجاد می کند.
نگویید “من افسرده هستم” زیرا در این جمله احساس قطعیت و بیهودگی وجود دارد. با گفتن “من افسرده هستم” به نظر می رسد که شما با افسردگی خود دارید تعیین می کنید که چه کسی و چه چیزی هستید. شما برتر از افسردگی هستید. افسردگی فقط یک بخش کوچک از وجود شماست. زبان تأکیدی دیگری را انتخاب کنید. شما سر پوشی بر موجودیت افسردگی خود نمی گذارید، شما فقط از کلمات مختلف دیگری برای توصیف آن استفاده می کنید.

 

من پیشنهاد می کنم نحوه بیان خود را عوض کنید اولین پیشنهاد من این است که در عوض بگویید “در حال بهبودی از افسردگی هستم”. شما در سفری برای سلامتی هستید. شما ممکن است در آغاز یا پایان سفرتان باشید ، اما به هرحال در حال سفر هستید. شما در وضعیت ناامید کننده ای که از افسردگی رنج می برید گیر نکرده اید. شما به دنبال صلح و آرامش میگردید. شما تسلیم نشده اید و تصمیم گرفته اید که در افسردگی خود غرق نشوید.
خوب ، اگر شما حتی نتوانید بگویید “در حال بهبودی از افسردگی هستم ” ، من یک جمله خنثی تر دیگر برای شما دارم که می توانید آن را امتحان کنید: “من افسردگی دارم”. این چیزی است که شما دارید ، این جمله به طور کامل شما را تعریف نمی کند. با گفتن این که افسردگی دارید این احتمال را باز گذاشته اید که در آینده ممکن است افسردگی نداشته باشید.
خوب ، اگر شما آن را دوست ندارید میتوانید”احساس افسردگی می کنم” را انتخاب کنید. احساسات ممکن است مدت زیادی دوام بیاورند ، ولی در نهایت از بین می روند. تنها چیز پایدار در زندگی ، ناپایداری است. یعنی “این نیز بگذرد”.
– تکه کلام A.A –
افسردگیِ تاریک و عمیق سرانجام از بین خواهد رفت. اگر در حال حاضر احساس خوبی دارید ، این نیز خواهد گذشت. ولی من نمی گویم “وای بر من” ، بلکه متوجه حقیقت جهانی ناپایداری خواهم شد. این ابر تیره که زیر آن هستید ممکن است عظیم باشد اما در نهایت خواهد گذشت و خورشید بیرون خواهد آمد.

 

لطفاً کلام خود را خردمندانه انتخاب کنید. کلامی که استفاده می کنید بر افکار شما تأثیر می گذارد. افکار شما بر احساسات شما تأثیر می گذارند. احساسات شما بر اعمال شما تأثیر می گذارند. شما می خواهید در مسیری متفاوت قرار بگیرید ، خوب اولین قدم (برای برای رفع ایهام) این است که از عبارات متفاوتی برای توصیف وضعیت فعلی خودتان استفاده کنید.

 

موفق باشید.
، بیل آر ، درحال بهبودی

 

لینکهای جلسات آنلاین افسردگان گمنام
اینستاگرام انجمن افسردگان گمنام ایران

هرچه که بودیم- جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم

انجمن رهایی از افسردگی
رهایی از افسردگی

هر چه که بودیم – جاودانه و هدیه خدا به نوع بشر بودیم.

اینجاست که باید با این همه زباله‌هایی که مال ما بودند و سال‌ها آن را همه جا با خود حمل می‌کردیم روبرو می‌شدیم – باید فهرستی از جایی را که خراب کرده بودیم تهیه میکردیم. این دردناک است که باید در آینه نگاه کرد و آن شخص را دید که (فارغ از سرزنش دیگران) زندگی ما را به این تیره بختی کرده است.همانطور که پوگو، شخصیت کمیک به ما می‌گوید، «ما به دنبال دشمن گشتیم و این، خود ما بودیم». بله؟ لازم نیست خیلی دور نگاه کنید. همچنین ممکن است در آینه نگاه کنیم و بپرسیم: “آینه، چه کسی از همه ما دیوانه تر است؟” فکر کنم متوجه شدی بدون شک اگر بخواهیم سر بلند بایستیم و با امیدواری با زندگی گذشته و حال روبرو شویم. و احساس صلح و آرامش داشته باشیم ، بی برو برگرد . احساس درد زیادی را خواهیم داشت . اما بگذارید به شما بگویم، احساس آرامش و رهایی زیادی هم وجود دارد که ما دیگر مجبور نیستیم در سایه تاریک زندگی مان، زندگی کنیم، بلکه اکنون در نور و رضایت کافی از رهایی زندگی میکنیم. غل و زنجیر اسارت از بین رفته است. من فردی هستم که اکنون رها هستم و می‌توانم داستان خودم را در یک جلسه انجمن تعریف کنم، درست مانند زمانی که از درهای انجمن ۱۲ قدمی وارد شدم و آنچه که واقعاً به دنبالش بودم  را یافتم: رهایی از درد افسردگی و اعتیادهایم.
به دنبال یک گروه رهایی در منطقه خود باشید.

