افسردگی / حس مادرانه

انجمن افسردگان گمنام ایران

حس مادرانه

۱۴ مه ۲۰۲۱ هیو اسمیت نظر بدهید
همه ما حس مادرمان را تجربه کرده ایم ، به خصوص در کودکی. آنها همیشه توانایی این را داشتند که یک نگاه به ما بیندازند و احساس کنند که ما در حال انجام کاری هستیم. آن بیشتر نگاهی در زمره خطر شیطنت شما و تهدید بود. و شما میدانید ، نوع نگاهی که به او میکردید این پیام را می داد که “بله ، مادر ، من آن گلدان عتیقه ای را که رئیس جمهور به شما داده بود ، شکستم.”
ما در برنامه ۱۲ قدمی بهبودی مان ، وعده های AA را در همه جلسات خود می خوانیم. و از حدود سیزده وعده ، یک وعده وجود دارد که من در هفته گذشته به آن فکر کرده ام. من و یکی از اعضای افسردگان گمنام افکار خود را در مورد این وعده ها با یکدیگر در میان گذاشته ایم. این جمله ای است که به نظر من پر از امید برای بهبودی ماست. “ما بصورت حسی درخواهیم یافت که چگونه شرایطی را که قبلاً در آن دستپاچه و نگران میشدیم پیش ببریم .”
فرهنگ لغت ، حس را چنین تعریف می کند: “دانستن یا یادگیری مستقیم چیزی بدون استفاده آگاهانه از استدلال. فهم یا درک فوری”.
چند سال طول کشید تا فهمیدم، حتی بدون اینکه به آن فکر کنم ،چیزی وجود دارد که واقعاً مرا گیج می کند ، قدرتمند و حیله گر است. این موضوع فقط در مورد سو مصرف الکل نیست ، حتی این واژه سه کلمه ای “درخواست  اعتیادی نوشیدن” و اینکه چگونه فکر نوشیدن ناگهان در ذهنم ایجاد میشد و فکر میکردم” خوب یک جرعه نوشیدنی به جایی بر نمیخورد”، و البته موضوع هم بر سر همان یک جرعه بود.
اکنون که در بهبودی هستم ، یاد گرفته ام چیزی به اسم “پرچم های قرمز” وجود دارد که به طور خودکار در ذهن من بالا می آیند و فکری که خلق(روحیه) من را همیشه پایین می آورد و احساساتم را تحریک میکرد ،شروع به پایین آوردن خلق (روحیه) ام به آن سراشیبی لغزنده می کند و احساساتم دردناک میشوند . در گذشته نمی توانستم مانع لغزیدن توسط این افکار ، به سمت پایین شوم. اکنون ، من “پرچم های قرمز” را دارم ، که به من هشدار میدهند. به طور حسی دریافته ام که ، از رفتن به این مسیر هیچ خیری حاصل نمی شود.
مثل هر اعتیادی ، که یکدفعه ما را به بردگی کشید ، فکرم هم به همین شکل عمل کرد ، ناگهان مرا به زمین زد و قیدها را در ذهنم گذاشت.
اکنون من به طور حسی می دانم و تشخیص می دهم که بر من غلبه نخواهد کرد ، یا اجازه نمی دهم این فیلمهای قدیمی و اعلان سرتیتر بازیگرانش  ، ذهن ، جسم و روح من را تسخیر کنند. وقتی فکرهای مرگبار قدیمی به (ذهن) من درِ  می زنند ، می دانم که هیچ فکر قوی و محکم و هیچ استدلال آگاهانه درباره اش نمیتوان داشت، من فقط می دانم “به آنجا نروید!”
من اکنون در واقع این را می دانم وقتی یک فکر اعتیادی ، شروع به بردنم به جایی میکند که می دانم نمی توانم بروم ،  هشدار کافی را دارم ، یک “پرچم قرمز” …حتی لازم نیست  به عواقبش فکر کنم – من به طور حسی میدانم که اگر شروع به گفتگوهای درونی “باید ” یا “نباید” بکنم، بهای جهنم را باید برای آن بپردازم.
-هیو-

افسردگی :شش راه برای بیرون آمدن از افسردگی

کتاب مقاله های بهبودی

شش راهِ گذر از افسردگی

 

۱) پنهان کاری نکنید: اگر به تازگی خبر بدی شنیده‌اید یا  اتفاق ناگواری در زندگی ‌شما رخ داده است، با نزدیکان و آشنایان  در مورد احساس­تان صحبت کنید. اگر بتوانید چند مرتبه خوب گریه و سوگواری نمایید و مسائل را به خوبی بازگو کنید، کمک خواهد کرد که تجربه دردناک­تان را درک نموده و از آن رها شوید. در واقع این کارها قسمتی از مکانیسم طبیعی سلامت روان هستند.

