یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

با آمدن به DA یاد گرفتم که چگونه خودم را غمگین نکنم

۲۶ ژانویه ۲۰۲۴ Doreen K نظر بدهید

وقتی حدود دوازده ساله بودم، برای اولین بار اصطلاح افسردگی شیدایی  را شنیدم. تعریفی که به من داده شد را متوجه نشدم اما می دانستم که به من ربطی دارد. پس از آن بود که روند پنهان کردن غم و احساسات منفی  ام را شروع کردم زیرا پیام اطرافیانم این بود که غمگین بودن و ترسیدن غیرقابل قبول است. چند بار در مدرسه معلمان با من تماس گرفتند تا در مورد چیزهایی که در زندگی من اتفاق می افتد که باعث میشود من در زمین بازی منزوی شوم بپرسند. نمی‌دانستم به آنها چه بگویم چون خودم را نمی‌فهمیدم، اما این آغازی بود برای تسلیم و رها کردن خود.
در تمام دوران نوجوانی ام، دوره های انزوا و بیش فعالی اجتماعی ادامه داشت. من یک درونگرا شدم اما خودم را در قالب یک برونگرا پنهان کردم. برای پنهان کردن اضطراب و ترس اجتماعی خود درگیر نمایش های مدرسه، باشگاه ها و مربیگری شدم. شروع کردم به تقسیم شخصیتم بین پسری که خانواده و دوستانش را می خنداند و پسری که خودش را در اتاق خوابش پنهان کرده بود. فرار کردن بخش بزرگی از افکار و خواسته های من شد. در دانشگاه حتی بیشتر افسرده شدم و بیشتر احساس انزوا کردم. من عادت داشتم کلاس را قطع کنم و روزها را با “فلسفه کردن” از هم جدا می کردم. من به وضوح در جستجوی اهمیت شخصی و ارتباط با خدای درک خودم بودم. با آگاهی روزافزون از تفاوت بزرگ بین دنیایی که از آن آمده بودم و دنیایی که در دانشگاه با آن روبرو بودم، احساس تنهایی می کردم.
در دوران تحصیلات تکمیلی، درگیر در بخش مربیگری در مدرسه بودم. من یک زندگی اجتماعی قوی را پرورش دادم که در نهایت پذیرفته شدم و از نظر اجتماعی، فرهنگی و فکری برانگیختم. برای اولین بار در زندگی ام در میان گروهی فهمیده از اساتید و همکارانم پذیرفته شدم که مرا همان طور که بودم پرورش دادند. من در یک محیط امن چیزهای زیادی یاد گرفتم، محیطی که هرگز نمی دانستم وجود دارد، و از نظر فکری به نحوی که هرگز فکرش را نمی کردم عالی بودم. به خودم ثابت کردم که شایسته و توانمند برای حضور در دانشگاه هستم. با این حال، اغلب برای خوابیدن گریه می کردم که ای کاش مرده بودم و دلیلش را نمی فهمیدم. من پس از ۱۱ سپتامبر دچار PTSD (اضطراب پس از سانحه) شدم و از آنجایی که افسردگی غیرقابل کنترل شد، تقریباً  خیابان خواب شدم.
پس از کشف DA، متوجه شدم که تنها نیستم، بلکه افراد دیگر نیز همان چیزهایی را که من داشتم یا بدتر از آن را پشت سر گذاشته‌اند. گروهی از مردم را یافتم که فهمیدند افسرده بودن چیست و داستان مرا بدون قضاوت یا انگ اضافه پذیرفتند. DA مرا از ننگ آسیب دیدگی غیرقابل ترمیم که تمام زندگی ام را آزار می داد، رها کرد. آمدن به DA باعث شد متوجه شوم که من تنها کسی نیستم که بار افسردگی را به دوش می‌کشم. من دیگر به طور مزمن تنها نبودم.  من در ناامیدی افسردگی منزوی نشدم.
از طریق DA و شنیدن اشتراک‌گذاری‌های دیگران، متوجه شدم که تجربیاتم منبع معتبری از یاس، ناامیدی و افسردگی بود که در تمام عمرم احساس می‌کردم. من همچنین یاد گرفتم که زنده ماندن از آن تجربیات می تواند منبع نیرویی باشد که بر استقامت من در برابر آنها گواهی می دهد. این خودآگاهی همچنین به من امید تازه ای داده است که در نگرش من به زندگی و آینده ام گم شده بود. شنیدن تجربیات دیگران و همچنین انجام قدمها به من امید داده است: این امید که، بله، می توانم افسردگی را مدیریت کنم و زندگی کامل تری داشته باشم. مهم‌تر از همه، یادگیری مفهوم غمگین کردن خود باعث رهایی من از غم و اندوه بیشتر شده است. اکنون می دانم که ذهن و عواطف من برای بازسازی غم گذشته ام که توسط دیگران و جامعه به من القا شده بود شرطی شده است. اکنون می توانم نحوه ناراحتی خود را تشخیص دهم و برای متوقف کردن آن و (سپس)معکوس کردن آن قدم بردارم.
ژانویه ۲۰۲۴، لوئیس، نیویورک
.
..