رهایی از افسردگی

لینک  جلسات آنلاین انحمن افسردگان گمنام

کانال تلگرام نشریات افسردگان گمنام

زندگی مدرن و افسردگی

زندگی مدرن و افسردگی
                                                 زندگی مدرن و افسردگی
روانپزشک  دکتر دومینیک مِگِل در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. …  اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود  و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این  یک فرم ازافسردگی  است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه[۱]” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد  جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن  می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.
در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان  ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام  داده ایم ،اکنون  با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

[۱] neogenesis neurosis of existential depression

نشریات افسردگان گمنام

اینستاگرام انجمن افسردگان گمنام

افسردگی مدرن

برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است

رنگ و روی دنیا
برای شما، دنیا رنگ و رویش را از دست داده است

 

وقتی  افسرده ­اید، می‌دانید که در اطراف­تان تغییری  رخ نداده ولی دنیای­تان رنگ و رو ندارد و موانعی نامرئی و غیرقابل درک شما را از باقی دنیا جدا کرده ­اند.
تجربه‌ی افسردگی حس و درک تنهایی در زندان است. فردی که افسرده است نمیگوید: «احساس می­کنم که گویی در زندان هستم.»، بلکه می­گوید: «حقیقتاً در زندان هستم.»
اگر می‌خواهید بفهمید که آیا فردی افسرده است یا نه،از او بپرسید: «اگر می‌توانستی یک نقاشی از احساسی که می­کنی بکشی، چه می‌کشیدی؟»
هر فرد از افسردگی خودش یک تصویر متفاوت به شما ارائه می‌دهد. این­ها چند تصویرند که تا به حال به من ارائه شده ­اند:
l من در یک گرداب هستم و به مرور به پایین کشیده می‌شوم.
l من در تاریکی  مطلق و بی­انتها هستم.
l مانند یک گلِ پژمرده ­ای هستم که  در کاغذ پیچیده شده است.
l در گوشه­ ی تاریکی از اتاق، کودکی رو به دیوار ایستاده است.
l من در یک جاده‌ی خالی می‌روم  که به هیچ جا ختم نمی‌شود.
l در اسکله­ ای هستم که  آخرین قایقش هم در حال دور شدن است، من ساحل را هم نمی‌توانم ترک کنم.
 l در یک اتاقک هستم که نه در دارد و نه پنجره.
l در یک بیابان خالی و برهوت هستم که تا  بی­نهایت ادامه دارد و من نمی‌توانم حرکت کنم.
 همه این تصویرها یک معنی را می‌دهند؛ شخص در یک زندان تنهاست.
 اگر این سؤال را از کسی که فقط غمگین است بپرسید، او چشم ­انداز تاریک و تیره ای  را  توصیف می‌کند، بدون این­که حسی از این زندان و تنهایی را از خود نشان بدهد.
این همان حس و درک انزواست  که افسردگی را این­قدر بد و وحشتناک کرده است. همه زندانبانان و شکنجه­ گرها می‌دانندکه «منزوی کردن کامل یک فرد برای مدت نامحدود، سرسخت­ ترین افراد را هم  از پا در می آورد.»
چون تجربه‌ی افسردگی به شدت دردآور است، بسیاری آن را بیماری می‌نامند و سعی می‌کنند ازآن فرار کنند.
اگر تا به حال به فردی که افسرده است کمک کرده ­اید، خوب می‌دانید او در حالی که کمک می‌خواهد، از کمکی که می­خواهید به او بکنید خود را عقب می­کشد.