 

۲) حرکتی انجام دهید: بیرون از خانه بروید و مقداری حرکت بدنی انجام دهید، حتی اگر شده یک مسیر طولانی را پیاده­روی کنید. این به شما کمک خواهد کرد که از نظر جسمانی بهتر شوید، و هم­چنین ممکن است خواب خوبی هم داشته باشید، و به شما کمک خواهد کرد که ذهن­تان از آن احساسات دردناکی که جز افسردگی حاصل دیگری برای شما ندارند، تخلیه گردد.

 

۳) یک غذای مناسب بخورید: حتی اگر میل به خوردن چیزی ندارید، به­خصوص میوه و سبزیجات تازه توصیه می‌شود. در افسردگی شدید  احتمال دارد کمبود وزن پیدا شود و ویتامین­های بدن  از دست برود، که  این مسأله فقط اوضاع را وخیم­تر خواهد کرد.

 

۴) در برابر وسوسه سرکوب‌ غم و اندوه‌تان مقاومت کنید: الکل خُلق را پایین می آورد و افسرده کننده است. احتمالاً اگر با الکل سریعا احساس رهایی کردید، بدانید که موقتی است و ممکن است در انتها با یک افسردگی  شدیدتر از افسردگی­های قبلی­ روبه­ رو شوید.

 

۵) از کم خوابی بپرهیزید: گوش کردن به رادیو یا تماشای تلویزیون در طول شب و هنگامی که بیدارید – ولی بدن­تان در آسایش به سر می‌برد و دراز کشیده ­اید- می‌تواند کمکتان کند به خواب بروید؛ زیرا در این حالت دیگر نگران نخوابیدن یا خوابیدن خود نیستید.

 

۶) به خودتیادآور شو که از افسردگی رنج می‌بری، همان­طور که خیلی­ ها از آن رنج می‌برند: و بالأخره (گر چه نه فوری و آنی) از آن بیرون خواهی آمد. همان­طور که دیگران بیرون آمدند، ولو این­که در حال حاضر ممکن است این­طور به نظرمان نیاید.

 

افسردگی هم­چنین می‌تواند تجربه‌ی مفیدی برای انسان باشد؛ از این­رو که بسیاری از اشخاصی که بر افسردگی خود فائق آمدند بسیار قوی­تر و بهتر از قبل  افسردگی می‌شوند. شرایط و ارتباطات شما میتواند بهتر شود، و قدرت و بینشی پیدا کنید که تصمیمات مهم­تری بگیرید و تغییراتی در زندگی­تان بدهید که پیش از این قادر به آن نبودید.

 

«بخشی از نشریه انتشار یافته توسط دانشکده روان­پزشکی دانشگاه سلطنتی»

…………………………………………………..

دیدگاه هیو
من این شش روش را کارآمد می‌دانم.  برای هر کسی که بخواهد تغییری در روش رفتار، احساس  و تفکرش بدهد. این­گونه که  راه­هایی را یاد می‌گیریم که به مرور ما را از اسارت افسردگی بیرون می‌برد، و هم­چنین با ارتباط در انجمنی مانند افسردگان گمنام که اعضایش  اینگونه هستند، ظرفیت شما  برای انتخاب­های بهتر افزایش خواهد یافت. 
منبع: سایت دفتر خدمات جهانی افسردگان گمنام

https://depressedanon.com/6-ways-to-help-you-through-depression/

کتاب مقاله های بهبودی

 

آیا افسردگی، نوعی اعتیاد است؟

لغت نامه ی انگلیسی وبستر لغت اعتیاد را اینگونه معنی کرده است: …رها کردن خود در چنگال یک عادت قوی. من یا شما در هر لحظه یک نوع وسواس عملی برای تکرار کردن اعمال مان داریم، بودن در یک نشخوار فکری یا نوعی هوس و ویار به یک فعالیت خاص؛ می تواند بلعیدن یک داروی تغییردهنده ی خلق باشد یا بلعیدن یک فکر ناخوشایند و تغییردهنده ی خلق. بدین طریق است که شما به نوعی از اعتیاد دچار می شوید. ما باور داریم که اصطلاح معتاد به اندوه را براي كسي بايد به کاربرد که با نشخوار جریان افکار و تصاویر ذهنی و پندارهای ناخوشایندی که در مورد خود، دیگران، آینده و جهان دارد، عادت به صدمه زدن به خودش را پیدا کرده است. این چیزی است که در هر یک از ما می‌تواند یافت شود.