دنیا رنگ و رو ندارد

 منبع: کتاب “راهنمای زندگی”
نویسنده : دکتر دوروتی رو

 نشریات افسردگان گمنام

زندگی یک سمفونی است

زندگی زیباست

زندگی یک سمفونی است

۱۴ فوریه ۲۰۲۲ آنا .تی

 
گاهی اوقات، من در افکاری مانند “ که چه شود؟” یا «به هر حال این چه چیزی را تغییر خواهد داد؟» که باعث می‌شود هیچ کاری انجام ندهم و فقط در غم خودم غوطه‌ور باشم ، غرق میشوم. من یکی از آن روزهایی را داشتم که خیلی با آن آشنا هستم، آشنا؛ فقط برای اینکه احساس امنیت کنم. اما به خاطر این برنامه، من تصمیم گرفتم کاری انجام دهم که باعث خوشحالی‌ام می شود. نواختن فلوت.
 
نواختن، لذت حضور در یک سمفونی را به من یادآوری می کرد. میتوانستم بخشی از یک کل باشم، حتی از طریق نواختن ملودی‌های ثانویه و استراحت‌ها(سکوتها)ی زیاد، زمانی که سازهای دیگر در عظمت خود منفجر می‌شوند و از بین میروند. وقتی با دیگری هماهنگ می‌شوم یا در سکوت منتظر ورود ساز خودم می‌نشینم
 
قبل از بهبودی، رهبر ارکستر سمفونی زندگی ام بودم. این شامل مجموعه‌ای از تک‌نوازی‌ها بود که من به دنبال رفع سریع (نت)بعدی بودم که موسیقی را فقط یک ثانیه دیگر ادامه دهد. اکنون که در دوران بهبودی به سر می برم، از نقشم کناره گیری کردم و اجازه دادم نیروی برترم کارم را انجام دهد. خدای درک من می داند و قادر است تمام بخش های زندگی من را رهبری کند و هرگز از شاهکار موسیقی من دست بر نمی دارد. ۱۲ قدم جهش ایمانی من بود تا به خدا بسپارم و حالا نمی‌پرسم چرا باید این صدای نامفهوم را بزنم، چون دیگر مسئول نیستم.
 
شادی من یک ملودی زیباست  و از نغمه‌ها و صداهای بسیار ریز تشکیل شده است. دیگر لازم نیست درک کنم تا در آن شرکت کنم. من فقط باید کاری را که باید انجام دهم، هر بارش را در یک روز، یک ساعت، یک ثانیه انجام دهم، و از اینکه بخشی از یک کل اتفاق بیفتد، خوشحال باشم.
 
من پس از چندین بار کمک(خدمت) به این برنامه دیگر متواضع هستم و هنوز هم هر روز چیزهای جدیدی از دوستانم یاد می‌گیرم. من سرشار از قدردانی از این مسئله هستم که بخشی از این سمفونی DA هستم، با تمام نقاط قوت و ضعفمان، دور هم جمع شده و با آرامش‌ترین موسیقی  که تا به حال شنیده ام را اجرا می کنیم.
برای شما در بهبودی
آنا تی

  می‌توانم در انتهای این تونل، نور ببینم

کتاب ببین و باور کن

به یاد می‌آورم وقتی برای اولین بار در سال ۱۹۸۴ به یک دوست روان­شناس که رئیس دانشکده روان­شناسی بود، پیشنهاد دادم که ما باید افسردگان را در یک­جا گرد هم بیاوریم، طوری به من نگاه می­کرد که گویی عقلم را از دست داده ­ام؛ زیرا افسرده ­ای که انگیزه کافی برای بیرون آمدن از تخت­خوابش را ندارد، مطمئناً انگیزه کم­تری برای رفتن به انجمن و دیدن انسان­های اندوهگین و افسرده دیگر را خواهد داشت.

برخلاف میل رئیس دانشکده، ما گروهی آزمایشی را در آن محل ترتیب دادیم. به دلیل موفقیتی که افراد شرکت­ کننده در آن داشتند، برای ما انگیزه ­ای شد تا اولین گروه افسردگان گمنام را….