ما پی می بریم که برنامه ی بهبودی دوازده قدم می‌تواند برای فائق آمدن بر هر رفتار اجباری/ اعتیادی استفاده شود و برای افرادی که به راستی می‌خواهند از نظر احساسی، جسمی و روحانی سلامتي پیدا کنند کار می‌کند. زیبایی و حسن یک گروه خودیار در این است که شخص از طرف جمع مقبولیت دارد. درآنجا هیچ کس به شما نمی‌گوید که: «به خودت بیا !!خودت رو جمع وجورکن!!!» یا »افسردگی ات یک امر ذهنی ست!»تنها چیزی که شما در جلسات می شنوید این است که: اگر مرتب به جلسات بیایید حال تان بهتر خواهد شد. تجربه ما اینگونه بوده است که افرادی که مرتب و هر هفته به جلسات می آیند پیوسته حال شان بهتر می شود. درحال حاضر این ها وعده هایی هستند که داده می شود! من به مدت دوازده سال در برنامه بوده ام در این مدت بیماری ام عود نکرده است. من امروز افسرده نیستم! من از نیروی برترم تشکر می‌کنم و از بابت ارتباطاتی که در افسردگان گمنام دارم سپاسگزارم.

 

تست لینک کردن متن

مقاله های بهبودی DA

اجباری که به عقب‌کشیدن و کناره‌گیری از زندگی داریم.

افسردگی گهگاه پناهگاهی می‌شود تا در آن زندگی را به سر نبریم. زندگی تنها زمانی پیش می‌رود که احساس کنیم با درجه نسبتا خوبی از پیش‌بینی نا‌پذیری و همیشگی نبودن آن، در حال گذران آن هستیم  تا بتواند ما را  از انزوای خود به دنیای واقعی بیاورد. افسردگی ما گهگاه پشت یک  نقاب سطحی ازدوستی و رفاقت با مردمی که هیچگاه از درد عمیق درونی‌مان آگاه نیستند پنهان می‌شود. برای ما خطر کردن به معنی بیرون آمدن از انزوا به سمت ارتباط برقرار کردن با افسردگان دیگر است. هم اکنون ما این را می‌دانیم که این بیان احساساتمان است که باعث رهایی ‌ما می‌شود. این با بازگو کردن و اظهار(اقرار) ناتوانی در مقابل افسردگی‌مان است که به هرروی باعث می‌شود بسیار آرام از چاه عمیق و تاریک غم و اندوه مان بیرون بیاییم.گاهی اوقات که توانایی جبران پیدا می‌کنیم احساس می‌کنیم بخشی از دیوارهای زندانی که برای خود ساخته بودیم فرو می‌ریزد وما  شروع به دیدن نور روز می‌کنیم. ما به کشف راهی که به بیرون می‌رود می‌رسیم! ما درمی‌یابیم که بخشیده شدن از جانب دیگران ما را آزاد می‌کند و به صلح و سلامتی و آرامش نزدیکتر می‌سازد. معنی آزادی برای ما این است  که وقتی می‌خواهیم به سمت موقعیتهای استرس‌زا برویم، خود به تنهایی جوابگوی اجباری که به کناره گیری از زندگی پیدا می‌کنیم نیز باشیم  و مسئولیت آنرا بپذیریم. ما هرچه درمورد رفتارها و هویتهای اعتیادی بیاموزیم و بشنویم، در مورد خود و اینکه چگونه خودمان را در برابراحساساتی واقعی همچون درد، آسیب و خشم بوسیله غم و اندوه بی‌حس می‌کنیم و آنها را درونمان نگه می‌داریم، بیشتر خواهیم آموخت.

     منبع : کتاب افسردگان گمنام

انجمن افسردگان گمنام

انجمن افسردگان گمنام

من کیستم؟

چه می‌خواهم؟

خدای من کیست؟

 