ادامه مطلب

زندگی مدرن و افسردگی

کتاب حس بهتر

زندگی مدرن و افسردگی

روانپزشک دکتر دومینیک مِگِل( Psychiatrist Dr. Dominique Meggle)در سخنرانی خود در نشست بین المللی افسردگی در رُم اشاره می کند که انسان مدرنی که فردگرا است همین که هست برای خودش کافی است. به خانه نداشتنش می بالد. او این را نمی‌پذیرد که اصلاح می تواند او را بهبود بخشد. او تبادل و مراوده ای نمی‌کند. او تجربیاتی دارد که در همان سطح جنسی ، غذایی یا موسیقیایی برایش کافی است. او برای حمایت از آزادی اش و بی ریایی در احساساتش، بودن را جایگزین داشتن کرده است. … اومصرف می‌کند و پس از کسب لذت دوباره غمگین می شود. پورنوگرافی از همه نوعش پخش می‌شود و شکلی از تمایلات جنسی را به ما نشان می دهد که چیزی جز یک کالای مصرفی نیست. شکل مدرن این افسردگی گسترده نه منشاء بیولوژیک دارد و نه روانی. بله این نوعی افسردگی است که از چیزی فراتر نشات گرفته است. این یک فرم ازافسردگی است که از “حذف معنا از وجود داشتن “ناشی می‌شود: این همان چیزی است که ویکتور فرانکل آنرا “اختلال روانی افسردگی بودشی (ناشی از) حیات هوشمندانه ” مینامد. این به حوزه ذهن تعلق دارد و نشان می دهد جامعه ای که به شکل سیستماتیک ، بودن را جایگزین داشتن می کند، یک سری افراد افسرده تولید و آنها را دیوانه می کند. حذف معنا، روان انسان و زیست شناسی مغز انسان را دچار اختلال می کند.
در این مورد خبر خوب به دو شکل است. از یک سو ما اثبات تجربی این هستیم که انسان برای اینکه بتواند به درستی عمل کند، به ارزش‌ها نیاز دارد تا بتواند به زندگی خودمعنا ببخشد. ما دیگر نمی توانیم واقعیت را انکار کنیم. جلوی چشمان ماست. با توجه به اینکه ما تقریباً هر کاری که نباید را انجام داده ایم ،اکنون با استثناء قائل شدن، یک بار دیگر میدانیم که برای فرار از این موضوع جهانشمول انسانی، آزادی انسانی، ارزش انسانی، جستجوی معنا و همچنین احساس وظیفه او، در سرتاسر زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مان چه باید بکنیم.

زندگی مدرن و افسردگی

از کتاب: هر وقت حس اش را داشتم انجام میدهم

نویسنده : دکتر هیو اسمیت

نشریات منطقه ایران

چاپ و ترجمه  مورد تایید دفترخدمات جهانی

افسردگان گمنام شورای منطقه ایران

دفتر مرکزی تهران

افسردگی با ناخوشی فرق دارد

کتاب مقاله های بهبودی از افسردگی

در مجموع معمولا انسانها ناخوشی را با افسردگی اشتباه میگیرند. معمولا افراد در صحبتهایشان میگویند: من افسردگی گرفتم یا افسرده شدم. در واقع شخص این عبارت را در مواقعی که میخواهد بگوید ناخوش است به کار میبرد . در واقع تا زمانی که فرد افسردگی را تجربه نکرده است متوجه نمیشود که بین افسردگی و ناخوشی تفاوت بزرگی وجود دارد.

. وقتی که ناشادیم(ناخوشیم)باوجود اینکه معیارمان براي مصیبت زدگی کم یا زیاد است، همچنان با واقعیت در تماس هستیم. وقتی دیگران به ما عشق ،تسلی و دلداري دهند ما همچنان میتوانیم به دلیل ملایمت و حمایتشان از آنهاسپاسگذار باشیم. ولی وقتی افسرده ایم احساس میکنیم که از باقی دنیا محروم و جدا شده ایم. آسایش و عشقی که توسط دیگران به ما ارائه میشود نمیتواند از این سد عبور کند واحساس دوست داشته شدن و دلداري گرفتن نیزبه ما دست نمیدهد.تجربه افسردگی واقعی یعنی احساس محروم شدگی، به مصیبت افتادگی در یک قهقرا ،چاه و یا احساس خفگی با تشدید یک امر و یا مدفون شدن در یک دالان و کانال تاریک است. کسی که افسردگی دارد از کسی و چیزي خوشش نمیآید و هیچ امیدي احساس نمیکند.

ادامه مطلب