من هر روز برای اینکه بدانم  کیستم دعا می‌کنم  و همواره خواست خود واقعی ام را در هنگام انجام  خواست خدا پیدا می‌کنم(البته در این مورد به بحث بیشتری احتیاج داریم) و با انجام آن رفته رفته در دعا و مراقبه در مورد خواست خدا در مورد زندگی‌ام چیزهایی را فرا می‌گیرم.خداوند حقیقتا نوری برای من و  منبعی برای راهنمایی و هدایتم می‌شود.
یک الگوی زندگی که با همه موجودات زنده‌ی این عالم جور درمی‌آید این پنج خصیصه را دارد: توانایی‌وصلاحیت، هویت ، زندگی مستقل، ، همبستگی با سایرموجودات زنده و قدرت تولیدمثل. همه موجودات زنده این مشترکات و ویژه گی های عمومی  را دارا هستند.
حال گفتن این مسئله چه مناسبتی دارد؟ قبل ازهرچیز همه ما هویتمندی  را تجربه می‌کنیم مثلا ما نوع و گونه ی خودمان را داریم و بخشی از گونه ا ی بخصوص هستیم .چناچه می‌دانیم بشر به گونه‌ی حیوانات عقلگرا تعلق دارد. بعنوان یک موجود عقلگرا می‌توانیم انتخابهای عاقلانه داشته باشیم. پس ما یک گونه‌ی تابع هستیم. اسم ما و نیز تعلقمان به خانواده خاصی که ازنوع بشر است به ما هویت می دهد.
خصیصه بعدی تجربه‌ی استقلال شخصی است: بدین معنی که ما موجوداتی هستیم که روی پای خودمان می‌ایستیم. مثلا به نوعی باطری احتیاج نداریم- خودمان راه می‌افتیم و خودمان  را اداره می‌کنیم -ما از نظر جسمی به چیزی وصل نیستیم- به جز قبل از زمان تولد که توسط بند ناف وصل می باشیم.
خصیصه بعدی این است که همه ما توان وصلاحیتهای قطعی و مسلمی داریم:بعنوان مثال ؛ حداقل در اغلب روزها استعداد تفکر عقلانی را داریم . به همه ما استعداد و موهبتهای ویژه‌ای داده شده است. مثلا اثر انگشتمان را در نظر بگیریم. ما بسیار منحصر به فردیم که اثر انگشتان مان ما را از باقی ابناء بشر در کل این دنیای بیکران متمایز می‌کند. ما تنها شخص در همه دنیا هستیم که چنین اثر انگشت منحصر به فرد خود را دارد. چرخش مخصوص و منحصر به فردی که در اثر انگشتان وجود دارد ما را منحصر به فرد و بی شباهت به هر موجود عقل دار دیگر می‌کند. توان وصلاحیت مسئله مهمی در ارتباط است، هنگامی که می‌خواهم بفهمم من کیستم؟ چه می‌خواهم ، و خدایم کیست؟ اگر من احساس بی فایدگی، بی ارزشی و غیرقابل پذیرش بودن برای خودم و دیگران بکنم مطمئنا در پی اش به هیچ حس و فهمی از داشتن توانمندی وصلاحیت   واقعی در زندگی خودم نخواهم رسید.
آخرین قطعه ای که پازل من کیستم را می‌سازد این است که هر موجود زنده‌ای با همه موجودات زنده ی دیگر مرتبط است. ما به همه موجودات زنده‌ی روی زمین ربط داریم و کاری که انجام می‌دهیم بر مخلوقات دیگر نیز اثر می گذارد. مورد بخصوص این مسئله: در دنیای امروز با اهمیت تغییراتی که در آن رخ می‌دهد وچگونه همه افراد در همان کشتی کوچک استعاری هستندکه باور ما این است که لازم  است همه پارو بزنند و به طور مشارکتی کار کنند تا در این سیاره، همه اطمینان پیدا کنیم که نجات می یابیم. به تازگی نیز پاپ فرانسیس در نامه ای که به همه مردم کره زمین نوشته است به این مسئله اشاره کرده  که : همه ما مسئولیتی که در مورد خانه خود داریم را به مشارکت می‌گذاریم.
گفته می‌شود که اگر گونه ای  پلنگتون کوچک در ته اقیانوس از بین برود، هر موجود زنده ای که از  پلنگتون تغذیه می‌کند و برای بقاء به آن وابسته است خواهد مُرد و موجوداتی که وابسته به لایه زیستی بعدی هستند نیز می میرند و به این ترتیب زنجیره موجودات زنده ای که چرخه حیاتی زندگی دریایی را بوجود می آورند به لرزه درمی آید. این جالب توجه است که چطور همه ما وابسته به پلنگتون هستیم.
پس بنابراین  فهم اینکه کیستم؟ چه می‌خواهم ؟ و خدایم کیست؟ شدیدا بستگی به این دارد که خودم ، خودم را درک کنم ؟یعنی۱-با هویتی که از خودم سراغ دارم ۲-استقلالم ۳-حس و درکم از توان و صلاحیتم۴- توانایی ام در ربطی که با آنهایی که دور و برم هستند پیدا میکنم ، به اینکه چه کسی هستم فکر کنم .
کتاب:مقاله های بهبودی (انجمن افسردگان گمنام)

با ما در سایت جهانی انجمن افسردگان گمنام همراه شوید و مطالب را در آنجا جستجو نمایید

https://depressedanon.com/?s=who+am+i